تبليغاتX
مشکان

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

شماره 68 هفته نامه آل یاسین

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:32  توسط حمید رضا الوندی  | 

شماره 67 هفته نامه آل یاسین

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:42  توسط حمید رضا الوندی  | 

شماره 66 هفته نامه آل یاسین

شماره شصت و ششم

هفته نامه آل ياسين

جمعه 3 خرداد 1387

هفته نامه آل ياسين ـ شماره شصت و ششم

 

در اين شماره مي خوانيد:

نسخه PDF شماره 66

امانت فاطمه

مشکل خرید خانه

مصحف فاطمة (س) ارمغان قائم آل محمد(عج)

امام امیرالمؤمنین(ع) و نشانه های ظهور(3)

غربت امام زمان (عج)/2

منتظر

يابن فاطمه

فلسفه انتظار

جان علی

براي مشاهده روي لينك مطالب كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه آل یاسین59

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 19:12  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 49

یوسف قهرمان خوبی ها

قسمت سی ونهم

یکی از درس های مهم این بخش از داستان معنای حقیقی پناهندگی یوسف به خداست.او از درون به خدا پناه برد و با زبان گفت :پناه بر خدا و در عمل از صحنه ی گناه گریخت

صرف این که انسان به زبان استغفار کند  یا به خدا پناه ببرد ایمنی و مصونیت از گناه فراهم نمی کند  و یاری خدا را شامل حال انسان نمی کند.

یوسف می توانست صرفا بایستد و مدام بگوید :(پناه بر خدا)اما حقیقت پناهندگی به خدا آن است که از صحنه ی گناه دور شویم

اگر بیماری در مطب پزشکش اطراق کند و بگوید من به شما پناه آورده ام این هرگز سبب شفای او نمی شود .حقیقت پناهندگی بیمار به پزشک آن است که نسخه ی او را بگیرد و دارو های تجویز شده را مصرف کند و به توصیه های او عمل نماید .حقیقت پناه بردن به خدا هم آن است که انسان فرمان های خدا را گردن نهد و امر و نهی او را اطاعت کند

در اینجا ذکر لطیفه ای شاید خالی از لطف نباشد: مرد جوانی در اتوبوس نشسته بود و در هر ایستگاه عده ای سوار می شدند . مرد جوان نگاهش به جلو بود و هر خانمی که سوار می شد نگاهی سر تا پا می کرد و می گفت: (استغفرالله)و باز خانم بعدی که سوار می شد دو باره نگاه طولانی به او می انداخت و استغفار می کرد

تا این که در یکی از ایستگاه ها خانمی سوار شد اما حواس مرد جوان جای دیگری بود و او را ندید. پیر مردی که کنار او نشسته بود دستی به پای او زد و با انگشت جلوی اتوبوس و خانم تازه وارد را نشان داد و گفت: (یک استغفرالله دیگر سوار شد) حقیقت استغفار توبه و پناه بردن به خدا آن است که گناه را ترک کنیم و وارد محیط گناه نشویم وگرنه بر زبان آوردن این اذکار چه بسا صرفا مسخره کردن خود باشد

نکته ی بسیار زیبای دیگر این که یوسف اگر می خواست گناه را نزد خود توجیه کند شاید بهانه های بسیار داشت .می توانست بگوید خدای من چه کنم؟  من غلام این خانه ام و باید مطیع امر ارباب خود باشم

می توانست بگوید: خدایا چه کنم در بسته است

می توانست بگوید: خدایا چه کنم اگر حرف زلیخا را گوش نکنم ممکن است مرا مجازات کند   به زندان بیندازد و... میتوانست بگوید:خدایا چه کنم محیط خراب است   جامعه آلوده است

اما زیبا اینجاست که قرآن در این بخش از داستان یوسف را بنده ی مخلص خدا (خالص شده) معرفی می کند .یوسف به خدای خود راست می گوید . در اطاعت و بندگیش صادق است و نه خود را می فریبد و نه عملکرد خود را توجیه میکند . او از صحنه ی گناه می گریزد حتی به قیمت نافرمانی از همسر عزیز مصر و مجازات احتمالی

متاسفانه ما گاهی خطا های رفتاری خود را توجیه می کنیم و حتی خود را می فریبیم و همین که به خدا و با خدا (راست)نمی گوییم مانع رشد و کمال ما می شود

خطا می کنیم و می گوییم :همه خطا می کنند   سیستم غلط است   جامعه خراب است    چاره ای نداشتم   تقصیر او بود    او شروع کرد     آبرویم در خطر بود     یکبار و یک دفعه عیبی ندارد    کاری که من کردم در مقابل خطای دیکران هیچ است و.........اما بنده ی خوب و مخلص خدا تنها در این فکر است که الان وظیفه چیست ؟ و محبوب من از من چه می خواهد؟

اتفافا وقتی شرایط مهیا باشد و کسی خود را از خطا حفظ کند مرد میدان است .اگر تو در جایی که هم کلاسی های تو به دنبال رابطه با نامحرم هستند خود را از ارتباط با نا محرم حفظ کنی برنده ای .در جایی که مجالس عروسی همه پر از گناه و نافرمانی خداست ارزشمند این است که: جشن عروسی تو پاک باشد . در جایی که نماز خواندن عقب ماندگی محسوب می شود  و نماز خوان ها مسخره می شوند ارزشمند این است  اول وقت به نماز بایستی .در جایی که تمام بازار به ریا و نزول و کلک آلوده است ارزشمند این است کسب و کار تو پاک باشد .در جایی که اگر خانمی پوششی خدا پسند داشته باشد سرزنش و تحقیر می شود مهم است که  پوشش انسان کامل باشد .خطا نکردن در جایی که کسی نیست یا اگر هست تو را نمی شناسد    مهم  است     وگرنه در پیش آنان که ما را به خوبی می شناسند همه خوبیم  و دست از پا خطا نمی کنیم

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

غرهايتان را به مسئله تبديل كنيد

من كارم را دوست ندارم! من محيط كارم را دوست ندارم! من از طولاني بودن ساعات كارم خسته شده‌ام! من در كارم موفق نيستم! اي كاش شغل ديگري داشتم! همه‌ي وقت من در راه هدر مي‌رود. كارم خيلي يكنواخت است. من اصلاً كار كردن را دوست ندارم! و ... من افراد زيادي را سراغ دارم كه به يكي از اين دلايل كارشان را بوسيده و كنار گذاشته‌اند و افراد خيلي زيادتري را هم سراغ دارم كه به يكي از همين دلايل، محيط كار را به چشم يك بازداشت‌گاه يا شكنجه‌گاه نگاه مي‌كنند و به خاطر نياز مالي يا ترس‌هايي كه دارند، همچنان به كار ادامه مي‌دهند اما نه انگيزه دارند، نه علاقه. در نتيجه سال‌ها بدون خلاقيت و بدون لذت و آرامش به كار خود مي‌چسبند، نه آن را رها مي‌كنند و نه خود رها مي‌شوند! به همين دليل مي‌خواهم به همه‌ي كساني كه شاغل‌اند و البته به نوعي از كار خود ناراضي هستند، يك پيشنهاد ساده بدهم. پيشنهاد اين است: از خودتان بپرسيد بزرگترين شكايت شما از شغلتان چيست؟ وقتي آن شكايت را پيدا كرديد چند دقيقه فكر كنيد و ببينيد آيا مي‌توانيد شكايت خود را به يك مسئله تبديل كنيد و بعدش هم براي حل مسئله راه‌حل يا راه‌حل‌هايي پيدا كنيد؟ تجربه نشان مي‌دهد تقريباً همه‌ي كساني كه كمي جدي‌تر با اين پيشنهاد ساده روبه‌رو مي‌شوند، به سرعت مي‌توانند به جاي گله و شكايت، مسئله‌اي طرح كنند و بعدش هم خودشان به راه‌حل‌هاي ساده و جالبي برسند. راه‌حل‌هايي كه گاه پيشرفت‌هاي شغلي غيرمنتظره‌اي برايشان به وجود آورده يا حداقل آرامش آنها را در محيط كار، بيشتر مي‌كند. به چند نمونه توجه كنيد: شكايت اول: محيط كارم خيلي كسل كننده است. راهروهاي طولاني و سرد، اتاق‌هاي خشك و رسمي، ميز و صندلي‌هاي قديمي بدرنگ، ديوارهاي ترك‌خورده و ... . حدود 8 ساعت در اين محيط كسالت‌آور كار مي‌كنم. اگر ‌چه كارم را دوست دارم اما اين محيط واقعاً مرا آزار مي‌دهد. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ چگونه مي‌توان يك محيط كسالت‌بار و سرد كاري را تبديل به يك محيط دلنشين و گرم كاري كرد؟ و راه‌حل؟ با خريدن چند گلدان كوچك، يك گياه پيچك كه ترك ديوار را بپوشاند، چند قاب ظريف با عكس‌هاي گل و منظره، يك قوطي رنگ براي رنگ زدن ميز و صندلي‌ها، يك قاليچة كوچك براي كف اتاق و تعدادي لوازم‌التحرير خانگي، مثل جامدادي رنگي و ... اتاق كار تغيير عجيبي كرد. جالب‌تر اين بود كه همكاران ديگر با ديدن اين اتاق و فضاي آن تصميم گرفتند مشابه همين تغييرات را به سليقه خود در اتاق‌هاي ديگر پياده كنند و كل اداره، رنگ ديگري گرفت. شكايت دوم: محل كارم از منزل خيلي دور است. رفت و برگشتم حدود سه ساعت طول مي‌كشد. جداً خسته كننده است. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بعد از كمي فكر كردن: بله، چگونه مي‌توان از 3 ساعت زماني كه در راه هستم بهترين استفاده را داشته باشم؟ و راه‌حل: وقتي با سرويس رفت و آمد مي‌كنم، كتاب و روزنامه به همراه مي‌برم و تا رسيدن به محل كار مطالعه مي‌كنم. موقع برگشتن يا در سرويس مي‌خوابم و يا اگر خوابم نيايد براي ساير شكايت‌هايي كه از محيط كار يا منزل دارم راه‌حل پيدا مي‌كنم. اگر با ماشين خودم رفت و آمد كنم، از نوارهاي آموزشي استفاده مي‌كنم. با بعضي ديگر از همكاران قرار گذاشته‌ام كه هر كدام يك سري نوار آموزشي تهيه كنيم و به نوبت به همديگر قرض بدهيم تا در راه آنها را گوش كنيم و از ترافيك حداكثر استفاده را ببريم. شكايت سوم: محيط كارم هيچ امكاناتي براي اوقات فراغت يا ورزش در اختيار ما قرار نمي‌دهد، مديران به فكر رفاه ما نيستند و همه‌اش دم از كمبود بودجه مي‌زنند. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بله، چگونه مي‌توانم موافقت مديرم را براي در اختيار گذاشتن امكانات تفريحي ـ ورزشي جلب كنم؟ و راه‌حل: راستش خوب كه فكر كردم ديدم هرگز چنين درخواستي را با مديرم مطرح نكرده‌ام و هميشه فرض را بر اين گذاشته‌ام كه خودش بايد همة نيازهاي ما را بداند. بنابراين به عنوان اولين قدم نامه‌اي نوشتم و مؤدبانه درخواست خود را به صورت پيشنهاد، با دليل كافي مطرح كردم. دو سه روز بعد مديرم مرا فراخواند و گفت با پيشنهادم موافق است و خيلي متأسف شده كه چرا خودش به اين موضوع توجه نداشته است. او با مرجع بالاتر خود صحبت كرد و توانست يك زمين فوتبال كه متعلق به شعبه‌ي ديگري از سازمان بود را براي دو روز در هفته در اختيار بگيرد، اما كماكان به دليل كمبود بودجه نمي‌توانست كار ديگري انجام دهد. در اين‌جا من مسئله را به شكل جديدي براي خود طرح كردم؛ آيا راهي وجود دارد كه بودجه يا تن‌خواهي براي اين كار فراهم شود؟ و راه‌حل؟ راستش راه‌حلي پيدا نكردم اما با يك پيشنهاد جديد به مديرم مراجعه كردم: آيا مي‌توانم از فكر همكاران كمك بگيرم تا راهي براي تأمين هزينه تفريحات پيدا شود؟ مديرم موافقت كرد، منتها سرپرستي كار را به خودم واگذار كرد. قبول كردم و يك طوفان ذهني دسته جمعي در اداره راه انداختم تا از مجموع راه‌حل‌هايي كه همكاران ارائه مي‌دهند، به يك راه ‌حل بهتر برسيم. بالاخره راه‌حل پيدا شد. يكي از همكاران پيشنهاد كرد از پاركينگ بزرگ محل كارمان كه از قضا در وسط يك مركز تجاري بازاري بدون پاركينگ واقع شده، به عنوان پاركينگ عمومي استفاده كرده و ورودي بگيريم. هماهنگي‌هاي لازم با مراجع بالاتر توسط مديرمان انجام شد و از وجوه دريافت شده برنامه‌هاي تفريحي و حتي مسافرتي خانوادگي، استفاده از استخر، نمايش فيلم و... به راه افتاد. خودم هم باورم نمي‌شد كه توانسته‌ام چنين كاري را به نتيجه برسانم! به نظرم ديگر لازم نيست شكايت‌هاي كاري را برايتان بگويم، در عوض مي‌خواهم پيشنهاد كنم كه خودتان ساير شكايت‌هايي را كه در حوزه‌ي تحصيل، خانواده و ساير مسايل و مشكلات داريد، با همين روش به صورت مسئله در آوريد و راه‌حل برايشان پيدا كنيد. من يكي كه اين را خوب فهميده‌ام كه با غر زدن هيچ كاري درست نمي‌شود. غر‌ زدن را به مسئله طرح كردن تبديل كنيد، پشت موانع نمانيد و باور كنيد كه هر مشكلي راه‌ حلي دارد. از همين حالا شروع كنيد. حالا كه اين روش را خوب ياد گرفتيد بگوييد با اين شكايت‌ها چه مي‌توان كرد: ـ از دست همكارم خسته شده‌ام او هميشه مرا جلوي جمع تحقير مي‌كند. ـ همسرم پرخاش‌گر است، همه كارها را مي‌خواهد با داد و فرياد به نتيجه برساند. آبرويم را جلوي همسايه‌ها برده است. ـ فرزند 10 ساله‌ام درس نمي‌خواند. از بس گفتم برو مشقت را بنويس و درست را بخوان، ‌زبانم مو در‌آورده. ـ من اين درس رياضي لعنتي را ياد نمي‌گيرم، خيلي سخت است، حوصله‌اش را ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 48

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهشتم

 

یادآوری الطاف و مهربانی های خداوند یکی از راهکارهای جدی پرهیز از گناه است.خوب است بیندیشیم آیا جوانمردانه است که انسان جواب خوبی را با بدی بدهد؟

آیا این خیانت در امانت نیست؟آیا شکرانه ی نعمت بینایی این نیست به آنچه او حرام کرده نگاه نکنیم؟

وآیا واداشتن این اعضائ و جوارح برای نافرمانی و معصیت خداوند    به ما عطا کرده (در حالی که ما سر سوزن از خداوند طلبی نداشته ایم )اختصاص دهید

 

ادامه ی داستان:

 

زلیخا که مخالفت جدی یوسف را در برابر پیشنهاد شیطانیش دید و یقین کرد که این جوان با تقوی که مدام به تربیت نفس خویش کوشیده هرگز اسیر اغواگری های او نمی شود  براشفته شد. او که خود را در عشق شکست خورده میدید و شاید تصور چنین مقاومت و پایداری را هم از جانب یوسف نمی کرد به سمت یوسف حمله ور شد

کامجویی شکست خورده ی او بیک باره تبدیل به روحیه ی انتقام جویی شد و اینبار به خشونت متوسل شد .جستی زد تا یوسف را در دستان خود بگیرد اما قهرمان قصه ی ما نیز به سرعت چرخی زد و به سمت در دوید.یوسف به سمت در می دوید تا از صحنه ی گناه بگریزد و زلیخا به سمت یوسف می دوید تا به گناه آلوده شود

ناگهان دستان زلیخا به پشت پیراهن یوسف رسید چنگی زد تا او را از رفتن باز دارد اما پشت پیراهن از طول پاره شد .یوسف که همچنان سرسختانه به سمت در می دوید.

