تبليغاتX
مشکان

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

هفته نامه مشکان 49

یوسف قهرمان خوبی ها

قسمت سی ونهم

یکی از درس های مهم این بخش از داستان معنای حقیقی پناهندگی یوسف به خداست.او از درون به خدا پناه برد و با زبان گفت :پناه بر خدا و در عمل از صحنه ی گناه گریخت

صرف این که انسان به زبان استغفار کند  یا به خدا پناه ببرد ایمنی و مصونیت از گناه فراهم نمی کند  و یاری خدا را شامل حال انسان نمی کند.

یوسف می توانست صرفا بایستد و مدام بگوید :(پناه بر خدا)اما حقیقت پناهندگی به خدا آن است که از صحنه ی گناه دور شویم

اگر بیماری در مطب پزشکش اطراق کند و بگوید من به شما پناه آورده ام این هرگز سبب شفای او نمی شود .حقیقت پناهندگی بیمار به پزشک آن است که نسخه ی او را بگیرد و دارو های تجویز شده را مصرف کند و به توصیه های او عمل نماید .حقیقت پناه بردن به خدا هم آن است که انسان فرمان های خدا را گردن نهد و امر و نهی او را اطاعت کند

در اینجا ذکر لطیفه ای شاید خالی از لطف نباشد: مرد جوانی در اتوبوس نشسته بود و در هر ایستگاه عده ای سوار می شدند . مرد جوان نگاهش به جلو بود و هر خانمی که سوار می شد نگاهی سر تا پا می کرد و می گفت: (استغفرالله)و باز خانم بعدی که سوار می شد دو باره نگاه طولانی به او می انداخت و استغفار می کرد

تا این که در یکی از ایستگاه ها خانمی سوار شد اما حواس مرد جوان جای دیگری بود و او را ندید. پیر مردی که کنار او نشسته بود دستی به پای او زد و با انگشت جلوی اتوبوس و خانم تازه وارد را نشان داد و گفت: (یک استغفرالله دیگر سوار شد) حقیقت استغفار توبه و پناه بردن به خدا آن است که گناه را ترک کنیم و وارد محیط گناه نشویم وگرنه بر زبان آوردن این اذکار چه بسا صرفا مسخره کردن خود باشد

نکته ی بسیار زیبای دیگر این که یوسف اگر می خواست گناه را نزد خود توجیه کند شاید بهانه های بسیار داشت .می توانست بگوید خدای من چه کنم؟  من غلام این خانه ام و باید مطیع امر ارباب خود باشم

می توانست بگوید: خدایا چه کنم در بسته است

می توانست بگوید: خدایا چه کنم اگر حرف زلیخا را گوش نکنم ممکن است مرا مجازات کند   به زندان بیندازد و... میتوانست بگوید:خدایا چه کنم محیط خراب است   جامعه آلوده است

اما زیبا اینجاست که قرآن در این بخش از داستان یوسف را بنده ی مخلص خدا (خالص شده) معرفی می کند .یوسف به خدای خود راست می گوید . در اطاعت و بندگیش صادق است و نه خود را می فریبد و نه عملکرد خود را توجیه میکند . او از صحنه ی گناه می گریزد حتی به قیمت نافرمانی از همسر عزیز مصر و مجازات احتمالی

متاسفانه ما گاهی خطا های رفتاری خود را توجیه می کنیم و حتی خود را می فریبیم و همین که به خدا و با خدا (راست)نمی گوییم مانع رشد و کمال ما می شود

خطا می کنیم و می گوییم :همه خطا می کنند   سیستم غلط است   جامعه خراب است    چاره ای نداشتم   تقصیر او بود    او شروع کرد     آبرویم در خطر بود     یکبار و یک دفعه عیبی ندارد    کاری که من کردم در مقابل خطای دیکران هیچ است و.........اما بنده ی خوب و مخلص خدا تنها در این فکر است که الان وظیفه چیست ؟ و محبوب من از من چه می خواهد؟

اتفافا وقتی شرایط مهیا باشد و کسی خود را از خطا حفظ کند مرد میدان است .اگر تو در جایی که هم کلاسی های تو به دنبال رابطه با نامحرم هستند خود را از ارتباط با نا محرم حفظ کنی برنده ای .در جایی که مجالس عروسی همه پر از گناه و نافرمانی خداست ارزشمند این است که: جشن عروسی تو پاک باشد . در جایی که نماز خواندن عقب ماندگی محسوب می شود  و نماز خوان ها مسخره می شوند ارزشمند این است  اول وقت به نماز بایستی .در جایی که تمام بازار به ریا و نزول و کلک آلوده است ارزشمند این است کسب و کار تو پاک باشد .در جایی که اگر خانمی پوششی خدا پسند داشته باشد سرزنش و تحقیر می شود مهم است که  پوشش انسان کامل باشد .خطا نکردن در جایی که کسی نیست یا اگر هست تو را نمی شناسد    مهم  است     وگرنه در پیش آنان که ما را به خوبی می شناسند همه خوبیم  و دست از پا خطا نمی کنیم

