تبليغاتX
مشکان - او هیچ چیز را نمی دانست ـ قسمت اول

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

او هیچ چیز را نمی دانست ـ قسمت اول

او هيچ چيز را نمي دانست

 

بخش اول

 

دكتر فخوري خنده معني داري كرد و با لحني تمسخر آميز گفت:

ـ چيكار كني؟ با امير حسين ازدواج كني؟

شهره كه لزومي براي جواب دادن به اين سؤال نمي ديد، با اين يقين كه پدرش متوجه حرف او شده، سكوت كرد و حرفي نزد و سرش را پائين انداخت. پدرش اما ... كه دكتراي معدن از آمريكا داشت در حالي كه از فرط عصبانيت مي لرزيد سيگاري آتش زد و با لحني تهديد آميز ادامه داد:

ـ اين غلط ها رو موقعي مي توني بكني كه توي خونه من نباشي ... حاليت شد؟ تا زماني كه سر سفره من نشستي ...

شهلا ، مادر شهره ـ كه همچون شوهرش تحصيل كرده آمريكا بود و رشته دكوراسيون خوانده بود ـ پريد وسط حرف دكتر و رو به دخترش گفت:

ـ امير حسين كيه دخترم؟ نكنه پسر همين معصوم خانم رو ميگي كه شوهرش خياطي داره؟ همين جوونه كه حزب اللهيه و ريش گذاشته؟ همون كه واسه كنكور و انتخاب رشته بهت كمك كرد، پدرت همون رو ميگه شهره؟

شهره در پاسخ سؤالات مادر فقط يك بله گفت و بعد رو به پدر كرد و گفت: من اميدوارم شما اين حرف رو از روي عصبانيت بزنين پدر ... در غير اين صورت من شايد ـ به قول شما ـ از سر سفره شما بلند بشم و از اين خونه برم، اما با امير حسين حتماً ازدواج مي كنم و ...

پدر سيگار را كوبيد داخل زيرسيگاري بلور و عربده كشيد: دهنت رو ببند دختر ... واسه من دم درآورده ... همچين ميگه امير حسين ... امير حسين كه انگار ما نمي دونيم طرف عمله است و بنايي مي كنه!

شهره كه آن روز پس از چهار ماه جنگ و جدل با خانواده اش مي خواست كار را يكسره كند، با صراحت تمام گفت: پدر شما حق ندارين به او بي احترامي كنين ... امير حسين عمله نيست و مهندسه و در ضمن چون توي جهاد سازندگي داره كار مي كنه و براي مردم بيچاره خونه مي سازه، به نظر شما بنايي مي كنه ...

ـ شهره تو حق نداري با پدرت اين طوري حرف بزني ... زود معذرت خواهي كن ...

اينها را شهلا به دخترش گفت. شهره در حالي كه سرخ شده و به نفس نفس افتاده بود حرف آخرش را زد: باشه، معذرت مي خوام ... ولي حرف آخرم رو هم مي زنم ... من تصميم خودم رو گرفتم ... بچه هم نيستم كه از تهديدات شما دو نفر بترسم ... من حرفهام رو با امير حسين زدم و فقط منتظر موافقت شما هستم، اگر قبول كردين كه بهتر، همه چيز به خير و خوشي و آبرومندانه برگزار ميشه، اما اگر بخواهيد لجبازي كنين و ...

دكتر فخوري نگذاشت دخترش اگر دوم را بگويد و حرفش را قطع كرد و با فرياد گفت: دختر مگه زده به سرت؟ مگه نمي بيني سفارت آمريكا رو گرفتن ... مگه نمي بيني هر روز چهار نفر رو مي كنند زندان ... يا نكند تو رو هم شستشوي مغزي دادن كي مي خواي با يكي از خودشان عروسي كني؟ از همه اينها گذشته؛ خودت كه داري مي بيني من همه دار و ندارم رو دلار كردم و فرستادم آمريكا، فقط مونده اين خونه و چند قواره زمين كه اگر اينها رو هم فردا بفروشم، سه تا بليت مي گيرم كه براي هميشه از اين مملكت فرار كنيم ... اون وقت تو حرف از عروسي، اون هم با يه جووني كه اصلاً توي قد و قواره ما نيست مي زني؟

شهره همه حرف ها كه شنيد شمرده شمرده پاسخ داد:

شما بيخود ترسيدين پدر ... اونهايي كه به قول شما افتادن زندان  يا درباري بودن يا دزدي مي كردن و يا ساواكي هستن ... كسي با شما كه ثروتتون رو از ارث پدري به دست آوردين و درآمدتون به خاطر شغل تخصصي تون هست كاري نداره.

ـ فايده نداره دكتر ... اين دختره پاك مغزش از بين رفته ...

اين را مادر گفت، پدر شهره اما به اين مي انديشيد كه آيا مي تواند بدون تنها فرزندش در خارج از كشور زندگي كند؟

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 19:55  توسط حمید رضا الوندی  |