دست به دستگیره ی در انداخت و آن را باز کرد .به محض باز شدن در و بیرون آمدن هردو ناگهان عزیز مصر را در جلوی در دیدند .عزیز مصر آندو را نفس نفس زنان  در شرایطی دید که یوسف با پیراهنی پاره در پیش است و زلیخا با زیبا ترین لباس ها و بهترین آرایش اما با چهره ای خشمگین در پشت او

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

نگاه زنانه و نگاه مردانه

 

تارهاي صوتي خانم‌ها از تارهای صوتي آقايان کوتاهتر است، تن صدای آقايان بم تر است و خونشان غليظ تر! تعداد نفس‌های خانم‌ها در واحد زمان بيشتر است اما تنفس آقايان عميق‌‌‌تر است، استخوان‌هاي مردها بلندتر است و ماهيچه‌هايشان آمادگی بيشتری برای چاق شدن دارد، در عوض در زير پوست خانم‌ها ذخيره چربی بيشتری وجود دارد در نتيجه طاقت آنها نسبت به مردها بيشتر است! اين روزها در هر گوشه و کنار با نوشته‌هايي رو به رو مي‌شويم که به تفاوت ميان زن و مرد اشاره دارند، اما به نظر من گرچه تفاوت‌های فيزيکی جالبند اما دانستن تفاوت‌های روانی زن و مرد، بيشتر مي‌تواند به ما کمک کند تا ارتباط مؤثری با يكديگر برقرار کنيم و توقعات يکسان و مشابهي از يکديگر نداشته باشيم. يکی از جالب‌ترين تفاوت‌های ميان زن و مرد که بر ساير رفتارهايشان هم اثر مي‌گذارد نگرش آنها به دنياست. مردان دنيا را از ديدگاه متمرکز نگاه مي‌کنند در حالی که زنان دنيا را از ديدگاه منبسط مي‌بينند. آگاهی جنس مذکر به تدريج يک جزء را به جزء ديگر مربوط مي‌سازد تا به کل برسد که اين با جزء يا کل‌نگری تفاوت دارد، اما آگاهي جنس مؤنث که منبسط است تصوير کلی را مي‌گيرد و به تدريج اجزای درون آن را کشف مي‌کند. همين آگاهی جنس مؤنث باعث مي‌شود زنان علاقه بيشتری به عشق، ايجاد ارتباط، مشارکت، همکاری و هماهنگی و سازش داشته باشند در حالی که آگاهی متمرکز مردها، آنها را بيشتر به سمت ايجاد نتايج، رسيدن به اهداف، رقابت، کار، منطق و تأثيرگذاری سوق مي‌دهد. حالا به برخی رفتارهاي خانم‌ها و آقايان اشاره مي‌کنيم که تا حد زيادی از اين نگرش نشأت مي‌گيرد: ورود به اتاق! وقتی مردی وارد اتاق جديدی مي‌شود نقطه‌ای را انتخاب مي‌کند، به طرف آن مي‌رود به چيزی نگاه مي‌کند و بعد به چيز ديگر و بعدش باز به چيزی ديگر. اين کار را ادامه مي‌دهد تا به تدريج تصويری از محيط بسازد. برعکس وقتي يک زن وارد همان اتاق مي‌شود در يک نگاه سريع، تقريباً خود به خود به خيلی چيزها نگاه مي‌کند و تمام اتاق را به يکباره مي‌بيند. او به رنگ ديوارها، عکس‌ها و اين که اتاق چگونه تزيين شده دقت مي‌کند سپس وقتی تصويری از کل محيط دارد، يک نقطه را برای نشستن انتخاب مي‌کند. وقتی زن و مردی وارد يک نمايشگاه مي‌شوند شما مي‌توانيد تمرکز مردانه را هنگامی که يک مرد بسيار سريع و هدفمند از يک غرفه به غرفه ديگری مي‌رود ببينيد، در عوض زن انگار همه چيز را در درون خود جای مي‌دهد و سپس به اکتشاف و تجسس جزئيات مي‌پردازد.

کيف‌های زنانه؛ کيف‌های مردانه!

زنان اغلب از کيف‌های بزرگ و سنگين با روکش‌های زيبا استفاده مي‌کنند و در عوض کيف مردان سياه يا قهوه‌ای و مخصوص حمل وسايل کاملاً ضروری مانند: گواهينامه رانندگی، کارت ماشين، اسکناس و... است. در کيف خانم‌ها هر چيزی را که احتمالاً خودش يا ديگران ممکن است به آن احتياج داشته باشند، مي‌توان پيدا کرد. قرص سرماخوردگی، قرص‌های مسکن يا ويتامين، سنجاق سر، آئينه، ناخن‌گير، مداد، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی، دسته کليد، مسواک، خميردندان، يک آلبوم کوچک، چای کيسه‌اي، کتاب جيبی مورد علاقه، عينک آفتابی، سوهان ناخن و ده‌ها وسيله ريز و درشت ديگر. کمتر مردی مي‌تواند يک روز با چنين کيفی سر کند! مکالمه با تلفن! مردها در حين صحبت با تلفن دوست ندارند با کس ديگری صحبت کنند، انرژی مردانه خواهان آن است که در يک لحظه بر روي يک موضوع متمرکز شود، در حالي که يک زن قادر است با تلفن صحبت کند، از سوختن شام جلوگيری کند، بچه‌اش را آرام کند، متوجه شود شوهرش به او چه مي‌گويد و... هوشياری منبسط او اجازه مي‌دهد تا مراقب چيزهاي زيادی باشد. رانندگی! رانندگي اتومبيل وضعيت ديگری است که اين تفاوت‌ها را آشکار مي‌سازد. هرگز سعي نکنيد با مردی که در حال رانندگی است گفت و گوي خصوصی داشته باشيد. تمرکز يک مرد در رسيدن به هدفش در مؤثرترين شيوه ممکن است اما متأسفانه زن‌ها گوش ندادن مردها را بد تعبير مي‌کنند يا خيال مي‌کنند توجهی به آنها ندارند! اما کداميک از اين ديدگاه‌ها بهتر است؟ بديهی است هر دو طرز تلقی مي‌تواند صحيح و درست باشد. ديدگاه‌هاي همديگر را بشناسيم و ارتباط مؤثرتری برقرار کنيم.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 47

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهفتم

 

هر چه بیشتر به ضعف و ناتوانی خود واقف باشیم بیشتر و بیشتر به خدا پناه می بریم و از او بیشتر کمک می خواهیم .زمان هایی را به خاطر می آوریم که با تمام اراده مان حریف چشم و زبانمان نشدیم و دیدیم آن چه را نباید می دیدیم و گفتیم آن چه را نباید می گفتیم .

توجه به ضعف و ناتوانی انسان را بیشتر دست به دامان خدا می کند و او را از گناه دور می سازد .

آن چه یوسف را در اجتناب از گناه یاری کرد یادآوری نعمت هایی بود که خداوند به او عطا کرده بود .او به خود یادآوری کرد زمانی را که در تاریکی رعب آور چاه بود و خداوند به لطف خود کاروانیانی را از آن منطقه عبور داد و آنان را تشنه و نیازمند آبی قرار داد که باید با طنابی از دل آن چاه بیرون می کشیدند و این گونه او را نجات داد.

به خود یادآوری کرد جمالی را که خداوند در صورت او آفرید تا عزیز مصر خریدار او باشد .او که فرزندی نداشت شیفته ی یوسف شد تا با او برخوردی نه مانند غلامان بلکه چون فرزند خوانده داشته باشند.

او حتی به خود یادآوری کرد که شخص عزیز مصر محبت های بسیاری به او داشته و او را به طور خاصی گرامی داشته بود.

چنین بود که گفت من چگونه به کسی که مرا گرامی داشته و لطف و محبت کرده خیانت کنم؟این جمله ی یوسف هم می تواند اشاره ای به الطاف بی پایان خداوندی به او باشد هم به محبت های عزیز مصر.در هر صورت این ها معرفت و جوانمردی فوق العاده ی یوسف را نشان می دهد که وقتی نمک می خورد نمکدان نمی شکند .او که هرگز اهل خیانت نیست به زلیخا می گوید چگونه به کسی که به من محبتی داشته خیانت کنم ؟حتی به این هم بسنده نمی کند و تاکید می کند که خیانت در امانت و جواب خوبی را با بدی دادن از مصادیق بارز ظلم است و آنان که ظالمند هرگز رستگار نمی شوند .

این حرف تلنگری جدی به زلیخا است .چرا که زلیخا هم حتما تا به آن روز مورد لطف و محبت های الهی یکی از عوامل بازدارنده ی گناه است .جای آن دارد که هر روز و هر شب و بخصوص در موقعیت های گناه به خود یادآوری کنیم که آن مهربان چه لطف هایی که در حق ما نداشته و بدون این که شایستگی و لیاقتی از خود بروز داده باشیم چه خطرها از ما دفع کرده و چه خیرها به ما رسانده است .

یادآوری دعاهایی که اجابت نمود و دستگیری هایی که در هنگام ناتوانی از ما کرد  یادآوری آبرویی که حفظ نمود و خطاهایی که از چشم دیگران پوشاند همه و همه شاید زنگ بیدار باشی برای ما باشد که دست از گناه بشوییم.

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 46

مي خواهم خلاق باشم

 

مجدداً كودك شويد، در اين صورت خلاق خواهيد شد. همه‏ كودكان خلاق هستند. خلاقيت نياز به آزادى دارد. آزادى از بند ذهن، از بند دانش و از بند پيش‏داورى‏ها.

فرد خلاق كسى است كه چيزهاى جديد را مى‏آزمايد و ربوپات نيست. ربوپات‏ها هرگز خلاق نيستند، بلكه تكراركننده‏اند. پس مجدداً كودك شويد. از اين‏كه همه كودكان خلاقند، تعجب خواهيد كرد؛ همه كودكان صرف نظر از اين‏كه كجا زاده شده‏اند، خلاقند. اما ما  وقتي مى‏خواهيم راه معمول انجام دادن كارها را به آن‏ها بياموزيم، معمولا در جهت عكس پرورش خلاقيت آن‏ها عمل مي كنيم و به آن ميدان نمى‏دهيم. اين را بدانيد، يك شخص خلاق همواره راه‏هاى متنوعي را مى‏آزمايد. اگر هميشه راه معمول انجام دادن كارى را در پيش بگيريد، هرگز خلاق نخواهيد شد؛ زيرا راه معمول يعنى راهى كه ديگران آن را كشف كرده‏اند.

يك فرد خلاق سرگردان است و نمى‏داند راه درست انجام دادن يك كار چيست؛ بنابراين بارها و بارها در جهت‏هاى مختلف جستجو مى‏كند. دفعات بسيارى در جهت غلط حركت مى‏كند، اما به هر سو كه مى‏رود، مى‏آموزد؛ غنى و غنى‏تر مى‏شود. كارى را انجام مى‏دهد كه هرگز تا به حال كسى به آن اقدام نكرده است. اگر راه معمول انجام دادن كارها را دنبال مى‏كرد، قادر به انجام دادن آن نبود.

دوقلوها

نطفه كوچك به دو نيم شد و دوقلوها شكل گرفتند.

هفته ها گذشت و دوقلوها رشد مي كردند. زمان مي گذشت و آگاهي و دركشان از محيطي كه در آن بودند نيز رشد مي كرد. با ذوق و شادي مي خنديدند و شگفت زده از هم مي پرسيدند: "آيا اين جالب نيست كه ما به وجود آمده ايم؟ آيا زنده بودن ما يك اتفاق عظيم و مهم نیست؟"

دو قلوها در كنار هم دنيايشان را سياحت مي كردند. وقتي كه ريسمان جفت را كه به بدن مادرشان متصل بود و به آنها زندگي مي داد، ‌يافتند،‌ با شگفتي مي گفتند: "عشق مادر ما چقدر جالب است! چطور زندگيش را با ما شريك شده است!"

هفته ها به ماهها تبديل مي شد؛ دوقلوها به خوبي متوجه تغييرات خود بودند. اولي پرسيد:‌"معني اين تغيير و تحول چيست؟" دومي پاسخ داد:‌"اين به آن معناست كه اقامت ما در اين دنيا رو به پايان است."

اولي گفت: "اما من نمي خواهم بروم، ‌من مي خواهم براي هميشه اينجا بمانم."

دومي گفت:‌ "ما انتخابي نداريم. تو چه مي داني؟‌ شايد زندگي ديگري بعد از تولد وجود داشته باشد."

اولي پاسخ داد: "تو از كجا مي داني كه آنجا چطور جايي است؟ ما بند جفت را از دست خواهيم داد، بدون آن چطور زندگي ممكن است؟ از اين گذشته، كجاست كسي كه براي ما از زندگي بعد از تولد بگويد. آه. نه! اين پايان زندگي است. شايد بعد از آن به كل مادري وجود نداشته باشد."

ديگري در جواب او با اعتراض گفت: "اما بايد وجود داشته باشد. اگر غير از اين باشد، ما براي چه اينجا هستيم؟ اصلا چرا زنده ايم؟"

اولي گفت:‌"آيا تو تا به حال مادرمان را ديده اي؟ شايد او تنها در ذهن ما زندگي مي كند. شايد ما خودمان او را ساخته ايم تا احساس خوبي از زندگي داشته باشيم."