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

غرهايتان را به مسئله تبديل كنيد

من كارم را دوست ندارم! من محيط كارم را دوست ندارم! من از طولاني بودن ساعات كارم خسته شده‌ام! من در كارم موفق نيستم! اي كاش شغل ديگري داشتم! همه‌ي وقت من در راه هدر مي‌رود. كارم خيلي يكنواخت است. من اصلاً كار كردن را دوست ندارم! و ... من افراد زيادي را سراغ دارم كه به يكي از اين دلايل كارشان را بوسيده و كنار گذاشته‌اند و افراد خيلي زيادتري را هم سراغ دارم كه به يكي از همين دلايل، محيط كار را به چشم يك بازداشت‌گاه يا شكنجه‌گاه نگاه مي‌كنند و به خاطر نياز مالي يا ترس‌هايي كه دارند، همچنان به كار ادامه مي‌دهند اما نه انگيزه دارند، نه علاقه. در نتيجه سال‌ها بدون خلاقيت و بدون لذت و آرامش به كار خود مي‌چسبند، نه آن را رها مي‌كنند و نه خود رها مي‌شوند! به همين دليل مي‌خواهم به همه‌ي كساني كه شاغل‌اند و البته به نوعي از كار خود ناراضي هستند، يك پيشنهاد ساده بدهم. پيشنهاد اين است: از خودتان بپرسيد بزرگترين شكايت شما از شغلتان چيست؟ وقتي آن شكايت را پيدا كرديد چند دقيقه فكر كنيد و ببينيد آيا مي‌توانيد شكايت خود را به يك مسئله تبديل كنيد و بعدش هم براي حل مسئله راه‌حل يا راه‌حل‌هايي پيدا كنيد؟ تجربه نشان مي‌دهد تقريباً همه‌ي كساني كه كمي جدي‌تر با اين پيشنهاد ساده روبه‌رو مي‌شوند، به سرعت مي‌توانند به جاي گله و شكايت، مسئله‌اي طرح كنند و بعدش هم خودشان به راه‌حل‌هاي ساده و جالبي برسند. راه‌حل‌هايي كه گاه پيشرفت‌هاي شغلي غيرمنتظره‌اي برايشان به وجود آورده يا حداقل آرامش آنها را در محيط كار، بيشتر مي‌كند. به چند نمونه توجه كنيد: شكايت اول: محيط كارم خيلي كسل كننده است. راهروهاي طولاني و سرد، اتاق‌هاي خشك و رسمي، ميز و صندلي‌هاي قديمي بدرنگ، ديوارهاي ترك‌خورده و ... . حدود 8 ساعت در اين محيط كسالت‌آور كار مي‌كنم. اگر ‌چه كارم را دوست دارم اما اين محيط واقعاً مرا آزار مي‌دهد. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ چگونه مي‌توان يك محيط كسالت‌بار و سرد كاري را تبديل به يك محيط دلنشين و گرم كاري كرد؟ و راه‌حل؟ با خريدن چند گلدان كوچك، يك گياه پيچك كه ترك ديوار را بپوشاند، چند قاب ظريف با عكس‌هاي گل و منظره، يك قوطي رنگ براي رنگ زدن ميز و صندلي‌ها، يك قاليچة كوچك براي كف اتاق و تعدادي لوازم‌التحرير خانگي، مثل جامدادي رنگي و ... اتاق كار تغيير عجيبي كرد. جالب‌تر اين بود كه همكاران ديگر با ديدن اين اتاق و فضاي آن تصميم گرفتند مشابه همين تغييرات را به سليقه خود در اتاق‌هاي ديگر پياده كنند و كل اداره، رنگ ديگري گرفت. شكايت دوم: محل كارم از منزل خيلي دور است. رفت و برگشتم حدود سه ساعت طول مي‌كشد. جداً خسته كننده است. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بعد از كمي فكر كردن: بله، چگونه مي‌توان از 3 ساعت زماني كه در راه هستم بهترين استفاده را داشته باشم؟ و راه‌حل: وقتي با سرويس رفت و آمد مي‌كنم، كتاب و روزنامه به همراه مي‌برم و تا رسيدن به محل كار مطالعه مي‌كنم. موقع برگشتن يا در سرويس مي‌خوابم و يا اگر خوابم نيايد براي ساير شكايت‌هايي كه از محيط كار يا منزل دارم راه‌حل پيدا مي‌كنم. اگر با ماشين خودم رفت و آمد كنم، از نوارهاي آموزشي استفاده مي‌كنم. با بعضي ديگر از همكاران قرار گذاشته‌ام كه هر كدام يك سري نوار آموزشي تهيه كنيم و به نوبت به همديگر قرض بدهيم تا در راه آنها را گوش كنيم و از ترافيك حداكثر استفاده را ببريم. شكايت سوم: محيط كارم هيچ امكاناتي براي اوقات فراغت يا ورزش در اختيار ما قرار نمي‌دهد، مديران به فكر رفاه ما نيستند و همه‌اش دم از كمبود بودجه مي‌زنند. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بله، چگونه مي‌توانم موافقت مديرم را براي در اختيار گذاشتن امكانات تفريحي ـ ورزشي جلب كنم؟ و راه‌حل: راستش خوب كه فكر كردم ديدم هرگز چنين درخواستي را با مديرم مطرح نكرده‌ام و هميشه فرض را بر اين گذاشته‌ام كه خودش بايد همة نيازهاي ما را بداند. بنابراين به عنوان اولين قدم نامه‌اي نوشتم و مؤدبانه درخواست خود را به صورت پيشنهاد، با دليل كافي مطرح كردم. دو سه روز بعد مديرم مرا فراخواند و گفت با پيشنهادم موافق است و خيلي متأسف شده كه چرا خودش به اين موضوع توجه نداشته است. او با مرجع بالاتر خود صحبت كرد و توانست يك زمين فوتبال كه متعلق به شعبه‌ي ديگري از سازمان بود را براي دو روز در هفته در اختيار بگيرد، اما كماكان به دليل كمبود بودجه نمي‌توانست كار ديگري انجام دهد. در اين‌جا من مسئله را به شكل جديدي براي خود طرح كردم؛ آيا راهي وجود دارد كه بودجه يا تن‌خواهي براي اين كار فراهم شود؟ و راه‌حل؟ راستش راه‌حلي پيدا نكردم اما با يك پيشنهاد جديد به مديرم مراجعه كردم: آيا مي‌توانم از فكر همكاران كمك بگيرم تا راهي براي تأمين هزينه تفريحات پيدا شود؟ مديرم موافقت كرد، منتها سرپرستي كار را به خودم واگذار كرد. قبول كردم و يك طوفان ذهني دسته جمعي در اداره راه انداختم تا از مجموع راه‌حل‌هايي كه همكاران ارائه مي‌دهند، به يك راه ‌حل بهتر برسيم. بالاخره راه‌حل پيدا شد. يكي از همكاران پيشنهاد كرد از پاركينگ بزرگ محل كارمان كه از قضا در وسط يك مركز تجاري بازاري بدون پاركينگ واقع شده، به عنوان پاركينگ عمومي استفاده كرده و ورودي بگيريم. هماهنگي‌هاي لازم با مراجع بالاتر توسط مديرمان انجام شد و از وجوه دريافت شده برنامه‌هاي تفريحي و حتي مسافرتي خانوادگي، استفاده از استخر، نمايش فيلم و... به راه افتاد. خودم هم باورم نمي‌شد كه توانسته‌ام چنين كاري را به نتيجه برسانم! به نظرم ديگر لازم نيست شكايت‌هاي كاري را برايتان بگويم، در عوض مي‌خواهم پيشنهاد كنم كه خودتان ساير شكايت‌هايي را كه در حوزه‌ي تحصيل، خانواده و ساير مسايل و مشكلات داريد، با همين روش به صورت مسئله در آوريد و راه‌حل برايشان پيدا كنيد. من يكي كه اين را خوب فهميده‌ام كه با غر زدن هيچ كاري درست نمي‌شود. غر‌ زدن را به مسئله طرح كردن تبديل كنيد، پشت موانع نمانيد و باور كنيد كه هر مشكلي راه‌ حلي دارد. از همين حالا شروع كنيد. حالا كه اين روش را خوب ياد گرفتيد بگوييد با اين شكايت‌ها چه مي‌توان كرد: ـ از دست همكارم خسته شده‌ام او هميشه مرا جلوي جمع تحقير مي‌كند. ـ همسرم پرخاش‌گر است، همه كارها را مي‌خواهد با داد و فرياد به نتيجه برساند. آبرويم را جلوي همسايه‌ها برده است. ـ فرزند 10 ساله‌ام درس نمي‌خواند. از بس گفتم برو مشقت را بنويس و درست را بخوان، ‌زبانم مو در‌آورده. ـ من اين درس رياضي لعنتي را ياد نمي‌گيرم، خيلي سخت است، حوصله‌اش را ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 48

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهشتم

 

یادآوری الطاف و مهربانی های خداوند یکی از راهکارهای جدی پرهیز از گناه است.خوب است بیندیشیم آیا جوانمردانه است که انسان جواب خوبی را با بدی بدهد؟

آیا این خیانت در امانت نیست؟آیا شکرانه ی نعمت بینایی این نیست به آنچه او حرام کرده نگاه نکنیم؟

وآیا واداشتن این اعضائ و جوارح برای نافرمانی و معصیت خداوند    به ما عطا کرده (در حالی که ما سر سوزن از خداوند طلبی نداشته ایم )اختصاص دهید

 

ادامه ی داستان:

 

زلیخا که مخالفت جدی یوسف را در برابر پیشنهاد شیطانیش دید و یقین کرد که این جوان با تقوی که مدام به تربیت نفس خویش کوشیده هرگز اسیر اغواگری های او نمی شود  براشفته شد. او که خود را در عشق شکست خورده میدید و شاید تصور چنین مقاومت و پایداری را هم از جانب یوسف نمی کرد به سمت یوسف حمله ور شد

کامجویی شکست خورده ی او بیک باره تبدیل به روحیه ی انتقام جویی شد و اینبار به خشونت متوسل شد .جستی زد تا یوسف را در دستان خود بگیرد اما قهرمان قصه ی ما نیز به سرعت چرخی زد و به سمت در دوید.یوسف به سمت در می دوید تا از صحنه ی گناه بگریزد و زلیخا به سمت یوسف می دوید تا به گناه آلوده شود

ناگهان دستان زلیخا به پشت پیراهن یوسف رسید چنگی زد تا او را از رفتن باز دارد اما پشت پیراهن از طول پاره شد .یوسف که همچنان سرسختانه به سمت در می دوید.

دست به دستگیره ی در انداخت و آن را باز کرد .به محض باز شدن در و بیرون آمدن هردو ناگهان عزیز مصر را در جلوی در دیدند .عزیز مصر آندو را نفس نفس زنان  در شرایطی دید که یوسف با پیراهنی پاره در پیش است و زلیخا با زیبا ترین لباس ها و بهترین آرایش اما با چهره ای خشمگین در پشت او

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

نگاه زنانه و نگاه مردانه

 