...

با اين حساب روزهاي آخر زندگي در رحم مادر پر از سوالهاي مبهم و ترس شد.

...

بالاخره،‌ لحظه تولد فرا رسيد. دوقلوها هنگام عبور از دنياي خودشان، چشمها را باز كردند و از شادي گريه سر دادند. از شادي آنچه كه مي ديدند، آنچه فراتر از روياهايشان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:57  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 45

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وششم

گاهی والدین برای موفقیت ورشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرندتا به او علم و هنری بیاموزاند .اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

سخن این نیست که آن دختر جوان آلوده است یا آن معلم یا استاد خدای ناکرده انسان فاسدی است .اما همین خلوت با نا محرم زمینه ی نفوذ و وسوسه ی شیطان را فراهم می کند و اتفاقا شیطان برای اغفال نیکان سرمایه گذاری می کند.

شما آقای محترم که صاحب شرکتی هستید چرا باید در محیط کاری که ارباب رجوع فراوان ندارید و معمولا درب این دفتر بسته است و مشتری باید زنگ بزند تا در را باز کنید خانمی را به عنوان منشی گزینش می کنید که گاهی زمینه های خلوت بانامحرم فراهم شود ؟باور کنید که شیطان به شما و چنین خلوتی نیاز دارد .

و شما خانم محترم چرا چنین شغلی و چنین محیطی را انتخاب می کنید ؟آیا کار خوب و پر درآمد و مورد علاقه می تواند ما را مجاب کند که خود را در معرض گناه قرار دهیم؟

آقای محترم ضرورت مسافرت شما به کشورهای خارجی چیست؟

تفریح و دیدن دنیا منعی ندارد اما این تورهای آنتالیا و دبی و تایلند زمینه های خلوت و افتادن در دام های شیطانی را فراهم نمی کند؟

اشکال کار این است که گاهی به خودمان هم دروغ می گوییم.با خود صادق نیستیم و خطای خود و دیگران را توجیه می کنیم .

یک تله ی بزرگ:(حواسم هست)

متاسفانه یکی از حربه های موثر شیطان این عبارت است :(حواسم هست).وقتی کسی را متوجه خبری می کنیم که او را تهدید می کند به جای آن که تذکر را به جان بخرد و جانب احتیاط را رعایت کند می گوید:حواسم هست حواسم هست.

وقتی کسی از لبه ی پشت بام حرکت می کند وقتی موتورسواری لابلای خودرو ها به شیوه ای خطرناک رانندگی می کند وقتی راننده ای با سرعت زیاد حرکت می کند و به او توصیه می شود که چنین نکند می گوید حواسم هست.

ارتباط و گفتگوهای غیرضروری و خلوت با نامحرم همه و همه از مواضه خطرند که باید از آن اجتناب کرد اما طبع آدمیزاد چنان است که می گوید:(من بلدم قوی هستم می توانم مراقبم و حواسم هست(.

هر ساله وقتی آمار غرق شدگان در دریای مازندران را می شنویم بسیار تعجب می کنیم که این عده که شمارشان هم بسیار زیاد است چرا غرق شده اند و عجیب آن که عده ی قابل توجهی از آنان هم شنا بلد بوده اند .

این افراد معمولا در دریا جلو و جلوتر می روند و وقتی دیگران می گویند:(جلوتر نرو خطرناک است 

خیلی ها غرق شده اند .)با غرور و افتخار اعلام می کنند که :(حواسم هست(

باور کنید این جمله از زبان خیلی ها تکرار شده و بخش عمده ای از آنان که غرق شده اند (حواسشان )بوده است .آیا همه ی آنان که امخروز به دام اعتیاد افتاده اند حواسشان نبوده؟

وقتی اولین بار مواد مخدر استعمال می کند با خود یا به دیگران می گوید:(نه من که معتاد نیستم و نمی شوم .حواسم هست.تفریحی و تفننی است.اگر ببینم دارم وابسته و معتاد می شوم دیگر نزدیکش هم نمی شوم.اراده ام قوی است.هر وقت بخواهم ترک می کنم.خلاصه (حواسم هست)

آن دختر و پسر که با هم رابطه ای را تدارک دیده اند می گویند دوستیمان پاک است وحواسمان هست.آن آقایی که در محل کار خود با خانم هم کارش هر روز در خلوت درددل و خلوت می کند هم حواسش هست.

آن دختری هم که برای یادگیری سنتور!نزد فلان استاد می رود تا به طور خصوصی آموزش ببیند هم حواسش هست.آن آقایی هم که برای راهنمایی و کمک فکری به فلان خانم به ارتباط مداوم و تلفن های طولانی و حرف های بعضا غیر ضروری دامن می زند حواسش هست.

معلوم نیست پس چه کسی حواسش نیست؟! آیا هیچ یک از آنان که به دام آلودگی افتاده اند مراقب نبوده اند؟

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:56  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 20

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت بیستم و آخر

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد .

او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود . آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد . دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد

اما آرمين هنوز روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد.

چشمانش تار شده بود . ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي ....

آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما خوبيش

اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .

آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم ...

آرمین جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني ... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و امير همچنين .

اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست .

امير تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند  . امير هم قبر كنار آنها را براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد .

پس از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ، دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد . از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .

امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد .

الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعداً امير شنيد كه او مبتلا به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .

 


 

در پايان طبق معمول پايان هر داستانم عرض ميكنم كه شايد اين داستان ريشه اي در واقعيت ندارد اما ممكن است كه قرينه هايي در اين كره خاكي برايش موجود باشد.

مهم اين است كه هر يك از مطالعه اين داستان چه نتيجه اي را استنباط ميكنيم و براي آينده چه تلاشي را ميكنيم .               رامین مولوی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:59  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 19

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت نوزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

آرمين در ابتدا نميخواست كه با ملاقات سامان برود اما  وقتي بي تابي سامان را ديد وارد اتاق سامان شد . آرمين از قيافه سامان خوب متوجه شد كه اين بيمار ديگر به ماندن اميدي ندارد . گرچه جاي جاي صورت او هنوز پانسمان داشت اما چشمانش كم فروغ بود آن قسمتي از صورتش هم كه پانسمان نداشت بي رنگ بود .

آرمين دست سامان را گرفت و چقدر اين دست سرد وبود . سامان از اين حركت تكاني خورد و از چشمان اشكبار آرمين پي به موضع برد . گرچه ميدانست كه الناز نيامده اما چون تشنگان كه حتي در سراب باز دنبال آب هستند با نگاه هايش جا جاي اتاق را نگاه كرد تا اينكه يقين حاصل كرد كه الناز در اينجا حضور ندارد . نا اميد به دوستش نظري افكند و گفت : من تو را پيش كسي فرستادم كه ميدانستم دعوت من را اجابت نميكند ولي اين حق من بود ؟؟؟ آيا من خطايي بزرگ كرده بودم كه بايد اين چنين عذاب ميديدم . آرمين من را ببخش . من درباره تو زود قضاوت كردم و به تو تهمتهاي بدي نسبت دادم و بدتر از آن تو را پيش اين شيطان فرستادم ... من را ببخش ..

سامان به گريه افتاد و آرمين او را بغل كرد و گفت : بابا بي خيال اين حرفها ... مهم اين است كه حالا پيش هم هستيم . سامان سري تكان داد و امير را صدا زد . 3 دوست هميدگر را در آغوش گرفتند و مدتي با هم گريه كردند . ديگر شوخي در كار نبود آنها تنها ميخواستند كه در كنار هم باشند .

پس از چند دقيقه دكتر و پرستاري كه براي معاينه آمده بودند آن دو را بزور از اتاق خارج كردند . اما امير و آرمين نميتوانستند دوستشان را تنها بگذارند گويا هر دو نگرا ن اين بودند كه شايد در غيبت آنها دوستشان را از دست بدهند ... خب اين دو دوست تا صبح بيمارستان ماندند . ساعت 10 صبح حال سامان باز بد شد  و  به زودي خطر مرتفع گرديد و پس از چند ساعت به آنها اجازه ملاقات دادند . سامان با نيرويي جديد و خارق العاده صحبت ميكرد از هر چيزي سخن ميگفت و سربه سر دوستانش ميگذاشت . با اين نيروي تازه هيچ شكي نبود كه حال آرمين رو به بهبودي است . امير سمت چپ سامان نشسته بود و آرمين هم سمت راست و كلي در اين چند دقيقه شوخي كردند .

ناگهان صداي اين شور و خنده كم شد چون همه متوجه شدند كه يكي از آن ها نمي خندد . سارا سريع به همه نگاه كرد و نگاهش بر روي برادرش متوقف ماند . در اين موقع آرمين نگاه سارا را ديد و سريع سامان را به طرف خودش برگرداند . سامان بي حركت بود و تنها لبخند تلخي گوشه لبش بود .

همه متوجه سامان شدند و امير پرستار را صدا زد . آرمين قادر  به انجام هيچ كاري نبود فقط نگاهش مدام روي اطراف متمركز ميشد . پدر سامان اشك ميريخت و مادرش او را تكان ميداد مدام جيغ ميزد . گروه احياء با همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه را از اتاق بيرون كردند . آرمين روي زمين نشسته بود و مبهوت بود كه چگونه اين اتفاق افتاد ... يك ربعي گذشته بود كه دكتر از اتاق بيرون آمد و با تاسف سرش را تكان داد و رفت .

تمام بيمارستان دور سر آرمين ميچرخيد . مرگ سامان اصلا" قابل باور نبود .. به اين فكر ميكرد كه آنها چه روزهايي با هم داشتند و چه آرزوهايي براي فتح دنيا كرده بودند . پاهايش ميلرزيد و به اتاق وارد شد . صورت سامان پيدا نبود . ملحفه را كنار زد .  از گونه اش بوسه اي گرفت . هنوز بر لبانش لبخند تلخش بود . اين لبخند حرفهاي زيادي را در دل خود داشت . آرمين در برابر سامان سوگند ياد كرد كه او را فراموش نكند ...

به سرعت از اتاق خارج شد . امير دنبالش ميدويد و او را صدا ميزد . ولي وقتي ديد كه آرمين پشت ماشين نشست ترسيد .. ميخواست برگردد اما  او هم به دنبال آرمين روانه شد . حسي به او ميگفت كه واقعه اي ناگوار در شرف وقوع است .

آرمين به طرف جايي ميرفت كه بايد قول خود را آن جا عملي ميكرد . از ماشين پياده شد و به طرف دختري كه تنها در گوشه اي منتظر ايستاده بود رفت . در چند قدمي دختر ، او متوجه حضور آرمين شد و با ديدن قيافه آرمين جا خورد . بدنش از ترس يخ كرد و حدس زد كه چه اتفاقي براي او مي افتد . آرمين به طرفش رفت ، از اينكه ميديد شكارچي خود طعمه شده است راضي بود . الناز شروع به التماس كرد ولي متوجه شد كه اين چيزها در آرمين موثر واقع نيست . خواست جيغ بزند اما آرمين محكم گلوي او را گرفت و با چشماني قرمز به او گفت : عفريت حالا چه احساسي داري ؟ حالا ميخواهم بفرستمت پيش استادت تو جهنم .. برو به او بگو كه توانستي دوستي ما را از بين ببري . برو بگو توانستي يكي از ما را از غصه دق بدهي ... ولي اين را هم بگو كه ما پيمانمان را براي هميشه تجديد كرديم و براي همين هم ميخواهيم همه شما همكاران شيطان را از بين ببريم .

 

پایان ماجرا در شماره آینده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 18

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هجدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟

آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .

ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .  

آرمين اصلاً نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلاً پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي اينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را ، مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند  و آرمين را ديد كه او را مينگرد . از اين نگاه اصلاً خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام.

الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .

آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...

الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم.

آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلاً آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...

الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلاً من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم .

آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...

الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...

آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...

الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .

ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .

آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند .

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:57  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 17

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هفدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

پانسمان صورت را عوض كردند و همه ناگهان جا خوردند اما سعي ميكردند نگراني خويش را نشان ندهند . با اينكه هنوز جاي عمل بر روي صورتش به وضوح پيدا بود اما بهبودي در صورت او بوجود نيامده بود . سامان از لرزش چشمهاي خواهرش همه چيز را متوجه شد و در خواست آيينه كرد .

همه مخالف بودند و سعي ميكردند به طوري سامان را منصرف كنند . اما سامان لجبازتر از اين بود كه حرف كسي را گوش كند . سامان به طرف دستشويي رفت تا در آينه آنجا صورتش را ببيند پس از نگاه كوتاهي كه به صورتش كرد با فريادي نقش بر زمين شد .

شايد اينكه يك پسر يا مردي با ديدن تغيير قيافه اش چنين از خود بيخود ميشود براي هر كس تعجب برانگيز باشد . اما اينگونه تغييرات زن و مرد نميشناسد ، بدتر از آن اين است كه شخص مدتي بدترين فشارهاي روحي را تحمل كرده است . دوستانش را از دست داده ، عشقش او را ترك كرده و در كل انسان ضعيف بودن نيز بر باقي قضايا مي افزايد .

پس از اين ماجرا سامان مجدد در بيمارستان بستري شد و اين در حالي بود كه به جاي جراحي ترميمي و بخش عادي در بخش مراقبتهاي ويژه قلب بستري شد . چند روزي او در اين بخش تحت مراقبت بود . شوراي پزشكي پس از مشورت و بحث پيرامون حال سامان به اين نتيجه رسيدند كه هر گونه جراحي اعم از جراحي ترميمي يا قلب براي او مضر ميباشد . زيرا به احتمال زياد قلب او ديگر توانايي بيهوشي ديگري  را نخواهد داشت .

او را به بخش عادي منتقل كردند و دوستانش نيز هر روز 2 ساعت در كنار او ميماندند و سعي ميكردند كه به گونه اي او را دلداري داده و يا با صحبتهايشان سعي كنند كه سامان اين موضوع را فراموش كند . اما چشمهاي سرد و بي روح سامان خبر از آينده اي ناگوار ميداد . هر چه دوستانش تلاش ميكردند كمتر نتيجه ميداد. با اين وضعيت پزشكان هم از او قطع اميد كردند . براي اطرافيانش پذيرش اين كه ديگر اميدي نيست بسيار مشكل بود . از دست رفتن دوستي كه هم چون گل روبروي آنها پرپر ميشود براي امير و آرمين سخت بود.

روزي كه آرمين به عيادت سامان رفت حال او را بدتر از ديروز يافت اما در چشمهايش كورسوي اميدي را ميديد . سامان آرمين را به سوي خود كشيد و گفت : آرمين از تو يك خواهش دارم فقط نه نگو .... قول ميدي ؟ من ميدانم كه اين كار را از تو خواستن نامرديه ... اما اين براي آخرين دفعه است ...

آرمين گفت : اولاً كه آخرين دفعه نه .... تو هنوز مانده كه به من زحمت بدي ... اما همين الان حرفهايت را بدون هيچ فكري ميپذيرم ...

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:7  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 16

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت شانزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 امير تعجب كرد البته تعجب امير براي اين نبود كه چرا بايد با سامان آشتي كند ، تعجب او از اين بود كه چرا آرمين اين حرف را ميزند در حالي كه آرمين دل پري از سامان دارد با اين حال امير گفت : به هيچ وجه .. او به من تهمتي زده كه اصلاً قابل بخشايش نيست.

آرمين گفت حالا چيزي را براي تو حكايت ميكنم كه حاضر ميشوي با سامان آشتي كني .. پس از آن هر چه را كه از سارا شنيده بود براي امير نقل كرد و تاكيد كرد براي حفظ ظاهر هم كه شده با سامان آشتي كند كه شايد موقعي توانست انتقام اين كار الناز را در آورد . پس از اين حرفها امير بلند شد و مشتش را به نشانه عصبانيت گره كرد و گفت : اين دختر شيطان است ، اصلاً بايد بميرد من نه تنها با سامان آشتي ميكنم بلكه كاري ميكنم كه اين دختر محو شود .

فرداي آن روز دو پسر با كت و شلوار و كراوات و با دسته گل رز سرخي كه به زيبايي آراسته شده بود به ديدن سامان رفتند .

وقتي سامان با آن صورت باندپيچي شده دوستانش را ديد ندايي از حيرت كشيد و تنها با اين ندا بود كه دو پسر توانستند سامان را با آن وضعيت تشخيص دهند . هر سه دوست كنار هم نشستند و تنها همديگر را مي نگريستند و آن قدر همديگر را نگاه كردند كه پدر و مادر سامان براي خارج كردن آنها از اين وضعيت با امير و آرمين صحبت كردند . آن دو نيز با متانت جواب صحبتهاي پدر و مادر سامان را ميدادند در اين حين بود كه آرمين سارا را ديد كه اشكي را از گوشه چشمش پاك كرد و با نگاهي از او تشكر كرد .

سامان دست آرمين را گرفت و گفت : ميداني چيه ؟ من هنوز آن نشانه دوستيمان را دارم . تو چطور ؟

با اين حرف هر سه سنگها را بيرون آوردند و بهم نشان دادند ، پس از مدتها اين تكه سنگهاي قيمتي باز درخشش سابق خود را بازيافته بودند .

سه دوست در اين مدت با وجود كدورتي كه از هم داشتند تنها خاطراتي را ياد كردند كه براي آنها شيرين بود و تا آخر وقت ملاقات با هم شوخي كردند .

چند روزي گذشت . ديگر بايد پانسمان صورت آرمين عوض ميشد . امير و آرمين هم براي ديدن نتيجه آمده  بودند و خانواده سامان با بي صبري انتظار ميكشيدند كه بهبودي صورت او را ببينند . نه اينكه براي ظاهر سامان نگران بودند ، نه اين طور نيست . معمولاً كساني كه بهم وابستگي عاطفي دارند حتي بدترين تغييرات طرف مقابل را ميپذيرند ولي تحمل درد و رنج اين تغييرات را كه طرفشان متحمل ميشوند ندارند . اما نگراني جمع حاضر در بيمارستان اين نبود آنها مي ترسيدند اگر آرمين جراحي ترميمي را به خوبي پشت سر نگذاشته باشد و قيافه جديدش آن طور كه منتظر است نباشد ضربه بدي را متحمل ميشود .

اين فكر براي سامان بسيار خطرناك بود . اصولاً فكر و خيال نا اميدي انسان را زودتر از صحنه روزگار محو ميكند . براي سامان اين وضعيت بدتر بود ، سكته او همه چيز را ممكن بود بدتر اين كه هست نشان دهد .

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:7  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 15

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت پانزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 سارا اين طور شروع كرد : بعد از دعواي شما و سامان ، روابط سامان و الناز خيلي خوب شد و پس از چند روز سامان با امير هم دعوا كرد و ارتباطش با او هم قطع شد . قبل از عيد بود كه با موافقت پدر ومادرم قرار شد براي خواستگاري رسمي الناز برويم و پس از آن بود كه قرار نامزدي آن دو هم گذاشته شد . ولي اين جشن هيچ گاه سر نگرفت ... در اين لحظه سارا به گريه افتاد .

از گريه سارا آرمين معذب بود و از او خواست كه حالا كه نميتواند راحت صحبت كند بگذارد براي بعد . اما سارا گفت مسئله اي نيست و ادامه داد . روزي سامان و الناز با هم بيرون ميروند و در يكي از خيابانهاي خلوت دو نفر كه سوار موتور بودند به اين دو نزديك ميشوند و اسم الناز را صدا ميكنند و شيشه اي را بيرون مي آورند و مي خواستند كه اين مايع را روي الناز بريزند كه سامان جلوي الناز ميپرد و ... تمام آن مايع به سر و صورت سامان ميپاشد و آن دو هم فرار ميكنند . حتما" شما هم ميدانيد در آن شيشه چه بوده ، تمام صورت و گردن و سينه سامان بر اثر جراحت اسيد سوخت و گرچه تا به حال چندين جراحي انجام داده است اما حتي بعضي از بافتهاي او هم آسيب ديده اند ... دكترها اميدواري زيادي دارند اما تابه حال سامان بهتر نشده است . اما پس از اين مسئله با تمام فداكاري كه سامان براي الناز كرد ، الناز او را ترك كرد و حتي به تلفنهاي من هم جواب نميدهد . پليس اسيد پاشها را پيدا كرد و مثل اينكه آنها قبلاً با الناز در ارتباط بودند ... الان هم سامان خيلي تنهاست و مدام از شما ياد ميكند ، روز بروز هم ضعيف تر ميشود . من مزاحم شما شدم كه اگر ميتوانيد با آقا امير هم صحبت كنيد و براي عيادت او بياييد . ميدانم كه به شما بد كرده اما شما دوستان خوبي بوديد ، سعي كنيد كه به عيادتش بياييد مي ترسم ديگر وقتي براي اين كار نباشد و ديگر هق هق گريه امان  از سارا بريد و اشكش سرازير شد . در ميان گريه اش سارا گفت : تا الان يك بار سامان سكته كرده و بيشتر ازهمه دكتر ها نگران قلب او هستند تا ترميم پوست او ...

شايد اگر كسي ديگر جاي آرمين بود از اينكه اين بلا بر سر سامان آمده است خوشحالي ميكرد اما آرمين هم اشك ميريخت و خود را سرزنش ميكرد كه چرا واقعيت را به سامان نگفته بود كه الناز را بشناسد . اصلاً چرا همان شب كه او را در پارك ديد به سامان چيزي نگفت ؟ آرمين خود را ملامت ميكرد .

به سارا گفت كه مطمئن باشد كه به ديدار سامان خواهد آمد اما از طرف امير قول نميدهد اما سعي ميكند او را هم بياورد .   

سارا از او تشكر كرد و آرمين را با كوله باري از غم تنها گذاشت . آرمين آنقدر غرق تفكر بود كه متوجه نگاه سارا  در لحظه خروج نشد . نگاهي كه يك دنيا حرف در آن نهفته بود

از همان لحظه آرمين به فكر امير افتاد و سريع به سمت فروشگاه پدر امير رفت ،  اما او را پيدا نكرد . پس تنها جايي كه فكر كرد به احتمال زياد امير آنجاست ، حول و حوش پيست آزادي بود . پس به سرعت رانندگي كرد تا به آنجا رسيد . آن روز تعداد زيادي ماشين آنجا بود و پيدا كردن امير هم مشكل بود . اما در گوشه اي پرايدي نقره اي كه به زيبايي تيونينگ شده بود توجه آرمين را به خود جلب كرد . كنار ماشين رفت راننده را از پشت سر شناخت او امير بود .

-          امير ؟!!

امير تا صدا را شنيد برگشت ، اما با بهت فراوان آرمين را نگاه كرد كرد ولي سريع او را بغل كرد . از اينكه او را دوباره ميديد خوشحال بود . با هم از آنجا رفتند و در گوشه اي به صحبت مشغول شدند .

قبل از اينكه آرمين وضعيت سامان را شرح دهد از امير درباره دعوايش با سامان پرسيد تا پس از آن ، اين موضوع را با او در ميان بگذارد .

امير گفت : دعواي ما هم مثل دعواي تو بود . من آن روز كه الناز را براي اولين بار ديدم به او پيشنهاد دوستي دادم . آخر من بايد از كجا مي فهميدم كه او عاشق سامان ميشود . بعد از مدتي هم برداشته اين را به سامان گفته و پشت سر من چرت و پرت گفته و گفته كه من نظر بدي نسبت به الناز دارم و آن را به چشم دوست خودم ميبينم نه دوست سامان . براي همين هم سامان با من دعوا كرد ولي من مثل تو نبودم كه بايستم و كتك بخورم و چون زورش به من نمي رسيد چند تا فحش داد و من هم زدم تو صورتش و ديگر نديدمش ...

و پس از اين ماجرا بود كه به ياد حرف تو موقع عيادت افتادم . به اين نتيجه رسيدم كه تو درست ميگفتي اما روي اين را نداشتم كه بيام پيش تو و از تو معذرت خواهي بكنم بخصوص اينكه تو از من خواسته بودي ديگر به ملاقاتت نيام . ولي گردنبند هميشه در گردنم هست .

آرمين لبخند تلخي به امير زد و گفت : آيا حاضري كه با سامان آشتي كني ؟

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 0:6  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان14

تقاص معرفت

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت چهاردهم

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

ترم بعد هم كم كم تمام ميشد و آرمين در اين مدت با كسي دوست نشده بود و اول همه به كلاس مي آمد و بعد از استاد از كلاس خارج ميشد . پيشنهاد هم كلاسي هايش را براي دوستي نمي پذيرفت و از هر جمع و محفلي گريزان بود . اين است سرگذشت مردي كه هيچ شانسي براي بقا ندارد .

تابستان از راه رسيد و امتحانات هم پايان يافت . روزي او كتابي در دست گرفته بود و مشغول مطالعه بود كه صداي زنگ تلفن آرامش منزل را بهم ريخت . هيچ كس خانه نبود پس مجبور بود خودش جواب بدهد ، با بي ميلي به طرف تلفن رفت ...

-          بله بفرماييد ؟

-          سلام آقا آرمين ...

باز صداي دختري بود ، سريع در ذهنش جستجو كرد نه اين صداي دختر خاله يا دختر عمويش نبود ... پس چرا او را با اسم كوچك ميشناسد ؟

-          بفرماييد شما ؟

-          ببخشيد من خودم را معرفي نكردم من سارا هستم خواهر سامان .

از شنيدن اين اسم آرمين به هيجان آمد ، فكر كرد حتما" سامان ميخواهد از او عذرخواهي كند  و در اين مدت تنهايي او را اذيت كرده و ...

-          آه ، بله ، شما خوبيد ؟ خانواده كه خوب هستند انشاء ا...

-          ممنون همه خوبند و سلام دارند ، من براي مسئله مهمي مزاحم شما شده ام . ميتوانم وقت شما را بگيرم ؟

-          خواهش ميكنم ... اتفاقي افتاده است ؟

-          اگر اجازه بدهيد من شما را در جايي ملاقات كنم .

از اين حرف لرزيد ، او ديگر نميخواست كه بازيچه دختري گردد . اما كنجكاوي او را بر آن داشت كه بيشتر سوال كند .

-          ميتوانم بپرسم براي چي ؟

-          ... در مورد سامان هست ، من بايد فوري شما را ببينم .

-          باشد من آماده هستم ، كافي شاپي كه هميشه با سامان ميرفتيم را بلد هستيد ؟

-          بله ، فردا ساعت 5 عصر خوبه ؟

-          باشد ، من فردا ساعت 5 بعدازظهر منتظر شما هستم .

آن روز و فرداي  آن روز به سختي براي آرمين گذشت ، سوالات متعددي او را آزار ميداد.

ساعت 5 بعدازظهر بود كه آرمين ساعت خود را در كافي شاپ نگاه كرد . همان زمان دختري به طرف او آمد . آرمين براي رعايت احترام به پا خاست و با احوالپرسي مختصري براي سارا سفارش داد و منتظر ماند كه سارا شروع به سخن كند .

-          مي دانيد در اين مدت چي شده ؟ شما اصلا" از ما يا سامان خبري داريد ؟

-          من نه ، از زماني كه با سامان سر .... دعوا كردم تا الان هيچ خبري نه از سامان و نه از امير دارم .

-          پس اگر اجازه بدهيد من براي شما چيزهايي را بگويم كه سبب شد من وقت شما را بگيرم .

پس از آن سارا وقايعي را گفت و آرمين با اينكه دل پري از سامان داشت به حال او افسوس خورد و تاسف خورد كه چرا جفاي زمان سبب شد كه او در كنارش نباشد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:21  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان13

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت سیزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

-          كيه ؟ بفرما بالا پسرم ... خوش آمدي ... آرمين ، امير براي ديدنت آمده ...

امير با قيافه اي كه هم از آن شماتت ميباريد و هم نسبت به اين وضع آرمين تاسف مي خورد وارد شد . سلامي به آرمين كرد و كنار تخت او نشست . مادر آرمين از پيش پسرها رفت تا بتوانند راحت با هم صحبت كنند .

-          آرمين خوب شدي ؟ خيلي وفته كه با ما نميپري ؟

-          امير ميبيني كه چه جوري شدم ! در ضمن كجا بيام ؟ بيام كه باز با سامان درگير شوم ؟ امير ترا به خدا به من بگو كه چي شده كه سامان اين بلا را سر من درآورد ؟

-          تو كه خودت خوب ميداني كه چرا اين بلا را سامان سرت آورد ؟ آخر مگر تو اين را نميفهمي كه نبايد به مال دوستانت چشم بدوزي ؟

-          من ؟!! من به مال سامان چشم دوختم ؟ من اصلاً حرف تو را نميفهمم ، يا تو بد ميگي يا ايراد از من هست ...

-          من درست ميگويم ولي تو خودت را به آن راه زدي ... حالا كه خودت ميخواهي آن چيزي را كه خودت خوب ميداني مجدد برايت تعريف ميكنم .