تارهاي صوتي خانم‌ها از تارهای صوتي آقايان کوتاهتر است، تن صدای آقايان بم تر است و خونشان غليظ تر! تعداد نفس‌های خانم‌ها در واحد زمان بيشتر است اما تنفس آقايان عميق‌‌‌تر است، استخوان‌هاي مردها بلندتر است و ماهيچه‌هايشان آمادگی بيشتری برای چاق شدن دارد، در عوض در زير پوست خانم‌ها ذخيره چربی بيشتری وجود دارد در نتيجه طاقت آنها نسبت به مردها بيشتر است! اين روزها در هر گوشه و کنار با نوشته‌هايي رو به رو مي‌شويم که به تفاوت ميان زن و مرد اشاره دارند، اما به نظر من گرچه تفاوت‌های فيزيکی جالبند اما دانستن تفاوت‌های روانی زن و مرد، بيشتر مي‌تواند به ما کمک کند تا ارتباط مؤثری با يكديگر برقرار کنيم و توقعات يکسان و مشابهي از يکديگر نداشته باشيم. يکی از جالب‌ترين تفاوت‌های ميان زن و مرد که بر ساير رفتارهايشان هم اثر مي‌گذارد نگرش آنها به دنياست. مردان دنيا را از ديدگاه متمرکز نگاه مي‌کنند در حالی که زنان دنيا را از ديدگاه منبسط مي‌بينند. آگاهی جنس مذکر به تدريج يک جزء را به جزء ديگر مربوط مي‌سازد تا به کل برسد که اين با جزء يا کل‌نگری تفاوت دارد، اما آگاهي جنس مؤنث که منبسط است تصوير کلی را مي‌گيرد و به تدريج اجزای درون آن را کشف مي‌کند. همين آگاهی جنس مؤنث باعث مي‌شود زنان علاقه بيشتری به عشق، ايجاد ارتباط، مشارکت، همکاری و هماهنگی و سازش داشته باشند در حالی که آگاهی متمرکز مردها، آنها را بيشتر به سمت ايجاد نتايج، رسيدن به اهداف، رقابت، کار، منطق و تأثيرگذاری سوق مي‌دهد. حالا به برخی رفتارهاي خانم‌ها و آقايان اشاره مي‌کنيم که تا حد زيادی از اين نگرش نشأت مي‌گيرد: ورود به اتاق! وقتی مردی وارد اتاق جديدی مي‌شود نقطه‌ای را انتخاب مي‌کند، به طرف آن مي‌رود به چيزی نگاه مي‌کند و بعد به چيز ديگر و بعدش باز به چيزی ديگر. اين کار را ادامه مي‌دهد تا به تدريج تصويری از محيط بسازد. برعکس وقتي يک زن وارد همان اتاق مي‌شود در يک نگاه سريع، تقريباً خود به خود به خيلی چيزها نگاه مي‌کند و تمام اتاق را به يکباره مي‌بيند. او به رنگ ديوارها، عکس‌ها و اين که اتاق چگونه تزيين شده دقت مي‌کند سپس وقتی تصويری از کل محيط دارد، يک نقطه را برای نشستن انتخاب مي‌کند. وقتی زن و مردی وارد يک نمايشگاه مي‌شوند شما مي‌توانيد تمرکز مردانه را هنگامی که يک مرد بسيار سريع و هدفمند از يک غرفه به غرفه ديگری مي‌رود ببينيد، در عوض زن انگار همه چيز را در درون خود جای مي‌دهد و سپس به اکتشاف و تجسس جزئيات مي‌پردازد.

کيف‌های زنانه؛ کيف‌های مردانه!

زنان اغلب از کيف‌های بزرگ و سنگين با روکش‌های زيبا استفاده مي‌کنند و در عوض کيف مردان سياه يا قهوه‌ای و مخصوص حمل وسايل کاملاً ضروری مانند: گواهينامه رانندگی، کارت ماشين، اسکناس و... است. در کيف خانم‌ها هر چيزی را که احتمالاً خودش يا ديگران ممکن است به آن احتياج داشته باشند، مي‌توان پيدا کرد. قرص سرماخوردگی، قرص‌های مسکن يا ويتامين، سنجاق سر، آئينه، ناخن‌گير، مداد، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی، دسته کليد، مسواک، خميردندان، يک آلبوم کوچک، چای کيسه‌اي، کتاب جيبی مورد علاقه، عينک آفتابی، سوهان ناخن و ده‌ها وسيله ريز و درشت ديگر. کمتر مردی مي‌تواند يک روز با چنين کيفی سر کند! مکالمه با تلفن! مردها در حين صحبت با تلفن دوست ندارند با کس ديگری صحبت کنند، انرژی مردانه خواهان آن است که در يک لحظه بر روي يک موضوع متمرکز شود، در حالي که يک زن قادر است با تلفن صحبت کند، از سوختن شام جلوگيری کند، بچه‌اش را آرام کند، متوجه شود شوهرش به او چه مي‌گويد و... هوشياری منبسط او اجازه مي‌دهد تا مراقب چيزهاي زيادی باشد. رانندگی! رانندگي اتومبيل وضعيت ديگری است که اين تفاوت‌ها را آشکار مي‌سازد. هرگز سعي نکنيد با مردی که در حال رانندگی است گفت و گوي خصوصی داشته باشيد. تمرکز يک مرد در رسيدن به هدفش در مؤثرترين شيوه ممکن است اما متأسفانه زن‌ها گوش ندادن مردها را بد تعبير مي‌کنند يا خيال مي‌کنند توجهی به آنها ندارند! اما کداميک از اين ديدگاه‌ها بهتر است؟ بديهی است هر دو طرز تلقی مي‌تواند صحيح و درست باشد. ديدگاه‌هاي همديگر را بشناسيم و ارتباط مؤثرتری برقرار کنيم.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 47

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهفتم

 

هر چه بیشتر به ضعف و ناتوانی خود واقف باشیم بیشتر و بیشتر به خدا پناه می بریم و از او بیشتر کمک می خواهیم .زمان هایی را به خاطر می آوریم که با تمام اراده مان حریف چشم و زبانمان نشدیم و دیدیم آن چه را نباید می دیدیم و گفتیم آن چه را نباید می گفتیم .

توجه به ضعف و ناتوانی انسان را بیشتر دست به دامان خدا می کند و او را از گناه دور می سازد .

آن چه یوسف را در اجتناب از گناه یاری کرد یادآوری نعمت هایی بود که خداوند به او عطا کرده بود .او به خود یادآوری کرد زمانی را که در تاریکی رعب آور چاه بود و خداوند به لطف خود کاروانیانی را از آن منطقه عبور داد و آنان را تشنه و نیازمند آبی قرار داد که باید با طنابی از دل آن چاه بیرون می کشیدند و این گونه او را نجات داد.

به خود یادآوری کرد جمالی را که خداوند در صورت او آفرید تا عزیز مصر خریدار او باشد .او که فرزندی نداشت شیفته ی یوسف شد تا با او برخوردی نه مانند غلامان بلکه چون فرزند خوانده داشته باشند.

او حتی به خود یادآوری کرد که شخص عزیز مصر محبت های بسیاری به او داشته و او را به طور خاصی گرامی داشته بود.

چنین بود که گفت من چگونه به کسی که مرا گرامی داشته و لطف و محبت کرده خیانت کنم؟این جمله ی یوسف هم می تواند اشاره ای به الطاف بی پایان خداوندی به او باشد هم به محبت های عزیز مصر.در هر صورت این ها معرفت و جوانمردی فوق العاده ی یوسف را نشان می دهد که وقتی نمک می خورد نمکدان نمی شکند .او که هرگز اهل خیانت نیست به زلیخا می گوید چگونه به کسی که به من محبتی داشته خیانت کنم ؟حتی به این هم بسنده نمی کند و تاکید می کند که خیانت در امانت و جواب خوبی را با بدی دادن از مصادیق بارز ظلم است و آنان که ظالمند هرگز رستگار نمی شوند .

این حرف تلنگری جدی به زلیخا است .چرا که زلیخا هم حتما تا به آن روز مورد لطف و محبت های الهی یکی از عوامل بازدارنده ی گناه است .جای آن دارد که هر روز و هر شب و بخصوص در موقعیت های گناه به خود یادآوری کنیم که آن مهربان چه لطف هایی که در حق ما نداشته و بدون این که شایستگی و لیاقتی از خود بروز داده باشیم چه خطرها از ما دفع کرده و چه خیرها به ما رسانده است .

یادآوری دعاهایی که اجابت نمود و دستگیری هایی که در هنگام ناتوانی از ما کرد  یادآوری آبرویی که حفظ نمود و خطاهایی که از چشم دیگران پوشاند همه و همه شاید زنگ بیدار باشی برای ما باشد که دست از گناه بشوییم.

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 46

مي خواهم خلاق باشم

 

مجدداً كودك شويد، در اين صورت خلاق خواهيد شد. همه‏ كودكان خلاق هستند. خلاقيت نياز به آزادى دارد. آزادى از بند ذهن، از بند دانش و از بند پيش‏داورى‏ها.