پس از اين حرف امير چيزهايي را براي آرمين بازگو كرد كه بدتر از مشت و لگد سامان بود . اين بار او زير بار غمي سنگين تر از كتكي كه از سامان خرده بود خم شد . امير گفت كه الناز شب قبل ازا ينكه تو بري شمال خودكشي كرده اما با هوشياري پدر ومادرش و اينكه زود به بيمارستان رسيده نجات پيدا كرده است . پس ازاينكه حالش بهتر شده خواسته كه با سامان حرف بزند و به سامان گفته كه وقتي كه با سامان قهر بوده و براي آشتي پيش آرمين رفته ، آرمين او را با زيركي فريب داده و پيشنهاد دوستي داده و سعي كرده در اين مدت با بدگويي از سامان روابط او و الناز را تيره كند و پس از مدتي كه از اين قضيه ميگذرد و الناز هم فريب آرمين را خورده وقتي به خودش مياد كه ميبينه سامان را از دست داده و براي اينكه ديگر تو زندگي هيچ چيزي را دوست نداشته !!! ميره كلي قرص ميخوره و خودكشي ميكنه ...

در اين لحظه آرمين صورتش را ميان دو دستش پنهان كرد و گفت : امير تو واقعا" فكر ميكني من چنين آدمي باشم ؟ تو كه من را ميشناسي كه با دخترها چگونه هستم !! بعد از اين همه دوستي تو كه من را ميشناختي چرا به سامان حالي نكردي كه من اين كاره نيستم ...

-          امير رو به آرمين گفت : من فكر نميكردم اما انسان ممكن است عوض شود ، بعيد نيست كه تو اين كار را كرده باشي ...

اين حرف چون تيري در قلب آرمين نشست ، اما فكر نميكرد كه ديگر امير كه چون سامان احساساتي نيست درباره او اين گونه فكر كند ، دوست داشت داد ميزد و ميگفت من بيگناهم ، داد ميزد و ميگفت كه اين شيطان همه حرفها را جعل كرده است و من .... اما وقتي فهميد كه امير راجع به او چه فكري ميكند چيزي نگفت . و تنها گفت : شماها همگي اشتباه ميكنيد و موقعي پي به اشتباهتان ميبريد كه خيلي دير شده است . همه درباره من بد قضاوت كرديد ومن هم اين پيش داوري شما را هرگز فراموش نميكنم و نميبخشم . حالا كه اين طور درباره من فكر ميكني بهتر است كه از پيش من بروي و براي هميشه از پيشم بري ... سپس گردنبندي را كه هميشه در گردن داشت باز كرد و رو به امير گفت : اين را كه يادت هست ؟ زماني اين سنگ ارغواني يك تكه بود و زماني كه با هم دوست شديم آن را 3 تكه كرديم و هر يك از ما يك تكه از آن را بر گردن دارد . اما اي كاش از همان اول ما آن را 3 تكه نميكرديم كه در غير اين صورت اين سنگ يك تكه بود و استحكام خود را تا پايان حفظ ميكرد . حالا هم ما مثل اين سنگ از هم جدا شديم . اما يادتان باشد كه خودتان خواستيد كه اين گونه شود . ولي روزي كه پي به اشتباهتان ميبريد كه ديگر اين تكه ها نمي توانند در كنار يكديگر قرار گيرند .. حالا برو ...

هنگام جدا شدن ، دو دوست همديگر را نگريستند ، خوب ميدانستند كه چه گناهكار باشند و چه نباشند دل كندن از يكديگر براي آنها سخت است . اين وداع براي آنها آخرين وداع بود ، زيرا آنها قول داده بودند كه از هم جدا نشوند ...

بعد از اينكه آرمين از بستر بلند شد سعي كرد كه اول دانشگاه خود را عوض كند كه با كلي كاغذ بازي و پارتي بازي توانست براي ترم بعدش در واحد دانشگاهي ديگري مشغول به تحصيل شود . اما اين چند روز آخر را بايد در دانشگاه ميماند اما تحمل نگاههاي دوستان قديمي اش و هم دوري اي هايش كه حالا همگي جريان كتك كاري را ميدانستند برايش سخت بود . بدتر از همه اين بود كه موقعي كه سامان عصباني بود همه چيز را براي چند نفر حكايت كرده بود و در اين ميان هيچ كس آرمين را در جمعش نمي پذيرفت . همه او را به چشم خائن نگاه ميكردند . تحمل اين همه تحقير و سرزنش براي آرمين سخت بود خاصه آنكه او هم مقصر نبود .

ترم تمام شد و امتحانات هم سپري شد . ترك محيطي كه انسان به آن انس دارد سخت است اما براي آرمين اين سود را داشت كه از ديد چشمان خشمگين  و نگاهاي تنفر آميز دوستانش رها ميشد .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 23:20  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 12

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت دوازدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعاً محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .

صبح جمعه از دايي اش خداحافظي كرد و رهسپار تهران شد و تنها در ميان راه چند توقف كوتاه داشت تا براي دوستانش سوغاتي بخرد و در آخر ناهار را در ميان راه صرف كرد تا اينكه عصر به تهران رسيد .

وقتي رسيد از شدت خستگي و رانندگي طولاني و طي اين مسافت به خواب عميقي فرو رفت . فردا صبح وقتي بيدار شد از اينكه چگونه 11 ساعت خوابيده تعجب كرد . مادر صبحانه را آماده ميكرد و ناگهان مانند اينكه چيزي به ياد آورده باشد گفت : آرمين يادم رفت ديروز به تو بگويم كه سامان دنبالت ميگرده ... چند بار تماس گرفت . آرمين جواب داد : مهم نيست امروز دانشگاه ميبينمش .

 

يك ساعت بعد آرمين به طرف دانشگاه براه افتاد و در طول راه به اين فكر ميكرد كه سامان ميخواستد به من بگويد كه حتما" آن را با الناز آشتي بدهم يا اينكه با هم آشتي كردند .

ساعت اول از سامان هيچ خبري نداشت تا اينكه ساعت دوم آرمين ، سامان را ديد كه با قيافه اي مهموم وارد دانشگاه شد . آرمين داد زد : آهاي سامان ، سلام و برايش دستي تكان داد . سامان سرش را بالا آورد و چون تيري كه از كمان رها ميشود به طرف آرمين دويد . آنقدر به سرعت اتفاق افتاد كه آرمين قدرت تفكر نداشت . سامان به روي آرمين پريد و تا ميتوانست او را كتك زد . آرمين غافلگير شده بود و ازا ين حركت سامان چنان متعجب بود كه هم چنان كتك ميخورد و حتي قدرت اين كار را نداشت كه از ضربات سامان جلوگيري كند . سامان هم به شدت او را ميزد شايد براي كساني كه اين صحنه را مشاهده ميكردند صدايي چون خرد شدن استخوان هم به گوش ميرسيد اما حركات سامان به قدري تند بود كه تنها ميديدند كه مشت و لگد سامان مدام به آرمين حواله ميشود . پس از مدتي كه آرمين سعي كرد سامان را دور كند باز موفق نشد ، آرمين گير افتاده بود . اگر وضع به همين منوال پيش ميرفت سامان ، آرمين را ميكشت .

اما چيزي چون معجزه اتفاق افتاد ، سامان روي هوا بود و آرمين ميديد كه سامان ديگر نميتواند او را بزند . وقتي چشمانش را كه حالا خوني شده بود به سختي بازتر كرد امير را ديد كه سامان را در بغلش گرفته و سعي ميكند كه او را آرام كند  . سامان مدام داد ميزد و به آرمين ناسزا ميگفت : من را ول ميكنيد ميخواهم جان اين كثافت را بگيرم . ميخواهم جان اين نامرد را بگيرم تا همه نامردها بدانند كه نميتوانند همه چيز آدم را بگيرند و قصر در بروند . آرمين گيج بود هم از كتكهايي كه خورده بود و هم از حرفهايي كه سامان به او ميزد . سامان هم مدام داد ميزد : بايد خون كثيفش را همينجا كه با هم پيمان دوستي بستيم بريزم ... لعنت به دوست نامرد ... من ميكشمش ...

بالاخره چند نفر ازبچه ها زير بغل آرمين را گرفتند  و او را خونين از زير لگد هايي كه گاه سامان به سوي آرمين پرت ميكرد نجات دادند . صورت آرمين خونين بود و با وضعيتي كه بيني او داشت معلوم بود كه شكسته است . از دهانش هم خون بيرون ميريخت . نفس كشيدن هم براي او مشكل شده بود . يكي از بچه ها او را سريع به بيمارستان رسانيد . كلي پرستار و دكتر روي او كار ميكردند ، هر جاي بدن او زخمي برداشته بود و يا شكسته بود ، اما تنها جايي را كه دكترها از آن غافل بودند زخمي بود كه دل او برداشته بود و قابل درمان هم نبود . در همين حين آرمين از هوش رفت .

بعد از چند روز كه آرمين در منزل استراحت ميكرد ، صداي زنگ در آمد .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:21  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت یازدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

آرمين گيج شده بود ، اصلاً از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعاً وضعيت پيچيده اي داشت .

الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .

آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .

الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .

آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان .

يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .

آرمين آن شب اصلاً نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فرد زود جوشي است .

كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلاً چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟

ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .

نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .

يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .

-          بفرماييد ؟

-          سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟

-          آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!

-          صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟

-          نه ، خسته نيستم ولي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .

-          من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .

-          نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .

-          الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتماً گريه هايم هم دروغ است و حتماً فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .

-          الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .

 الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .

-          من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....

-          نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...

ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .

از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردرونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .

تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .

غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:19  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت دهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

اين چه بدبختي است كه هر چه سعي ميكنم فراموشش كنم باز به سراغم مي آيد . چرا پارك ساعي ؟ من 2 سال است كه آنجا نرفتم و اين فقط به خاطر .... آرمين اين جملات را تكرار ميكرد و به ياد گذشته اش حلقه اي اشك در گوشه چشمش جمع شد . ولي تصميم خود را گرفته بود . براي كمك به سامان حاضر بود حتي بر خلاف خواسته قبلي اش به پارك ساعي  برود . سامان طاقت اين را نداشت كه الناز از او جدا شود و مطمئنا" خيلي اذيت ميد ، آرمين نمي خواست كه سامان نسخه دوم او باشد .

پس با افكاري مغشوش به رختخواب رفت و در فكر آشتي دادن الناز و سامان مدتي روي تخت غلت زد ، مطمئنا" با انجام اين كار باز سامان شور و نشاط خود را باز مي يافت .

صبح آرمين با كابوسي از خواب برخاست . ساعت 6 صبح بود و او حتي 2 ساعت هم نخوابيده بود . براي اينكه از شر اين افكار رها شود به حمام رفت . سر كلاس هم حواس درستي نداشت . نيم نگاهي به سامان ميكرد كه او مانند آرمين به كلاس توجهي نداشت و پس از آن آرمين با لبخند مخصوصش به اين فكر ميكرد كه به زودي اين مشكل به دست او حل ميشود . تا ساعت 2 سر كلاس بود .

پس از آن با ماشين به پارك ساعي رفت . مثل هميشه جاي پارك پيدا نميشد . اما با هر مكافاتي بود در يكي از فرعي ها پارك كرد . براي رفع خستكي روي نيمكتي در زير سايه درختي نشست . پس از نيم ساعت الناز آمد . آرمين براي اداي احترام از جايش بلند شد . بعد از احوالپرسي براي او هم نوشيدني گرمي را سفارش داد . الناز گفت : من روي شما حساب ويژه اي باز كردم ،  چون شما نسبت به دوستانتان بيشتر اهل تفكر هستيد .

آرمين حرف او را قطع كرد . گفت : نظر لطف شماست ولي من فكر ميكنم كه سامان هم پسر خوب و سر براهي است . در ضمن من فكر ميكنم بهتر است به جاي تعارفات براي رفع اين كدورت اقدامي بكنيم نه ؟

الناز از اين حمله آرمين كمي ناراحت شد و سعي كرد خودش را جمع و جور كند و گفت : من در اين ماجرا تقصيري نداشتم و شما اگر جاي من در آن مهماني گير مي افتاديد چه ميكرديد 

آرمين بدون فكر گفت : مطمئنا" به قولي كه داده بودم وفا ميكردم  .

الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟

آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا" الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .

الناز گفت : من براي اين موضوع اينجا نيامدم و اگر شما اين را متوجه نشده ايد تقصير من است كه درست توضيح ندادم . ميدانيد در آخرين لحظه اي كه با سامان صحبت كردم به من چي گفت ؟ به من گفت بهتر است بروي پيش همانهايي كه آن شب پيش آنها بودي ... تو آنقدر براي من ارزش قائل نبودي كه وقتي دعوتت كردم بيايي ، پس بهتر است بروي و ديگر برنگردي ... تو لياقت پسري مثل من را نداري ...

آرمين با تعجب گفت : مطمئنم اشتباه شده و الا سامان اينگونه حرفها را نميزند و اگر هم احياناً زده مطمئناً از روي عصبانيت بوده حالا شما كوتاه بيا ...

الناز گفت : نه من براي رضايت او هم كه شده حاضرم از زندگيش بيرون بروم . ولي اينجا آمدم تا حرف دلم را بزنم . اصلاً در اين مدت ميدانستيد من چرا با سامان دوست شدم ؟ چرا هميشه قرارهايمان با شما بود و شما هميشه در كنار ما بوديد ؟ براي اينكه .... اشك در چشمانش حلقه زد و سرش را پايين انداخت .