فرد خلاق كسى است كه چيزهاى جديد را مى‏آزمايد و ربوپات نيست. ربوپات‏ها هرگز خلاق نيستند، بلكه تكراركننده‏اند. پس مجدداً كودك شويد. از اين‏كه همه كودكان خلاقند، تعجب خواهيد كرد؛ همه كودكان صرف نظر از اين‏كه كجا زاده شده‏اند، خلاقند. اما ما  وقتي مى‏خواهيم راه معمول انجام دادن كارها را به آن‏ها بياموزيم، معمولا در جهت عكس پرورش خلاقيت آن‏ها عمل مي كنيم و به آن ميدان نمى‏دهيم. اين را بدانيد، يك شخص خلاق همواره راه‏هاى متنوعي را مى‏آزمايد. اگر هميشه راه معمول انجام دادن كارى را در پيش بگيريد، هرگز خلاق نخواهيد شد؛ زيرا راه معمول يعنى راهى كه ديگران آن را كشف كرده‏اند.

يك فرد خلاق سرگردان است و نمى‏داند راه درست انجام دادن يك كار چيست؛ بنابراين بارها و بارها در جهت‏هاى مختلف جستجو مى‏كند. دفعات بسيارى در جهت غلط حركت مى‏كند، اما به هر سو كه مى‏رود، مى‏آموزد؛ غنى و غنى‏تر مى‏شود. كارى را انجام مى‏دهد كه هرگز تا به حال كسى به آن اقدام نكرده است. اگر راه معمول انجام دادن كارها را دنبال مى‏كرد، قادر به انجام دادن آن نبود.

دوقلوها

نطفه كوچك به دو نيم شد و دوقلوها شكل گرفتند.

هفته ها گذشت و دوقلوها رشد مي كردند. زمان مي گذشت و آگاهي و دركشان از محيطي كه در آن بودند نيز رشد مي كرد. با ذوق و شادي مي خنديدند و شگفت زده از هم مي پرسيدند: "آيا اين جالب نيست كه ما به وجود آمده ايم؟ آيا زنده بودن ما يك اتفاق عظيم و مهم نیست؟"

دو قلوها در كنار هم دنيايشان را سياحت مي كردند. وقتي كه ريسمان جفت را كه به بدن مادرشان متصل بود و به آنها زندگي مي داد، ‌يافتند،‌ با شگفتي مي گفتند: "عشق مادر ما چقدر جالب است! چطور زندگيش را با ما شريك شده است!"

هفته ها به ماهها تبديل مي شد؛ دوقلوها به خوبي متوجه تغييرات خود بودند. اولي پرسيد:‌"معني اين تغيير و تحول چيست؟" دومي پاسخ داد:‌"اين به آن معناست كه اقامت ما در اين دنيا رو به پايان است."

اولي گفت: "اما من نمي خواهم بروم، ‌من مي خواهم براي هميشه اينجا بمانم."

دومي گفت:‌ "ما انتخابي نداريم. تو چه مي داني؟‌ شايد زندگي ديگري بعد از تولد وجود داشته باشد."

اولي پاسخ داد: "تو از كجا مي داني كه آنجا چطور جايي است؟ ما بند جفت را از دست خواهيم داد، بدون آن چطور زندگي ممكن است؟ از اين گذشته، كجاست كسي كه براي ما از زندگي بعد از تولد بگويد. آه. نه! اين پايان زندگي است. شايد بعد از آن به كل مادري وجود نداشته باشد."

ديگري در جواب او با اعتراض گفت: "اما بايد وجود داشته باشد. اگر غير از اين باشد، ما براي چه اينجا هستيم؟ اصلا چرا زنده ايم؟"

اولي گفت:‌"آيا تو تا به حال مادرمان را ديده اي؟ شايد او تنها در ذهن ما زندگي مي كند. شايد ما خودمان او را ساخته ايم تا احساس خوبي از زندگي داشته باشيم."

...

با اين حساب روزهاي آخر زندگي در رحم مادر پر از سوالهاي مبهم و ترس شد.

...

بالاخره،‌ لحظه تولد فرا رسيد. دوقلوها هنگام عبور از دنياي خودشان، چشمها را باز كردند و از شادي گريه سر دادند. از شادي آنچه كه مي ديدند، آنچه فراتر از روياهايشان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:57  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 45

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وششم

گاهی والدین برای موفقیت ورشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرندتا به او علم و هنری بیاموزاند .اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

سخن این نیست که آن دختر جوان آلوده است یا آن معلم یا استاد خدای ناکرده انسان فاسدی است .اما همین خلوت با نا محرم زمینه ی نفوذ و وسوسه ی شیطان را فراهم می کند و اتفاقا شیطان برای اغفال نیکان سرمایه گذاری می کند.

شما آقای محترم که صاحب شرکتی هستید چرا باید در محیط کاری که ارباب رجوع فراوان ندارید و معمولا درب این دفتر بسته است و مشتری باید زنگ بزند تا در را باز کنید خانمی را به عنوان منشی گزینش می کنید که گاهی زمینه های خلوت بانامحرم فراهم شود ؟باور کنید که شیطان به شما و چنین خلوتی نیاز دارد .

و شما خانم محترم چرا چنین شغلی و چنین محیطی را انتخاب می کنید ؟آیا کار خوب و پر درآمد و مورد علاقه می تواند ما را مجاب کند که خود را در معرض گناه قرار دهیم؟

آقای محترم ضرورت مسافرت شما به کشورهای خارجی چیست؟

تفریح و دیدن دنیا منعی ندارد اما این تورهای آنتالیا و دبی و تایلند زمینه های خلوت و افتادن در دام های شیطانی را فراهم نمی کند؟

اشکال کار این است که گاهی به خودمان هم دروغ می گوییم.با خود صادق نیستیم و خطای خود و دیگران را توجیه می کنیم .

یک تله ی بزرگ:(حواسم هست)

متاسفانه یکی از حربه های موثر شیطان این عبارت است :(حواسم هست).وقتی کسی را متوجه خبری می کنیم که او را تهدید می کند به جای آن که تذکر را به جان بخرد و جانب احتیاط را رعایت کند می گوید:حواسم هست حواسم هست.

وقتی کسی از لبه ی پشت بام حرکت می کند وقتی موتورسواری لابلای خودرو ها به شیوه ای خطرناک رانندگی می کند وقتی راننده ای با سرعت زیاد حرکت می کند و به او توصیه می شود که چنین نکند می گوید حواسم هست.

ارتباط و گفتگوهای غیرضروری و خلوت با نامحرم همه و همه از مواضه خطرند که باید از آن اجتناب کرد اما طبع آدمیزاد چنان است که می گوید:(من بلدم قوی هستم می توانم مراقبم و حواسم هست(.

هر ساله وقتی آمار غرق شدگان در دریای مازندران را می شنویم بسیار تعجب می کنیم که این عده که شمارشان هم بسیار زیاد است چرا غرق شده اند و عجیب آن که عده ی قابل توجهی از آنان هم شنا بلد بوده اند .

این افراد معمولا در دریا جلو و جلوتر می روند و وقتی دیگران می گویند:(جلوتر نرو خطرناک است 

خیلی ها غرق شده اند .)با غرور و افتخار اعلام می کنند که :(حواسم هست(

باور کنید این جمله از زبان خیلی ها تکرار شده و بخش عمده ای از آنان که غرق شده اند (حواسشان )بوده است .آیا همه ی آنان که امخروز به دام اعتیاد افتاده اند حواسشان نبوده؟

وقتی اولین بار مواد مخدر استعمال می کند با خود یا به دیگران می گوید:(نه من که معتاد نیستم و نمی شوم .حواسم هست.تفریحی و تفننی است.اگر ببینم دارم وابسته و معتاد می شوم دیگر نزدیکش هم نمی شوم.اراده ام قوی است.هر وقت بخواهم ترک می کنم.خلاصه (حواسم هست)

آن دختر و پسر که با هم رابطه ای را تدارک دیده اند می گویند دوستیمان پاک است وحواسمان هست.آن آقایی که در محل کار خود با خانم هم کارش هر روز در خلوت درددل و خلوت می کند هم حواسش هست.

آن دختری هم که برای یادگیری سنتور!نزد فلان استاد می رود تا به طور خصوصی آموزش ببیند هم حواسش هست.آن آقایی هم که برای راهنمایی و کمک فکری به فلان خانم به ارتباط مداوم و تلفن های طولانی و حرف های بعضا غیر ضروری دامن می زند حواسش هست.

معلوم نیست پس چه کسی حواسش نیست؟! آیا هیچ یک از آنان که به دام آلودگی افتاده اند مراقب نبوده اند؟

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:56  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وپنجم

 

گفتگوهای غیرضروری باکسی که محرم ما نیست یکی از دام های شیطان است فکرورفتار ماراآلوده کند.اگرجدا بنای پاک بودن و پاک ماندن داریم باید تصمیم بگیریم این توطئه ی شیطان را خنثی کنیم.