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

گزارش ویژه هفته

 

سرگيجه هاي بي اساس


مهدي محمدي
نامه رئيس جمهور به همتاي آمريكايي خود بسياري را در داخل و خارج ايران سردرگم كرده است. اين البته نخستين بار نيست كه عده اي در تحليل رفتاررئيس جمهور اصولگرا در مي مانند و اين درماندگي را كه عمدتاً ناشي از ضعف چارچوب هاي تحليلي، فقر مفهومي و افق ذهني محدود آنهاست، به فهم ناپذير بودن رفتارهاي احمدي نژاد حمل مي كنند. روشن است كه احمدي نژاد به نسبت آنچه مطلوب هاي تكنوكراسي محسوب مي شود انسان ويژه و متمايزي است و معيارهاي اهل اين فرقه را چندان به چيزي نمي گيرد. اين هم بي نياز از توضيح است كه رئيس جمهور اصولگرا از همان روز نخست بنا را بر اين گذاشته است كه بي اعتنا به سر و صداهايي كه پس از هر اقدام دولت به طور پروژه اي و به نحو انبوه توليد مي شود، كار خود را بكند و چندان در بند خوشايند و بدآيند كساني كه تكليفشان حتي با خودشان هم به درستي معلوم نيست نباشد. مشكل احمدي نژاد - يا درست تر بگويم، مشكل اين جماعت با احمدي نژاد- قبل از هر چيز پيش بيني ناپذيري اوست و اينكه رفتار و گفتار خود را مطابق با معيارهاي كهنه و غبار گرفته كساني كه فقط جهت وزيدن باد بايد معلوم باشد تا بتوان جهت چرخش آنها را هم معين كرد، تنظيم نمي كند. پس عجالتاً معلوم باشد كه ما مي فهميم حال آنهايي را كه اين روزها سخت از دست اين مرد ساختار شكن در محنتند و آشفتگي جان ،گاه در زبانشان هم نمودي مي يابد.
اما بعد، به راستي رئيس جمهور اصولگرا مگر چه كرده است؟ مي گويند او رئيس جمهور است و مردم هم بابت رتق و فتق امور زندگي روزمره شان به او رأي داده اند پس لزومي ندارد به كسوت پيامبران درآيد و ارزش هاي فراموش شده الهي و انساني را به اين و آن يادآوري كند. بعد هم براي اينكه حسابي شيرفهم شويم مقصودشان را روشن تر بيان مي كنند كه يعني كار رئيس جمهور عمل كردن است نه حرف زدن . بسيار خوب، همين مقدار كه آقايان بالاخره بعد از 9-8 سال فهميده اند پرگويان بي عمل جايشان برصدر قوه اجرايي كشور نيست، جاي صد شكر بي شكايت و حمد بي نهايت دارد. از اين پرسش هم كه پس تكليف اين همه سرمايه مادي و معنوي كه از اين ملك در دوره صدارت حرافان بي عمل هدر رفته چه مي شود، عجالتاً مي گذريم. اما اگر دقيقاً روي نقطه اصلي بحث متمركز شويم معلوم مي شود كه اساس آن بريك سوء تفاهم استوار است. احمدي نژاد به شهادت همين چند ماه كه رئيس الوزراست، عملگراترين رئيس جمهور ايران پس از انقلاب اسلامي است. حجم كار احمدي نژاد- يك تنه- از حيث كارهايي كه در داخل پايتخت و سپس استان ها چه در زمينه اصلاح ساختارها و كاركردهاي پيشين و چه از حيث تأسيس نهادهاي جديد انجام داده، با هيچ موردي در گذشته قابل قياس نيست. پس كسي نمي تواند احمدي نژاد را به سكون و بي عملي متهم كند. آنچه مي ماند اين است كه او در اين مدت حرف هم فراوان زده است. اما اجازه بدهيد؛ چه اشكالي دارد؟! مشكلي هم اگر باشد آنجاست كه كساني فقط حرف مي زدند و در قاموس آنها از عمل خبري نبود. و الا چه عيبي دارد كه كسي در عين حال كه در ميدان عمل و تحرك، گوي سبقت از همگنان ربوده و رشك اين و آن را به جان خريده، از گفتن آنچه مي انديشد هم مضايقه نداشته باشد. اين ادعا هم كه آنچه رئيس جمهور اصولگرا تا امروز گفته براي ملك و ملت هزينه هاي غير ضروري دربر داشته را چندان جدي نبايد گرفت، اگرچه فعلاً در مقام بحث از آن نيستيم.
علاوه بر اينها يك نكته را هم درباره تفاوت هاي حكومت داري ديني و سكولار به ياد بايد داشت كه در واقع بنياد نظري نامه نگاري احمدي نژاد به بوش را مي سازد. همه آن وظايفي را كه حكومت هاي سكولار در تدبير دنياي مردم برعهده دارند، حكومت هاي ديني هم عهده دارند اما يك وظيفه هست كه حاكمان سكولار خود را در مقابل آن فاقد مسئوليت مي دانند در حالي كه جزو مهم ترين مسئوليت هاي حكومت ديني است و آن مسئله توجه به مباني ديني است. حكومت هاي ديني همانقدر كه نسبت به دنياي مردم دغدغه دارند و بايد داشته باشند بايد دلمشغول ارزش هاي ديني آنها هم باشند و اين مقدور نيست الا اينكه به هنگام خطاكاري و كج روي -كه عموماً تشخيص آن چندان هم پيچيده و دشوار نيست- در امر تذكر و يادآوري كاهلي نكنند. نامه احمدي نژاد به بوش نمونه روشني از عمل به اين وظيفه اجتناب ناپذير است. احمدي نژاد حتي نخواسته است راه درست را به بوش نشان دهد. همه آنچه رئيس جمهور انجام داده اين است كه رئيس جمهورايالات متحده را با همان معيارهايي سنجيده كه او با آن معيارها ديگران را مي سنجد و درباره آنها داوري مي كند. حاصل اين سنجش هم اين بوده كه بوش صلاحيت كافي براي نمايندگي هيچ كدام از آن معيارها را ندارد چه رسد به اينكه خود را موظف به بسط آنها در سراسر جهان بداند.
رئيس جمهور اصولگرا واسطه غيب و حضور نيست؛ چنين ادعايي ندارد و نمي تواند داشته باشد. اما مردي متوكل و متوسل، است و از ياد نمي برد كه اين عالم را صاحبي است و به جز آنچه ما به چشم ظاهر مي بينيم و به عقل معاش درمي يابيم، موثرات ديگري هم در اين عالم هست. موثراتي كاملا واقعي كه خود به خود به تاثير مطلوب خويش مي انجامند به شرط اينكه آداب آنها درست به جاي آورده شده باشد: اگر خداوند را ياري كنيد، او شما راياري خواهد كرد؛ هر كس تقوا بورزد خداوند براي او راه برون رفت از سختي ها قرار مي دهد و روزي بي حساب به او عطا مي نمايد، ميان خود و خداوند را اصلاح كنيد تا او ميان شما و خلق را اصلاح كند و... اگر احمدي نژاد اين توفيق را دارد كه رفتار خود را بر مبناي چنين فرمول هايي تنظيم كند، در عين حال كه از تدبير و انديشه اين جهاني حداكثر بهره را مي برد، بايد او را به سبب اين توفيق ستود و آن را مهم ترين نقطه قوت او به حساب آورد. والا ما ديده ايم آنها را كه خود را بي نياز از امداد الهي مي دانستند و در همان حال ادعاي معجزه هم داشتند و به ياد داريم كه بهشت زميني كه آنها وعده مي دادند چه سان بدل به بيغوله اي خوفناك شده است. اين البته هيچ ربطي به اين ندارد كه دولت خود را مقدس يا مصون از خطا بداند. دولت تا آنجا كه مجموعه اي از سياست ها و عملكردهاست، امري كاملا عرفي است و آنكه مقدس است فقط اصل نظام جمهوري اسلامي است و سكاندار آن. به اين معنا انتقاد از دولت، در افتادن با مقدسات نيست و دولت را گاهي خطاكار انگاشتن هرگز نمي تواند ملاك اسلام و كفر كسي تلقي شود.
در نهايت يك مسئله ديگر را هم نبايد فراموش كرد. برخلاف آنچه اين روزها گاه از اين سو و آن سو شنيده مي شود، نامه احمدي نژاد هرگز نبايد يك اقدام نمادين صرف و بدون تاثير واقعي در صحنه روابط بين الملل دانسته شود. اين نامه تاثير خود را بر نقطه اي كه هدف خويش قرار داده بود گذارده و امروز هراس از مواجه شدن با آن به جايي رسيده كه بسياري از شبكه ها و خبرگزاري هاي معتبر جهاني از بيم سيل سؤالاتي كه ناگزير از جانب افكار عمومي با آن مواجه خواهند شد، ترجيح داده اند با عدم انتشار متن كامل نامه خاطر خود را علي الظاهر آسوده كنند. احمدي نژاد، بوش را با معامله اي مواجه ساخته كه ورود در هر دو سوي آن ضرر مطلق است. اگر به نامه پاسخ بدهد ناچار بايد بسياري از حقايقي را كه اين نامه در مورد زشت كاري هاي ايالات متحده به آنها مستند است بپذيرد و اگر پاسخي در كار نباشد، ننگ خاموشي و گنگي در مقابل سخن حق تا ابد بر پيشاني كساني كه ادعا مي كنند حامل شفابخش ترين نسخه ها براي جانكاه ترين دردهاي بشري اند، خواهد ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:12  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

خــبـــر

 

ريگي به كفش سلطنت طلبان


مجري يك راديوي متعلق به سلطنت طلبان طي يك «گفت وگوي اختصاصي» با عبدالمالك ريگي سركرده تروريست هاي جاده زاهدان وي را «مبارز راه رهايي و آزادي ايران و همه ايرانيان» خواند و در عين حال از او درخواست كرد گروگانگيري بكند، آدم هم بكشد اما به جاي سربريدن گروگان ها، آنها را تيرباران كنند! ريگي نيز در پاسخ وي گفت خود و دوستانش فعلا قصد دارند از روش تيرباران براي كشتن گروگان ها استفاده كنند. عبدالمالك ريگي كه به تازگي ارتباطاتي را با برخي «دوستان رسانه اي» خود برقرار كرده به فاصله حدود يك هفته پس از مصاحبه با سايت روزنت به اين راديوي سلطنت طلب گفت: با كساني مانند منوچهر محمدي و رامين جهانبگلو احساس نزديكي مي كند و به عقايدشان احترام مي گذارد.
ريگي در بخش ديگري از اين گفت وگو كه فايل صوتي آن از آدرس اينترنتي
http://WWW.tik.ir/downloud/01.WMV قابل دريافت است، هرگونه ارتباط خود را با عوامل فاجعه تروريستي دارزين انكار كرد اما گفت كه اگر گروه انجام دهنده اين حادثه حاضر به تبعيت از او باشند، حاضر است آنها را بپذيرد. ريگي همچنين درباره منابع مالي خود گفت كه از برخي كشورهاي خارجي كمك مالي دريافت مي كند.
در پايان اين گفت وگو مجري با گفتن جمله «خدا حفظت كند، خدا پشت و پناه تو و يارانت» با ريگي خداحافظي كرد.
لازم به يادآوري است كه ريگي هفته گذشته نيز با پايگاه اينترنتي روزنت كه مسعود بهنود از فعالان اصلي آن است به طور اختصاصي گفت وگو كرده بود. روزنت پس از مواجهه با افشاگري كيهان در اين باره در مقاله اي به قلم بهنود گفت وگو با يك تروريست را انجام يك «وظيفه حرفه اي» دانست. خبرنگار انجام دهنده مصاحبه هم در مقاله اي كه روزنت آن را منتشر كرد، اقدام خود را يك «مصاحبه عادي» خواند!
بهنود و خبرنگار مورد اشاره درباره لحن حمايت آميز خود از عبدالمالك ريگي سكوت كرده و توضيحي ندادند.
گفتني است كه مسعود بهنود در اسناد ساواك علاوه بر همكاري با اين سازمان، سابقه همكاري با «شبكه زيتون»، شاخه موساد در ايران رژيم پهلوي را نيز دارد.

 

در حاشيه سفر رئيس جمهوري


¤ عبدالمحمد خراساني از پيشكسوتان كشتي آزاد دليجان و بنيانگذار كشتي اين شهر به هنگام ديدار با رئيس جمهوري شخصاً مدال برنز مسابقات پيشكسوتان سال 2004 فنلاند خود را به گردن دكتر احمدي نژاد انداخت.
¤ در پي سفر رئيس جمهوري به استان مركزي عضو هيئت مديره كانون شوراهاي اسلامي كار استان در نامه اي به دكتر احمدي نژاد خواستار رفع مشكل صنفي كارگران اين استان شد.
¤ وزير آموزش و پرورش در بازديد از بيت امام خميني(ره) در شهر خمين گفت: آرزوي قلبي من بود تا در مكاني نماز بخوانم كه در همان مكان امام عزيز با خداي خود مناجات كرده است.
¤ ناظمي اردكاني وزير تعاون و هيئت همراه در سفر به استان مركزي با خانواده شهيد رحيم اوايي هزاوه در اراك ديدن و به خانواده آن شهيد لوح تقدير و هديه اهدا كرد.
¤ فرماندار تفرش در جريان سفر رئيس جمهوري به تفرش گفت: آقاي رئيس جمهوراگر مي خواهيد بشاگرد استان مركزي را ببينيد به تفرش بنگريد.
¤ جلسه پنج ساعته هيئت دولت موجب شد برخي از خبرنگاران كه منتظر مصاحبه با رئيس جمهور بودند در محل مصاحبه به خواب روند.
¤ زماني كه رئيس جمهور وارد سالن مصاحبه با خبرنگاران شد خطاب به خبرنگاران گفت: شما مگر كار و زندگي نداريد كه اين موقع شب اينجا هستيد و خبرنگاران هم خطاب به رئيس جمهور گفتند آقاي دكتر الان شب نيست يك بامداد است.
¤ هيئت دولت پس از مصاحبه رئيس جمهور با خبرنگاران در ساعت يك و 30 دقيقه بامداد، شام خود را صرف كردند.
¤ پس از پايان جلسه هيئت دولت و مصاحبه دكتر احمدي نژاد هنگام خروج آقاي احمدي نژاد از استانداري بسياري از مردم كه از ساعتها قبل در مقابل استانداري اجتماع كرده بودند با ديدن وي فرياد زدند دسته گل محمدي به شهر ما خوش آمدي.
¤ رئيس جمهور نيم ساعتي را در بين جمعيت مشتاقي كه منتظر وي بودند از داخل خودرو با آنان صحبت و حدود ساعت 2 بامداد محل استانداري را ترك كرد.
¤ در آشتيان رئيس جمهور متوجه شد كه دو دختر بچه مايل هستند به بالاي جايگاه بيايند وي آنها را پذيرفت و تا پايان مراسم در كنار خود جاي داد.
¤شهروندي از كرج به همراه خانواده و بچه 5/1ساله خود از كرج به زرنديه آمده بود تا از نزديك رئيس جمهور را ببيند.
¤پيرمردي ويلچر سوار كه به استقبال رئيس جمهوري در زرنديه آمده بود ، پس از ديدن رئيس جمهور اشك شوق بر ديدگانش جاري شد.
¤وزير آموزش و پرورش در اراك با معلمي كه بيماري صعب العلاج داشت ملاقات و از وي دلجويي كرد.
¤وقتي رئيس جمهور از تخصيص اعتبار به شهرستان ساوه در جمع مردم اين شهر سخن مي گفت: مردم يك صدا فرياد زدند بودجه به ما نمي رسد.
رئيس جمهور با خنده تكرار كرد: مي رسد، مي رسد.
¤دكتر محمد سليماني وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات براي افتتاح طرح هاي مخابراتي استان به وسيله تلفن با فرزند شهيد رحيم پاگلي تماس گرفتند و به وي گفتند كه ما هر چه داريم از خون شهيداني همچون پدر شما داريم و با اين گفت وگو طرح ها را افتتاح كردند.
¤مردم تا ساعت يك بامداد جمعه در پشت درهاي استانداري تجمع كرده بودند كه براي آخرين بار رئيس جمهور را پس از پايان جلسه هيئت دولت ببينند و ابراز احساسات كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وپنجم

 

گفتگوهای غیرضروری باکسی که محرم ما نیست یکی از دام های شیطان است فکرورفتار ماراآلوده کند.اگرجدا بنای پاک بودن و پاک ماندن داریم باید تصمیم بگیریم این توطئه ی شیطان را خنثی کنیم.