درهرارتباطی وپیش از هر گفتگویی با جنس مخالف از خود بپرسیم آیا این صحبت ضروری است؟واگر نیست از آن پرهیز کنیم.

دامی دیگر از سوی شیطان

نکته ی دیگری که در این فراز داستان مشهود است خلوتی است که همسر عزیز مصر آن را تدارک می بیند.او به دنبال موقعیتی می گردد تا یوسف را در تنهایی به دام اندازد .همه ی درها می بنددومی خواهد به خود و یوسف اطمینان دهد که هیچ کس از این ماجرا خبردار نمی شود.

چه بسا بسیاری از ما در محیط های جمعی (به خصوص در جمعی که روبایستی داریم)از سرحیا و خجالت خطا نکنیم.وقتی بیم آن داریم که پدر و مادر همسر بستگان یا معلم و استادان ما را در لحظه ی انجام گناه نمی بیند و متوجه رفتار زشت ما نمی شود موجب لغزش مان می شود.

به عنوان مثالی ساده بسیاری از جوانانی که به سیگار یا مواد مخدر آلوده شده اند ابتدا از خلوتی آغاز کرده اند که هیچ کس آنان را نمی دیده یا اگر می دیده نمی شناخته است.

حال که خلوت با نا محرم زمینه ی جدی به دام افتادن شیطان را فراهم می کند باید به شدت از این خلوت ها اجتناب کنیم.

شیطان(ابلیس)قسم خورده است که من در سه موضع یا موقعیت حتما حضور پیدا می کنم که یکی از آن سه زمان و مکانی است که دختر و پسر یا زن و مرد نا محرم را در زندگی خود شناسایی کنیم.

گاهی والدین برای موقعیت و رشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرند تا به او علم و هنری بیاموزاند.اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:10  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وچهارم

 

دوست عزیز! به این واقعیت اعتراف کنیم که خداوند حکیم بین زن و مرد جاذبه ای قرار داده که در عین حال که یکی از عوامل زندگی مشترک است  درصورت عدم مراقبت  به شدت مورد طمع شیطان قرار می گیرد

همین گفتگو های غیر ضروری است که آرام آرام یکی از دو طرف یا هردو راازلحاظ  عاطفی وابسته می سازد و این دلبستگی ها که برخاسته از هیجانات جوانی است  به تدریج طوفانی را در ذهن و دل جوان بر پا می کند  طوفانی که خیلی زود آثار منفی اش بر فعالیت های اجتماعی (شغلی و تحصیلی)نمایان می شود

حال دو امکان وجود دارد : یا این دختر و پسر جوان می توانند  با هم ازدواج کنند   یا  نمی توانند .اگر به هر دلیلی این رابطه ی (هرروز گرم تر از دیروز )به ازدواج منجر نشود موجب وارد آمدن لطمه ی روحی وروانی   افسردگی  کندی و توقف فعالیت های مفید  پرخاشگری   انتقام جویی  و حتی در مواردی اعتیاد و خود کشی می شود

 

اگر هم به ازدواج منجر شود از آنجا که جاذبه های احساسی است ارتباط مانع شناخت صحیح و انتخاب و تصمیم عاقلانه بوده است    کمتر چنین ازدواجی با موفقیت توام می شود .روابط دوستانه ای که با سهل انگاری ها   چشم پوشی های نا به جا  رفتار های تصنعی و بی توجهی  به معیار های صحیح انتخاب همسر صورت می گیرد  علی رغم تصور اولیه هر گز نمی تواند به شناخت و انتخاب درست منجر شود

زن و مرد متاهلی که در محیط شغلیشان به گفتگو های غیر ضروری دامن می زنند  و حتی گاهی برای تنوع! و رفع خستگی های شغلی!! با هم شوخی می کنند و می خندند   صرفنظر از این که دامن به گناه و نا فرمانی خداوند آلوده اند بنیان های زندگی شان را با دست خود سست کرده اند

روابط گرم و درد دل های روزانه  می تواند به مقایسه های رفتاری و ظاهری بیانجامد .مقایسه هایی به تدریج فرد را نسبت به همسر خود دلسرد و کم اعتنا می سازد

بسیاری از گرفتاری ها و تلخی هایی از این دست اگر با تصمیم جدی پرهیزاز روابط غیر ضروری مواجه می شد هرگز چنین بد فرجام نمی شد.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 41

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وسوم

 

در این میان چشم زلیخا به بتی افتاد که در آن اتاق بود و معبود زلیخا به شمار می رفت . او که خوب می دانست در تدارک چه گناه عظیمی است  و بنای آن دارد تا به همسرش خیانت کند احساس کرد بتی که هر روز آن را می پرستید خیره خیره به او نگا ه می کند . شتابان پارچه ای بر صورت بت انداخت تا در ارتکاب آن خطای بزرگ آسوده تر باشد !

اما بخوانید از یوسف این قهرمان پاکی و تقوا در یکی از سخت ترین آزمون های الهی قرار دارد . جوانی که در اوج تمایلات  و هیجانات است .با صحنه ای بس وسوسه انگیز و فریبنده مواجه شده . اما او که سرشار از معرفت و پاکدامنی است بجای آن که تن به خواهش های نفسانی بسپارد و اسیر وسوسه های این زن شود خدای مهربان پروردگار بینا و الطاف فراوان او را به خود یادآور می شود و بانگ بر می آورد که: پناه بر خدا.  تو از این بت بی جان که نه می بیند و نه می شنود شرم می کنی  من از خدای بینای خود نترسم ؟

همان خدایی که اینهمه به من لطف کرده و مرا در تاریکی آن چاه آرام ساخت و دعایم را اجابت کرد و نجاتم داد و مرا گرامی داشت. هرگز! هرگز تن به گناه آلوده نمی سازم . و به عزیز مصر که به من محبت داشته خیانت و ظلم نمی کنم که ظالمان هرگز رستگار نمی شوند .

 

*********************

 

این فراز از داستان حضرت یوسف علیه السلام  حاوی نکات  درس ها و پیام های فراوانی است که می تواند چراغ هدایتی برای ما به شمار آید .

 

گفتگو های غیر ضروری دامگه شیطان

 

اولین نکته این که همسر عزیز مصر برای آنکه یوسف را به دام معصیت بکشاند سخن را با گفتگو های نرم وملایم و البته سرشار از احساس و محبت اغاز کرد . اگرچه زلیخا از ابتدا قصد گناه داشت به نظر می رسد اساسا گفتگو با جنس مخالف ( آن که محرم ما نیست) یکی از اولین گام های شیطان و لغزش گاه های جدی انسان است .

اگر در گفتگو با جنس مخالف براستی ضرورتی جدی باشد منعی ندارد .اما عمده وسوسه های شیطان در گفتگوی روابط غیر ضروری صورت می گیرد .

صحبتی که خودمان می دانیم ضرورتی نداشته و ناشی از تمایلات نفسانی است که البته با توجیه های ریز و درشت توام است .

دختر و پسر دانشجویی که هردو قصد و نیتی پاک دارند ابتدا به صحبت های ضروری بسنده می کنند (اگر ضرورتی در کار باشد) اما به تدریج همین گفتگو ها غیر ضروری می شود و با عادی شدن روابط روند آن گرم تر و صمیمانه تر می شود . و به شوخی و تفریح می انجامد.

گفتگوهای غیر ضروری با کسی که محرم ما نیست اولین حلقه ی نفوذ شیطان است. و اگر در همین بدو امر کسی به ما تذکر و توجه داد تا ما را از آن باز دارد با غیافه ای حق به جانب بانک بر می آوریم که:

مگه به خودمون شک داریم؟ ما که منظوری نداریم. تو چقدر فکرت خرابه .  مگه چه اشکالی داره؟ یه کم باز فکر کن  چقدر بسته فکر می کنی!

 

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:36  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 40

روانـشـنـاسـی

 

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

 

قسمت سی ودوم

 

 

ادامه داستان

 

یوسف با آن چهره ی زیبا و ملکوتی اش نه تنها عزیز مصر را مجذوب خویش ساخته بود بلکه قلب همسر عزیز مصر یعنی(زلیخا) را به تسخیر در آورده بود . عشق یوسف در قلب زلیخا پنجه انداخته بود و هر روز که می گذشت این این عشق سوزان تر می شد .اما یوسف در نهایت پاکی و پرهیز کاری جز به خدا نمی اندیشید و قلبش تنها در گرو عشق خدا بود .

عشق آتشین همسر عزیز مصر علت های بسیار داشت .نداشتن فرزند از یک طرف غوطه ور بودن در زندگی پر از تجمل و نداشتن هیچ گونه گرفتاری و دغدغه که خاص اشراف است از طرف دیگر . اما آنچه از همه مهم تر بود این بود که این زن بهره ای از ایمان و تقوی نداشت و غرق در بی بند و باری شدید حاکم بر دربار مصر بود .

آتش عشق و هوس این زن هرگز در دلش آرام نگرفت تا اینکه آنرا گستاخانه آشکار ساخت و از یوسف تقاضای کامجویی کرد .

زلیخا یوسف را به بخشی از قصر کشاند که از اتاق های تو در تویی تشکیل شده بود و او را در خلوت گاه خویش به دام انداخت.زیبا ترین لباس ها را پوشید زیبا ترین زیور ها و خوشبو ترین عطر ها را بکار برد و وارد اتاق شد .تمام در های منتهی به آن اتاق را بست تا هم یوسف را از خلوت و امنیت آنجا مطمئن سازد و هم راه فرار را بر او ببندد.

و چنین بود که صحنه را چنان آراست تا یوسف نیرومند را به زانو درآورد . با هزار مکر و نیرنگ شروع کرد به اظهار محبت و علاقه که: قلب من از عشق تو لبریز است و.........) او در نهایت ملایمت و ملاطفت اصرار بر گناه می کرد و با اینکه همسر عزیز مصر بود در اوج قدرت هرگز به قصد کامجویی یوسف را نهدید نکرد  بلکه با همان بیان ملایم یوسف را به گناه دعوت نمود  که همه چیز مهیاست و من در اختیار تو ام)

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:42  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 39

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی ودوم

 

این بخش برای این هفته آماده نشد

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 21:0  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 38

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی ویکم

 

خداوند در برابر ترک و اجتناب پایدار از گناه  به انسان علم و نور و حکمت می دهد و او را مشمول الطاف خاص خود می سازد.

ما گاهی بدون آن که زحمت ترک گناه و حفظ چشم و زبان و....را به خود دهیم انتظار داریم از مواهب الهی بهره مند باشیم.در حقیقت انتظار جذب موهبت قبل از ایجاد خلاء (خالی شدن از گناه)انتظاری نا بجاست.خداوندبه روشنی اعلام کرده عنایاتی که به یوسف نمودیم خاص یوسف نبوده و نیست و هر کس که در پاکی و طاعت و تقوایش بکوشد با او نیز چنین رفتار می شود .

 

ادامه ی داستان:

 

در این جا فصل جدیدی از داستان زندگی یوسف آغاز می شود.یوسف که حالا جوانی برومند شده است  که در دربار عزیز مصر حکومت می کند در معرض یک امتحان عظیم الهی قرار می گیرد .والبته جوانی که سال ها به خودسازی و تهذیب نفس و مراقبت از خویش (در برابر گناه)مشغول بوده  در این امتحان بزرگ  نمره ای بسیار درخشان می گیرد که خود نقطه ی عطف دیگری در زندگی یوسف است برای دریافت الطاف الهی.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 19:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 37

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی ام

 

ادامه داستان

 

یوسف در این خانه بزرگ و بزرگتر شد . او در دستگاه خیره کننده و کاخ های رویایی و ثروت های بیکران فرعون مصر که یکی از کانون های مهم سیاسی بود هم در ذهنش بازار برده فروشان را مجسم می کرد و هم ثروت اندوزی و ظلم طاغوتیان را

و البته از این مقایسه رنج فراوان می برد و در ذهنش این فکر سنگینی می کرد که چگونه می تواند به این وضع خاتمه دهد . اما در آن شرایط کاری از دستش ساخته نبود.

یوسف در این دوران به شدت به تهذیب نفس و خود سازی مشغول بود چنان که قرآن می فرماید :( و هنگامی که او به مرحله ای از بلوغ جسم وجان رسید و آمادگی پذیرش انوار الهی (وحی)را پیدا کرد ما به او حکم و علم دادیم .)حکم همان عقل و فهمی است که به دور از هوی و هوس است  و علم همان دانش و آگاهی است که جهلی به آن راه ندارد.

عده ای نوشته اند یوسف این زمان که جوانی بالغ و خود ساخته بود به مقام نبوت رسید و عده ای نبوت او را به دوران زندانی بودنش مرتبط دانسته اند

اما به هر حال در این زمان خداوند بواسطه ی صبر و شکیبایی و تقوا و پاکی و نیکوکاری و توکل او عنایات فراوانی نمود و از جمله دانش تعبیر خواب را به او آموخت .قطعا برای جوانی زیبا و دارای شأن والا همچون یوسف در دربار مصر با توجه به رفت و آمد ها و میهمانی ها  و بزم ها  زمینه های گناه فراوان بود اما او هرگز از اطاعت خدا دست نکشید و به شدت از هر گناه و آلودگی دوری میجست . او هرگز طنابی را که همچون عطیه ای الهی در چاه رها شده و لطفی را که خداوند در حق او کرده بود از یاد نبرد.  و اگر چه شاید حدود ده سال از ماجرای چاه می گذشت  با یادآوری لطف و مهربانی خدا حتی اندیشه ی خطا و گناه نیز به سر راه نمی داد.به تعبیر ما او که نمک خورده بود هرگز نمکدان نشکست بلکه هرچه زمان می گذشت بر طاعت و بندگی و تقوایش اضافه می شد و چنین بود که خداوند این وجود پاک را ظرفی بسیار شایسته برای رحمت های خاص خود دید و بر وجود مبارکش سرازیر نمود.

خداوند بلافاصله پس از آنکه عنایات خاص خود به یوسف را بر می شمارد اعلام می دارد که ما چنین جزای نیکو کاران را می دهیم.

یعنی مواهب الهی حتی به پیامبران بی حساب نیست و هر کس به اندازه ی نیکو کاری و احسانش از این دریای بی کران فیض الهی بهره می گیرد .همانگونه که صبر و استقامت یوسف در مقابل آنهمه مشکلات پاداشی به سزا نصیبش کرد

 

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 21:47  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 36

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت بیست و نهم

 

احساس تنهایی و اضطراب و اندوه ناشی از آن هرگز با حضور دیگران بر طرف نمی شود . برای کسی که در مسیر زندگی با مشکلات و نا گواری های آن خود را تنها و بی یاور می بیند فقط توکل به خدا و حس کردن پشتیبانی اوست که به وی دلگرمی و آرامش می دهد تا احساس غربت نکند

یوسف که یکبار طعم تلخ دلگرم شدن به غیر خدا (برادران )را چشیده بود در تاریکی و خلوت نهانگاه چاه ذهن و دلش را پاک تر کرد تا در هیچ گوشه ای از دل بزرگش تکیه و امیدی به دیگری نباشد . به او توکل کرد و از او مدد خواست و سرشار شد از حسن ظن و اطمینان به اینکه خدا با اوست و حامی و پشتیبان او. و صد البته کسی که چنین باوری دارد هرگز در سختی ها و ناملایمات احساس غریبی نمی کند

 

ادامه داستان 

یوسف را سرانجام به مصر آوردند و در معرض فروش گذاردند و از آنجا که تحفه ای بس نفیس بود قیمت گزافی برای او در نظر گرفتند  و طبیعی است که هر کسی را یارای خریداری نبود . تا اینکه او نصیب (عزیز مصر)که در حقیقت صدر اعظم فرعون بود گردید . چرا که تنها چنین کسانی می توانستند این غلام ممتاز را بخرند

 

واما بخوانید از عزیز مصر

عزیز مصر فرزندی نداشت و در اشتیاق فرزند بسر می برد .هنگامی که چشمش به این کودک زیبا و برومند افتاد دل به او بست تا جای فرزند او باشد و او را به خانه آورد و به همسرش سفارش کرد که مقام این غلام را گرامی دار و به چشم غلامان و بردگان به او نگاه نکن .چرا که امیدواریم از او بهره ی فراوانی ببریم و او را به فرزندی خود بگیریم . و چنین بود که خداوند یوسف را مکنت بخشید و به دربار عزیز مصر راه داد

 