درهرارتباطی وپیش از هر گفتگویی با جنس مخالف از خود بپرسیم آیا این صحبت ضروری است؟واگر نیست از آن پرهیز کنیم.

دامی دیگر از سوی شیطان

نکته ی دیگری که در این فراز داستان مشهود است خلوتی است که همسر عزیز مصر آن را تدارک می بیند.او به دنبال موقعیتی می گردد تا یوسف را در تنهایی به دام اندازد .همه ی درها می بنددومی خواهد به خود و یوسف اطمینان دهد که هیچ کس از این ماجرا خبردار نمی شود.

چه بسا بسیاری از ما در محیط های جمعی (به خصوص در جمعی که روبایستی داریم)از سرحیا و خجالت خطا نکنیم.وقتی بیم آن داریم که پدر و مادر همسر بستگان یا معلم و استادان ما را در لحظه ی انجام گناه نمی بیند و متوجه رفتار زشت ما نمی شود موجب لغزش مان می شود.

به عنوان مثالی ساده بسیاری از جوانانی که به سیگار یا مواد مخدر آلوده شده اند ابتدا از خلوتی آغاز کرده اند که هیچ کس آنان را نمی دیده یا اگر می دیده نمی شناخته است.

حال که خلوت با نا محرم زمینه ی جدی به دام افتادن شیطان را فراهم می کند باید به شدت از این خلوت ها اجتناب کنیم.

شیطان(ابلیس)قسم خورده است که من در سه موضع یا موقعیت حتما حضور پیدا می کنم که یکی از آن سه زمان و مکانی است که دختر و پسر یا زن و مرد نا محرم را در زندگی خود شناسایی کنیم.

گاهی والدین برای موقعیت و رشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرند تا به او علم و هنری بیاموزاند.اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:10  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

دیــنــی

 

نمی خوام نماز بخوانم!!! مگه زوره؟!

 

ساعت زنگ میزنه، از خواب می پرم. چشمامو می مالم یه نگاهی به ساعت می کنم، " ای بابا ساعت که 3/5 نصفه شبه" پاک کلافه شدم. بلند شدم یک کم آب بخورم از جلوی اتاق بابا رد شدم همزمان با من، بابا از اتاق اومد بیرون آستیناشو بالا زده بود، رو به من کرد و گفت "لااقل امشب که پا شدی نمازتو بخون". سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم رفتم آشپزخونه سراغ یخچال یک لیوان آب خنک خوردم و سریع برگشتم به اتاق و خودمو پرت کردم روی تخت و خوابیدم. وای که خواب چه لذتی داره. به خدا گفتم:  خدایا !!!!! از دست بابام چیکار کنم می خواد من به زور نماز بخونم، دوست ندارم بخونم مگه زوره. من که می دونم اینا همش برای ریا کاریه می خواد بگه منم نماز می خونم ولی نمیگه من بیچاره  نمی تونم بخوابم. تو همین فکرها بودم که صدای بلند الله اکبر بابا بلند شد. مثل این که بابا نمیخواد بذاره من امشب بخوابم.

داستان بالا داستان بسیاری از جوانهای مسلمونه، راستی  فکر کردین چرا !!

فکر کردین چرا ما اینقدر نسبت به خدای خودمون بی تفاوت هستیم و از او غافل؟

فکر کردین چرا دیگه از خدا نمی ترسیم؟ از آتش جهنم و از عقوبتهایی که در انتظار ماست؟ آیا خیلی شجاع شدیم؟ یا... فکر کردین چرا اینقدر بی تفاوت نماز می خونیم، اینقدر تند، بدون تفکر و ...؟ فکر کردین چرا عشق فرزند به پدر و مادر  خیلی کمتر از عشق پدر و مادر به فرزنده؟

فکر کردین چرا !!

اقامة نماز از نخستين وظايف همه مؤمنان است. نماد عملي حاكميت ديني در به پا داشتن نماز ، ايتاء زكات،  ترويج معروف ها و پرهيز و جلوگيري از زشتي ها و پليدي ها است.

(( الذين اِن مكّناهم في الارض اقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و اَمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبۀ الامور))  [سورة حج / آية 41 ].

معنای اقامة نماز درآية فوق ، قرار دادن نماز در جايگاه والاي آن و محوري بودن نماز در همة كارها است. و اين با خواندن و انجام ظاهري نماز بدون داشتن روح حقيقي آن متفاوت است ، چه آنكه افراد بسیاري در طول تاريخ حتي از دشمنان اسلام و اهل بيت به خواندن آن اقدام مي نمودند.

همچنين اقامة نماز در آیه فوق، كه از صفات مؤمنين بر شمرده شده (نه تنها حاكمان و مسئولان حكومتي) بر به پا داشتن نماز در ميان جامعه و ساختن فرد و جامعه و نهایتاً برصلاح و فلاح همگانی ، دلالت دارد.

 

مقام معظم رهبري در اين زمينه مي فرمايد :

((اقامه نماز فقط اين نيست كه صالحان ، خود نماز بگذارند . اين چيزي نيست كه بر تشكيل حكومت الهي متوقف باشد ، بلكه بايد اين ستون دين در جامعه ، به پا داشته شود و همه كس با رازها و اشاره هاي آن آشنا و از بركات آن برخوردار گردد . درخشش معنويت و صفاي ذكر الهي همة آفاق جامعه را روشن و مصفا كند و تن ها و جان ها با هم به نماز بشتابند و در پناه آن طمأنينه و استحكام يابند . نماز ، ركن اصلي دين است و بايد اصلي ترين جايگاه را در زندگي مردم داشته باشد)).

 

 و به همين دليل است كه در قرآن کریم همواره تعبير از اقامه نماز شده است ، و تنها وقتي صحبت از خواندن نماز مي كند كه قصد مذمت آن را دارد : ((ولا یأتون الصلا ة الا و هم کسالی )) [سوره توبه / آیه 54 ] .همچنين در تمامي خطابات به ائمه اطهار، حتي اولياء الله آمده است: (( اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكاة و ...)) . در ضمن باید توجه داشت که اقامه و ادا شدن حق نماز دارای نشانهایی است که از آن جمله می توان به این  موارد اشاره کرد: (( همگانی شدن نماز در سطح جامعه؛ نیکو به جا آوردن نماز با توجه به معنی ومفهوم کلمات آن همراه با خشوع، خضوع وحضور قلب؛ آبادی مساجد و افزایش نمازهای جماعت؛ مطرح شدن نماز در عرصة مطالعات وتحقیقات علمی)) [مقام معظم رهبری ].

به همین خاطر برتمامی مسلمانان است که اين موهبت بي بديل و سر چشمه فيض الهي را قدر دانسته و در راه اقامه آن مجاهدت نمایند .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

ترفند رایانه ای:

 

آشنایی با Microsoft Office 2003 (5)

 

اكسل
كاربران اكسل به جز بستر مشترك XML ، مديريت حقوق و Wokspace براي به اشتراك گذاري از چند مورد ديگر نيز بهره مند مي شوند. مستندات هوشمند مانند قالب هاي Supercharched ( Supercharged templates ) كار مي كنند و مي توانند مثلا به عنوان گزارش و فاكتور هزينه هاي انجام شده در يك ماموريت اداري به كار روند. اين مستندات هوشمند خود فيلدهايي كه از آنها اطلاع دارند- مانند نام و بخش شما- را پر مي كنند و پس از اين كه شما ساير جزييات را پر كرديد، آن را به رئيس تان مي فرستد. كاركردهاي ليست ها بهبود يافته اند و با فضاي كاري ( Workspace ) به صورت مشترك كار مي كنند، برخي توابع آماري مانند CRITBINOM و HYPGEMDIST بهتر شده اند و همانند آنچه در ورد وجود دارد، مي توان مستنداتر را پهلو به پهلو ( side by side ) نمايش داد.

Powerpoint
بالاخره، پس از يك انتظار طولاني powerpoint به يك نمايش دهنده مستقل ارتقاء پيدا كرد كه روي ويندوز 98 و ويندوزهاي بعدي اجرا مي شود. يك CD وجود دارد كه به همراه Windows xp burner يا به كمك نرم فزار ديگري روي ويندوز 2000 كار مي كند. يك جعبه ابزار نمايش اسلايد جديد امكاناتي براي يادداشت كردن يا روشن كردن بخشي از متن و دكمه هايي براي جهت يابي در اختيار مي گذارد. و كاربران از همان مديريت حقوق اطلاعات و فضاي كاري مشترك كه در ورد اكسل وجود داشت در محيط Powerpoint نيز برخوردارند.

اكسس
اكسس از شماري بهبودي كوچك بهره مند شده است. از اين ميان مي توان به فعال سازي برچسب هاي هوشمند موجود در ورد و اكسل
XP اشاره كرد. مي توانيد اطلاعات مربوط به وابستگي اشياي بانك اطلاعاتي را به رو به بالا و رو به پايين ببينيد. يك سيستم كنترل خودكار خطا در فرم ها و گزارش ها موجود است. مورد ديگر رشد و گسترش خودكار خاصيت هاي فيلدهاست، يعني زماني كه خواص يك فيلد ارث برده را جرح و تعديل مي كنيد، كنترل هاي وابسته به آن فيلد بنا به وضعيت روزآمد مي شوند. همچنين يك ويژگي پشتيبان گيري جديد موجود است كه به شما امكان ذخيره كردن يك نسخه موضعي از بانك اطلاعاتي را پيش از اعمال تغييرات بزرگ مي دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت نهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

امير ميخواست دنبال سامان برود اما آرمين مانع شد . هر دو سر ميز نشسته بودند و ساكت به يكديگر نگاه ميكردند و به قضيه امشب فكر ميكردند . امير گفت : آرمين جان آخر آدم وقتي زياد قربان صدقه دختر برود همين ميشود ديگر ، آنها هم خودشان را لوس ميكنند . راستي ميدانستي كه پول ميز را هم ما بايد حساب كنيم ؟ آرمين نگاه تندي به امير كرد و گفت : تو به چه چيزهايي فكر ميكني !! سامان را كه ديدي چه جوري بود ، آن وقت تو به فكر پول ميزي ؟ نميدانم چه اتفاقي افتاده است اما حس ميكنم كه اتفاق بدي پيش رو داريم .

امير به شوخي گفت : حتماً آرمين ميره خودكشي ميكنه ، اما اين هم برايش كمه ، با اين بدعتي كه براي پسرها گذاشته نفرين ما هميشه پشت سرش هست ...

آرمين ديگر از دست اين شوخي هاي امير كلافه شده بود . براي رهايي از دست امير فكري كرد ، پيشخدمت را صدا زد و پول ميز را حساب كرد . انعامي هم به پيشخدمت داد و رو به امير گفت : من ميروم تو هم بد نيست يك نگاهي به ميز چپي بيندازي . بد نيست كه اين يكي را هم به كلكسيون عتيقه هايت اضافه كني . امير نگاهي كرد و بلند شد و به طرف دختري كه تنها نشسته بود رفت تا با او گپي بزند . آرمين هم از كافي شاپ بيرون آمد ، ميخواست در تنهايي قدم بزند و به اين مدت فكر كند .

از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد . براي الناز تولد گرفته بود و از دو هفته پيش به او گفته بود كه در چنين روزي دوستانش را دعوت كرده است ، اما در عوض براي الناز اصلا" اهميتي نداشت كه سامان جلوي دوستانش خرد شود . دوستان سامان به او خيلي نزديك بودند اما اين دليل نميشد كه سامان در مقابل آنها سرافكنده شود و يا اينكه آنها را براي يك مسئله واهي معطل كند . اين مسائل او را بدجوري عذاب ميداد .

شب آرمين روي يك تحقيق كار ميكرد كه تلفن زنگ زد . مادرش گوشي را برداشت و با صداي بلند داد زد : آرمين تلفن .... آرمين گوشي را برداشت و طبق معمول سلام كرد ، صداي دخترانه اي پاسخ داد : سلام آرمين ....

آرمين از اينكه دختري او را با اسم كوچكش مخاطب قرار داده است تعجب كرد اما پس از كنكاش در ذهنش  صداي الناز را شناخت .

-          خوبيد الناز خانم ، راستي تولدتان مبارك . از سامان چه خبر ؟

-          متشكرم ، از سامان خبري ندارم اما پس از آن شب كه باهاش تماس گرفتم با من اصلا" برخورد خوبي نداشت . من هم گوشي را قطع كردم . تماس گرفتم تا شما را جايي ملاقات كنم و كمي با شما صحبت كنم .

-          بسيار خوب ، من در خدمت شما هستم ، اما شما بايد به سامان حق بدهيد چون آن شب واقعا" اذيت شد و هم چنين كار شما هم درست نبود .

-          آرمين از شما ديگر انتظار نداشتم ، من آن شب يك جا گير افتاده بودم . براي من مهمان دعوت كرده بودند اصلا" نميتوانستم بيايم . شما هم كه از سامان دفاع ميكنيد .

-          نه من دفاع نميكنم ، چون قرار اين ملاقات از مدتي قبل به شما گفته شده بود و شما ...

-          حالا بهتر است از اين صحبتها نكنيم ، فردا ساعت 4 بعدازظهر پارك ساعي خوبه ؟

-          پارك ساعي ؟ ناخودآگاه افكار و خاطراتي ذهن آرمين را مشغول كرد و او هم بدون هيچ حرفي قرار را تاييد كرد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:8  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

گزارش ویژه هفته

 

یک تحلیل از یک خبرگزاری آلمانی

ايران در هفته‌اى كه گذشت: انزواى كامل؟ جنگ يا سازش؟

 

كوندوليزا رايس: يا انزواى كامل، يا قطع غنى سازى اورانيوم و استفاده صلح آميز از انرژى هسته‌اى

 

همزمان با ادامه تلاش‌هاى ديپلماتيك براى حل مناقشه اتمى ايران، نزديكى نظامى آمريكا به چين، حمله پوتين به سياست آمريكا، تهديدات اسرائيل و انتصاب يك ژنرال هوائى به رياست سيا، نشانه‌هاى خطرى هستند كه می‌تواند ايران را تهديد كند.