*******************************  

یکی از مظاهر عجیب قدرت خداوند همین است که در بسیاری از موارد اسباب پیروزی و نجات انسان را به دست دشمنانش فراهم می سازد  چنان که اگر نقشه ی برادران نبود او هرگز به چاه نمی رفت و اگر به چاه نرفته بود به مصر نمی آمد و اگر به مصر نیامده بود آنچنان که خواهیم خواند به زندان نمی رفت و خود عزیز مصر نمی شد . در حقیقت خداوند با دست برادران یو سف    یوسف را به تخت سلطنت نشاند هر چند آنان تصور می کردند که به چاه رفتن یوسف آغاز نگون بختی او خواهد بود

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 17:16  توسط حمید رضا الوندی  | 

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت بیست و هشتم

 

ادامه داستان

یوسف همچنان به دعا و مناجات با خدا در چاه مشغول بود و در آن تاریکی وحشتناک چاه از خدا یاری می طلبید .برادران که از کرده ی خود احساس گناه می کردند (یا بر این اساس که معمولا آنکس که مرتکب جنایتی شده پس از ان به صحنه ی جنایت باز می گردد )هر روز به کنار چاه می آمدند و از ان بالا یوسف را می دیدند که زنده است یا مرده؟و آیا کسی او را برده یا خیر. پس از سه روز که یوسف در چاه بود برادران دیدند کاروانی از دور می آید و به چاه نزدیک می شود .آنان در گوشه ای خود را به کاری مشغول کردند اما دورا دور نظر داشتند ببینند چه می شود

آن قافله ایستاد و رئیس آن کاروان شخصی را مامور کرد تا برای کاروانیان از چاه آب بیاورد .آن مامور هم از همه جا بی خبر سطل آب را در چاه انداخت و ناگهان یوسف که در عمق چاه (درنهانگاه آن )ایستاده بود دید طنابی مقابلش است .چنین بود که این کودک قهرمان جستی زد و طناب را گرفت .مامور آب به خیال این که سطلش از آب پر شده طناب را بالا کشید و ناگهان دید سطل اب خالی است و کودکی از آن آویزان. با خوشحالی فریاد زد : این یک غلام است و من برده ای یافته ام

( همه ی این ها خواست و لطف خدا بود و اجابت دعای این کودک معصوم که کاروانی از آنجا بگذرد و تشنه شود و آب طلب کنند و طناب در چاه اندازند و یوسف نجات یابد.)

کم کم گروهی از کاروانیان از این امر آگاه شدند  ولی آن فرد برای آنکه دیگران با خبر نشوند و خودش بتواند این کودک  زیبارا بعنوان غلام در مصر بفروشد  و او را در پشتش مخفی کرد

برادران یوسف سریع پیش آمدند و گفتند این غلام ماست که فرار کرده و به چاه پناه برده (برادری خود را کتمان کردند )و حاضریم او را به بهای اندک بفروشیم .و چنین هم کردند و آن شخص او را خرید . (این که چرا آنان غلامی را ((یوسف را ))به بهای بسیار کم فروختند شاید به این بر گردد که معمولا دزدان و کسانی که سرمایه ی هنگفتی را بی زحمت بدست آورده اند از ترس این که دیگران بفهمند آن را بی معطلی و ارزان می فروشند .)نوشته اند که یوسف را بیست درهم فروختند .وقرآن می فرماید :(آنان این معامله را با بی اعتنایی انجام دادند .)و قطعا مقصودشان کسب درآمد نبوده بلکه می خواستند مطمئن شوند کاروانیان او را با خود به مصر می برند و قضیه شکل طبیعی تر به خود بگیرد  و البته برای همیشه !!از دستش راحت شوند

 

کسی که با خداست غریب نیست

 

در اینجا اتفاقی شایان توجه می افتد که بازحکایت از معرفت بالای یوسف در آن سن وسال دارد .وقتی کاروانیان قصد حرکت کردند یوسف را در پشت بار های خود قرار دادند و راه افتادند .یکی از برادران که شاید عاطفه ی برادریش کمی تحریک شده بود یا از کرده و عمل خویش احساس گناه می کرد جلو رفت و به خریدار یوسف یا قافله سالار گفت:این کودک غریب است لطفا با او مدارا کنید

قبل از آن که قافله سالار پاسخی دهد یوسف که شاهد توصیه ی برادرش بود رو به او کرد و گفت :لیس مع الله غربه   کسی که با خداست غریب نیست (برای کسی که با خداست غربتی وجود ندارد .)این در شرایطی است که یک کودک ده ساله در چنگال کاروانیانی است که از کنعان (فلسطین کنونی )عازم مصرند .یوسف هیچکس را نمی شناسد  و با ظلم برادران مجبور شده  خانواده و پدر و شهر و دیارش را ترک گوید. قطعا در چنین سن و سالی باید به شدت احساس غریبی کند اما او که با ظرفیت فراوان خویش تعالیم پدر را آموخته ودرک کرده با این بیان زیبا با دیگر معرفت بسیارش را نشان می دهد

 

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 17:45  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 33

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت بیست و ششم

 

 

علت دروغ گفتن بزرگ تر ها

اما برادران یوسف چرا دروغ گفتند؟  خدای نا کرده ما چرا دروغ می گوییم؟

علت دروغ گفتن بزرگ تر ها عمدتا در این خلاصه می شود که :

می خواهند بواسطه ی دروغ یا جلب منفعت و سودی کنند یا دفع خطر و ضرر

از آنجا که برادران یوسف می خواستند محبوب شوند و نزد پدر عزیز باشند دروغ گفتند . پدر می خواهد مغازه اش فروش بیشتری داشته باشد دروغ می گوید . مادر می خواهد اسم بچه اش را در فلان مدرسه ی محل بنویسد به دروغ می گوید :ما در همین کوچه ی پشتی زندگی  می کنیم . برادر بزرگ می خواهد وام بگیرد و چون شرایط گرفتن وام را ندارد خود را واجد شرایط معرفی می کند و مدرک جعلی می سازد . خواهر بزرگ می خواهد پیش دوستان مهم و عزیز جلوه کند  به انواع دروغ ها متوسل می شود  . عمو جان هم برای رهایی از فشار طلبکاران دروغ می گوید .

 

چه کنیم تا دروغ نگوییم؟

 

گفتیم که برای درمان هر صفت اخلاقی منفی یک راه حل فکری و نظری داریم  و یک راه حل عملی

اما راه حل فکری و نظری دروغ  که اهمیت بسیار دارد  آن است که  انسان بنشیند و هر روز در این باره فکر کند

آن که به راستی می تواند خیری برساند و شری را دفع کند فقط خداست نه من و شما و دیگران  و هیچ کس به خودی خود  نه می تواند منفعتی برساند  و  نه ضرری را مانع شود

آنچه از رسیدن و دستیابی به یک خواسته مهم تر است مبارکی آن است یعنی آن که خواسته یی که به آن می رسیم موجب شادمانی و ارامشی گوارا و رشد و فایده شود  نه زحمت و دردسر و بی ثمری

مطمئن باشید اگر کسی برای گرفتن وام دروغ بگوید  شاید به حسب ظاهر با این دروغ به خیری برسد  اما هرگز این وام    مبارک   نمی شود  و خدا برکت را از آن بر می دارد . اگر کسی برای رسیدن به موقعیتی به دروغ متوسل شود دستیابیش به آن موقعیت هر گز خیری در پی ندارد

 

سخنی از امام حسین علیه السلام نقل شده است  که بسیا ر بسیار زیباست  و برای هر کس که می خواهد از راه دروغ و فعل حرام به خواسته ای برسد مفید است و توجه به آن انسان را از بدی ها و خطا ها باز می دارد 

امام حسین علیه السلام می فرماید:

من حاول امرا به معصیته الله کان افوت لما یرجو و اسرع لما یخاف

هرکس هدف و خواسته ای را با معصیت و نا فرمانی خدا بجوید بیشتر آنچه را به ان امید دارد از دست میدهد و سریع تر در انچه از آن می ترسید واقع می شود

یعنی هر کسی با گناه بخواهد به هدفش برسد بیشتر در جهت نرسیدن به آن عمل کرده و نتیجه ی عکس می گیرد

 

چند مثال

 

برادران یوسف می خواستند محبوب و عزیز پدر شوند و از این که یوسف عزیز تر شود و از محبوبیت خودشان کاسته شود هراس داشتندبرای اینکه به هدف  محبوبیت  دست یابند طریق ظلم و خطا و دروغ را در پیش گرفتند . اما در عمل خواهیم دید که روز به روز از چشم پدر بیشتر افتادند  و اتفاقا محبت یوسف در دل یعقوب بیشتر شد 

اگر کسی بخواهد پولدار شود و از طریق این پول به آسایش و آرامش روانی و لذت های بزرگی برسد  دقت کنید  که:پول هدف نیست بلکه آن آرامش روانی و لذت هدف است  ولی برای رسیدن به آن گناه کند در کسب و کارش دروغ بگوید    سر کسی را کلاه بگذارد   بی انصافی کند  یا معامله ای حرام انجام دهد شاید به آن پول دست یابد اما هر گز به آن آرامش و لذتی که در پی اش بوده  نخواهد رسید  و اتفاقا روز به روز  استرس و اضطراب و نگرانی هایش بیشتر می شود

** جوانی که برای رسیدن به آ رامش و لذت و خوشبختی با جنس مخالف خود طرح دوستی می ریزد و ارتباطی را تدارک می بیند که خدا نمی پسندد ظاهرا در ابتدا شاد و مسرور به نظر می رسد اما هر چه بیشتر و بیشتر جلو می رود به نابودی آن اهداف بیشتر دامن می زند  و شرایط به گونه ای پیش می رود که حزن و افسردگیش بیشتر می شود . امام حسین علیه السلام که مقام عصمت دارد و پرده ها را برایش کنار زده اند و به رمز و رموز این عالم واقف است  این حقیقت را می فرماید . روشن است که همچون اصل جاذبه  که اصل علمی و مسلم است  این هم قطعی است

انسان برای پرهیز ازدروغ باید راجع به آثار سوءدروغ بیندیشد   راجع به این که همین دروغ ها چگونه او را به خطاهای بزرگ تر و دروغ گویی های بیشتر وا می دارد   این که چقدر بر ملا شدن بعضی از آنها موجب خفت و خواری  و سر گشتگی خواهد بود . دروغ اعتبار انسان را کم می گند  و از ارزش معنوی و بهای انسان می کاهد و آرامش انسان را به هم میریزد .چنان که پیامبر عزیزمان فرمودند :راستی آرامش است و دروغ اضطراب

باز هم از ایشان نقل شده است:

دروغ روزی انسان را کم و ناقص می کند

البته مصادیق معنوی روزی همچون آرامش   شادمانی  دوست خوب  آگاهی سودمند  توفیق عمل به اگاهی ها  گوارایی زندگی بسیار مهم تر است

آنچه گفتیم آثار سوء دروغ در همین دنیاست  و صد البته مجازات های الهی عمدتا پس از مرگ در قیامت است

اگر خداوند روزی رسان است و همه چیز به خواست اوست و هم او از من خواسته که دروغ نگویم  دروغ گویی برای کسب دیناری بیشتر چه معنایی دارد؟آیا جز این نیست که من خدا را به عنوان روزی رسان باور ندارم؟

شایسته است در این باره بیندیشیم که اگر صداقت پیشه کنیم و دروغ را ترک نماییم به چه دست می یابیم .حدیثی از پیامبر عزیزمان نقل شده است که می فرماید:هر کس تضمین کند (قول بدهد)که سه کار کند من کاخی در اول بهشت و کاخی در وسط بهشت و کاخی در آخر بهشت برایش تضمین می کنم :

الف)دروغ نگویدحتی به شوخی

ب)جدل نکند هر چند حق با او باشد

ج)اخلاقش را نیکو کند

دقت کنید که یکی از سه کاری که کاخ بهشتی را تضمین می کند ترک دروغ حتی به شوخی است .و روشن است که اگر زبان به شوخی هم به دروغ عادت کند کم کم قبح و زشتی آن از بین می رود و دروغ جدی هم می گوید

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 32 ـ شنبه 6 اسفند

روانـشـنـاسـی

(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

ti_roz84@yahoo.com

 

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

 

قسمت بیست و پنجم

 

روان شناسی دروغ

 

از آنجا که در داستان یوسف به دروغ های متعدد برادران یوسف بر خورد می کنیم جا دارد در اینجا به روان شناسی دروغ    انگیزه های دروغ  و راه های درمان آن بپردازیم   این که اساسا چرا ما دروغ می گوییم ؟و چه کنیم اگر زبانمان خدای نا کرده به این رفتار بسیار زشت عادت کرده دیگر هرگز دروغ نگوییم ؟

شاید بهتر باشد علت دروغ گفتن بچه ها را از بزرگترها جدا کنیم و به بررسی تفکیکی هر کدام بپردازیم

 

چرا بچه ها دروغ می گویند؟

بچه ها به چهار دلیل عمده دروغ می گویند:

الف-دروغ گفتن بزرگ تر ها

    بزرگ تر ها و بخصوص پدر ومادر مهمترین الگو های رفتاری در دسترس بچه ها هستند .وقتی بچه ای ببیند پدر یا مادرش برای جلب یک منفعت ظاهری یا فرار از موقعیتی که دلخواهش نیست به دروغ متوسل می شود بچه می آموزد در چنین مواقعی دروغ بگوید

تلفن زنگ می زند .بچه گوشی را بر می دارد 

   بفرمایید

با با خونه هستند؟

پدر آهسته می پرسد:کیه؟

 آهسته می گوید:علی آقا

پدر آهسته می گوید: بگو نیست

ببخشید هنوز نیومدن

به همین سادگی آموزشی عمیق و پایدار انجام می گیرد :پسرم برای رفع خطر دروغ بگو!و معمولا آموزش غیر مستقیم موثر تر است

همسایه زنگ در خانه را به صدا در میآورد .  مادر می پرسد:کیه؟

همسایه می گوید:منم مادر می گوید :وای باز این خروس بی محل آمد

اما بعد در را که باز می کند  در حین تعارفات می گوید:خیلی از دیدنتون خوشحال شدم  و بچه می آموزد که دروغ بگوید

 

ب   -ترس از تنبیه و مجازات

صحنه ی اول:بچه شیشه را می شکند .پدر از راه می رسد و می پرسد :چه کسی شیشه را شکسته؟ کودک می گوید:من

و پدر به صورتش سیلی می زند  و ناسزا می گوید

صحنه ی دوم:بچه دو باره شیشه را می شکند .پدر از راه می رسد و می پرسد چه کسی شیشه را شکسته؟ بچه می گوید :نمی دونم!شاید داداشم ...........اصلا خودش شکست!

 

ج-  واگذاری تکلیف بیش از حد توان به بچه ها دادن

   بچه اسباب بازی هایش را حسابی ریخت و پاش کرده مادر می گوید:اگه تا ده دقیقه ی دیگه اطاقت مرتب نباشه خودت میدونی. بچه که برایش جمع وجور کردن این همه ریخت وپاش سخت است اسباب بازی ها را زیر تخت می ریزد و وقتی مادر می پرسد :اطاقت را جمع کردی: بچه به سادگی می گوید: بله مامان

نمره ی دیکته ی کودک 14 شده.   پدر جریمه اش می کند که:از روی همین دیکته 40 بار بنویس

بچه با تکلیفی بسیار سنگین مواجه شده ووقتی فردا صبح پدر می پرسد :نوشتی؟بچه به دروغ می گوید: بله

 

د- تحقیر و تمسخر

 

بچه هایی که در خانه مورد تحقیر و تمسخر قرار می گیرند و به شخصیتشان بی احترامی میشود   برای شخصیت سازی  بخصوص نزد دوستان مدرسه و محله  دروغ های عجیبی به هم می بافند

پدرم می خواهد ما را برای اسکی به سوئیس ببرد

مادرم دیشب از دبی  برایم یک کامپیوتر آورده  که حرف هم می زند!

برای خواهرم هم یک خواستگار آمده که 4 تا دکترا دارد  و 5 تا فوق لیسانس !تازه خواهرم هم گفته  : نه!

 

سخنی با والدین:

 

پدر و مادر محترم  اگر دقت کنید خواهید دید هر چهار دلیل دروغ گویی بچه ها به والدین باز می گردد . پس باید قبل از آنکه آنان را تنبیه کنید  خود را مفصل کتک بزنید !! ودر صدد اصلاح خود برآیید

·        هرگز دروغ نگویید  از تنبیه های بدنی شدید اجتناب کنید  واساس کارتان تشویق باشد   و تنبیه را عمدتا به صورت محروم کردن به کار گیرید

·        تکلیف های سنگین به بچه ندهید

·        او را در انجام کار ها کمک کنید و به شخصیتش احترام بگذارید 

·        مسخره کردن را اسباب خنده و تفریح ندانید و یقین داشته باشید ناسزا و فحش و تحقیر مطلقا اثر تربیتی مثبت ندارد  بلکه آثار سوء فراوانی بر جای می گذارد   

 

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 22:34  توسط حمید رضا الوندی  |