محمود احمدى‌نژاد، پس از بى‌پاسخ ماندن نامه خود به جورج بوش، اين هفته در سفر به جاكارتا، يكبار ديگر با اتخاذ مواضع تند ضداسرائيلى، به تغذيه خطرى پرداخت كه ايران را تهديد می‌كند.

شوراى امنيت سازمان ملل متحد، هفته گذشته به اين دليل نتوانست قطعنامه‌ای عليه ايران صادر كند كه چين و روسيه با اتخاذ تصميمات تنبيهى عليه ايران مخالف بودند. ايران همواره روى اين برگ برنده حساب كرده است.  اما تحركات سياسى تازه نشان می‌دهد كه اشتراك موضع روسيه و چين می‌تواند پايان يابد. آمريكا و چين، از سال ۲۰۰۰ ميلادى، ديگر هيچ نوع همكارى نظامى با يكديگر نداشتند. اين هفته، پس از ديدار وزير دفاع چين و فرمانده ناوگان نظامى آمريكا در اقيانوس آرام، يك خبرگزارى چينى اعلام كرد كه همكارى‌هاى نظامى دو كشور در همه زمينه‌ها تقويت می‌شود.

در همين شرايط، ولاديمير پوتين آمريكا را متهم كرد كه هرجا منافعش ايجاب كند دموكراسى و حقوق بشر را زير پا می‌نهد. پوتين، حتى به طور غير مستقيم واشنگتن را از حمله نظامى به ايران برحذر داشت. موضع‌گيرى غيرمنتظره پوتين، از قضا همزمان بود با آغاز مذاكرات مربوط به تحويل سوخت اتمى براى راه اندازى نيروگاه هسته‌ای بوشهر. بنا به اظهار محمد سعيدى معاون سازمان انرژى اتمى ايران، موضوع اصلى اين مذاكرات تعيين زمانى براى بهره بردارى از نيروگاه بوشهر بود. اما خبرگزارى روسی ”ايتار تاس” گزارش داد كه توليد مشترك اورانيوم در خاك روسيه نيز، در دستور كار اين نشست قرار داشته است.

اگر اظهارات تهديدآميز اين هفته شيمون پرز معاون نخست وزير اسرائيل و انتصاب ژنرال هوائى مايكل‌ هايدن به سمت رياست سازمان اطلاعات و امنيت آمريكا را نيز بر تحولات ياد شده بيافزائيم، به اين نتيجه می‌رسيم كه جمهورى اسلامى ايران در صورت عدم همكارى با تروئيكاى اروپا، هر روز به خطر برخورد نظامى نزديك‌تر می‌شود.

در حالى كه مذاكرات شوراى امنيت به هفته آينده موكول شده است، آلمان، انگلستان و فرانسه سرگرم تهيه طرح تازه‌ای براى تشويق و هشدار ايران هستند. كوفى عنان رهبران تهران را به نرمش فرامی‌خواند، وزير خارجه آمريكا تهديد به تحريم‌هاى مالى گسترده می‌كند و حتى برخى از نمايندگان پارلمان اروپا می‌كوشند مانع شركت تيم ملى فوتبال ايران در جام جهانى شوند. در همين حال، گروهى از سياستمداران ميانه‌روى آمريكا،  می‌گويند كه نامه احمدى‌نژاد نشانه آمادگى تهران براى سازش بود و دولت بوش می‌بايست از آن استفاده می‌كرد. بسيارى از سياستمداران اروپائى نيز، تنها راه حل بحران

اتمى ايران را مذاكره مستقيم ميان واشنگتن و تهران می‌دانند. اما بايد ديد كه طرح تازه سه كشور اروپائى، چه ثمره‌ای به بار خواهد آورد؟

از اظهارات وزير خارجه آمريكا چنين بر می‌آيد كه در طرح اروپائى‌ها، پيشنهاد تعطيل برنامه غنى‌سازى اورانيوم، به شرط تضمين استفاده از تكنولوژى صلح آميز هسته‌اى، بار ديگر با ايران در ميان نهاده خواهد شد.

جواد طالعى

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

خــبـــر

 

زورگيري آقاي خوش شانس!


آقاي «الف» تقريباً در تمام مزايده هاي سازمان هاي دولتي- بنيادها و اداره تصفيه ورشكستگي- شركت مي كند و از قضا!! هميشه نيز برنده مي شود و بازهم از قضا!! اموالي كه به مزايده گذارده شده است را با قيمتي چند برابر كمتر از ارزش واقعي به چنگ مي آورد و البته در برخي از موارد هم اين آقاي خوش شانس!! بدون اين كه مزايده اي در كار باشد، صاحب اموال بادآورده مي شود و...
جديدترين «شاه»كار در اين زمينه كه بعيد است آخرين آنها باشد، تصاحب يك قطعه باغ مركبات 7/12هكتاري در شمال كشور است. اين قطعه زمين همراه 2 قطعه زمين ديگر متعلق به شركتي بنام «چكش» بود كه قبل از پيروزي انقلاب، طرف قرارداد يكي از سازمان هاي دولتي بود و بعد از پيروزي انقلاب، اعضاي مؤسس آن كه از وابستگان رژيم شاه بودند، به خارج از كشور گريختند و قرار شد سازمان مديريت، اين سه قطعه زمين را بابت بدهي شركت چكش به آن سازمان دولتي در اختيار سازمان دولتي مزبور قرار دهد و سازمان مورد اشاره نيز زمين 7/12 هكتاري را در اختيار گرفت، اما...
اما در سال 1376، اين باغ 7/12هكتاري ازسوي يكي از بنيادها بدون آن كه اين بنياد در ماجراي مذكور سمت قانوني داشته باشد به مبلغ 76 ميليون تومان به آقاي «الف» فروخته شد، بي آن كه اين معامله به سازمان دولتي ياد شده اطلاع داده شود... وقتي ماجراي اين معامله فاش گرديد، همين ملك در سال 1380 بدون ارزيابي مجدد و بي آن كه مزايده اي صورت پذيرد با افزايش حدود 30 ميليون تومان به همان شخص، يعني آقاي «الف» واگذار گرديد.
گفتني است در سال 1380، وزارت آموزش و پرورش كه از ماجرا و مالكين اصلي ملك ياد شده بي خبر بود، قصد داشت باغ 7/12 هكتاري را به مبلغ يك ميليارد و 270 ميليون تومان از آقاي «الف» بخرد ولي آقاي «الف» قبول نكرد و در همان حال ملك مزبور را كه در آن زمان بيش از 3 ميليارد تومان ارزش داشت، به مبلغ 110 ميليون تومان از اداره تصفيه ورشكستگي خريداري كرد.
هم اكنون قيمت اين باغ كه قانوناً متعلق به يك سازمان دولتي است و در تصرف آن سازمان نيز مي باشد، بيش از چند ميليارد تومان است ولي آقاي «الف» با پشت گرمي و حمايت بعضي ها در بعضي از مراكز ذي نفوذ، در حال ضبط و غصب كامل آن است و فرياد آن سازمان دولتي كه چرا بايد ملك متعلق به دولت اينگونه توسط سرمايه داران تاراج شود، تاكنون به جايي نرسيده است.
بديهي است كه كيهان در صورت ادامه اين ماجرا كه نامي جز «زورگيري» ندارد، اسامي كامل افراد و مراكز مربوطه را منتشر خواهد كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:26  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وچهارم

 

دوست عزیز! به این واقعیت اعتراف کنیم که خداوند حکیم بین زن و مرد جاذبه ای قرار داده که در عین حال که یکی از عوامل زندگی مشترک است  درصورت عدم مراقبت  به شدت مورد طمع شیطان قرار می گیرد

همین گفتگو های غیر ضروری است که آرام آرام یکی از دو طرف یا هردو راازلحاظ  عاطفی وابسته می سازد و این دلبستگی ها که برخاسته از هیجانات جوانی است  به تدریج طوفانی را در ذهن و دل جوان بر پا می کند  طوفانی که خیلی زود آثار منفی اش بر فعالیت های اجتماعی (شغلی و تحصیلی)نمایان می شود

حال دو امکان وجود دارد : یا این دختر و پسر جوان می توانند  با هم ازدواج کنند   یا  نمی توانند .اگر به هر دلیلی این رابطه ی (هرروز گرم تر از دیروز )به ازدواج منجر نشود موجب وارد آمدن لطمه ی روحی وروانی   افسردگی  کندی و توقف فعالیت های مفید  پرخاشگری   انتقام جویی  و حتی در مواردی اعتیاد و خود کشی می شود

 

اگر هم به ازدواج منجر شود از آنجا که جاذبه های احساسی است ارتباط مانع شناخت صحیح و انتخاب و تصمیم عاقلانه بوده است    کمتر چنین ازدواجی با موفقیت توام می شود .روابط دوستانه ای که با سهل انگاری ها   چشم پوشی های نا به جا  رفتار های تصنعی و بی توجهی  به معیار های صحیح انتخاب همسر صورت می گیرد  علی رغم تصور اولیه هر گز نمی تواند به شناخت و انتخاب درست منجر شود

زن و مرد متاهلی که در محیط شغلیشان به گفتگو های غیر ضروری دامن می زنند  و حتی گاهی برای تنوع! و رفع خستگی های شغلی!! با هم شوخی می کنند و می خندند   صرفنظر از این که دامن به گناه و نا فرمانی خداوند آلوده اند بنیان های زندگی شان را با دست خود سست کرده اند

روابط گرم و درد دل های روزانه  می تواند به مقایسه های رفتاری و ظاهری بیانجامد .مقایسه هایی به تدریج فرد را نسبت به همسر خود دلسرد و کم اعتنا می سازد

بسیاری از گرفتاری ها و تلخی هایی از این دست اگر با تصمیم جدی پرهیزاز روابط غیر ضروری مواجه می شد هرگز چنین بد فرجام نمی شد.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

دیــنــی

 

 « توقیعات امام زمان عج »

 

 پرسش : منظور از «توقیعات امام زمان (عج) » چیست؟ آیا حضرت آنها را بدست شریف خود می نوشت؟!

 

   پاسخ : در زمان غیبت صغری، چهارنفر بودند که سؤالهای مردم را خدمت امام مهدی(ع) برده و جواب کتبی آنها را بازمی گرداندند. این پاسخهای کتبی از ناحیه امام را اصطلاحاً «توقیع»1 می گویند.

 البته در زمان غیبت کبری نیز عده ای، توقیعاتی از امام زمان دریافت نموده اند، که بدانها اشاره خواهیم کرد.

 اما راجع به قسمت دوم سؤال، گفته شده که خود آن حضرت، نویسنده توقیعات بوده است، البته این سخن، شواهدی هم دارد که به چند نمونه بسنده می نماییم:

 محمد بن عثمان عمری گوید: «از ناحیه مقدسه امام توقیعاتی صادر شد که خطش را خوب می شناسم.»2

 اسخاق بن یعقوب می گوید:« توسط محمد بن عثمان مسائل مشکلی را به حضور مقدس امام فرستادم و جوابش را به دستخط مبارک حضرت امام زمان ارواحنا فداه دریافت نمودم.»3

شیخ صدوق (ره) می گفت:« توقیعی که به خط امام زمان عج برای پدرم صادر شده بود، اکنون نزد من موجود است.»4

 اما در بعضی اخبار آمده است :«توقیعات صاحب الامر بدست محمد بن عثمان صادر می شد، به همان خطی که در زمان پدرش، عثمان بن سعید، صادر می گشت.»5

 بنابراین ممکن است بعضی از توقیعات ب خط امام (ع) ، و بعضی به خط نواب خاص بوده باشد.

 از جمله توقیعات حضرت ولی عصر عج، توقیعی است که به شیخ مفید مرحمت فرموده اند:

 « به برادر استوار و درست کردار رشید و هدایت یافته، شیخ مفید، ابوعبدالله محمد بن محمد بن نعمان ـ که خدا عزت و احترامش را پایدار بداردـ از سوی آنکه خزانه عهد و پیمانی است که خداوند از بندگان گرفته است.

 سلام بر تو ای دوست با اخلاص در دین! که دراعتقاد به ما از دوی علم و یقین امتیاز داری. در منظر تو خداوندی را که جز او خدایی نیست، سپاس گزارده، و از او، درود و رحمت بر آقا و مولا و پیامبرمان، حضرت محمد(ص)، و نیز خاندان پاکش را خواستاریم.

 و تو را آگاه می کنیم که به ما اجازه داده شده، که تو را به شرافت و افتخار مکاتبه مفتخر سازیم، و موظف می کنیم تا آنچه به تو می نویسیم، به دوستان ما، که نزد تو می باشند برسانی؛ دوستانی که خداوند به اطاعت از خود گرامیشان بارد، و با حراست و عنایت خود امورشان را کفایت کند، و مشکلاتشان را برطرف سازد. پس تو به آنچه که یاد آور می شویم متوجه و آگاه باش و در رسانیدن آن به کسانی که اعتماد به آنها داری بر طبق آنچه که برای تو ـ اگر خدا بخواهد ـ ترسیم و تعیین می کنیم، عمل کن.

ما اگرچه هم اکنون در مکانی دور از جایگاه ستمگران سکونت گزیده ایم که خداوند صلاح ما و شیعیان با ایمانمان را تا زمانی که حکومت دنیا به دست تبهکاران می باشد، در این کار به ما ارائه فرموده است. با این حال بر اخبار و احوال شما آگاهیم و هیچ چیز از اوضاع شما بر ما پوشیده نیست...

 ما در رسیدگی و سرپرستی شما، کوتاهی و اهمال نکرده، و یاد شما را از خاطر نبرده ایم، و اگر جز این بود، دشواریها و معصیتها بر شما فرود می آمد و دشمنان، شما را ریشه کن می کردند.

 پس تقوای الهی پیشه کنید، و ما را یاری دهید تا از فتنه ای که به شما رو می آورده، شما را نجات بخشیم؛ فتنه و آشوبی که هرکس مرگش فرا رسیده باشد، از آن هلاک می گردد، و آن کس که به آرزوی خویش رسیده باشد، از آن دور ماند و آن فتنه، نشانه نزدیک شده حرکت و حنبش ما و اگاه ساختن شما به امر و نهی خداست، و خداوند نور خود را تمام خواهد کرد، گرچه مشرکان را خوش نیاید...

 هریک از شما باید کاری کند که وی را به محبت و دوستی ما نزدیک کند، و از آنچه خوشایند ما نبود، و باعث کراهت و خشم ماست، دوری گزیند. زیرا امر ما ناگهان فرا می رسد، در هنگامی که توبه و بازگشت بر او سودی ندارد و پشیمانی او از گناه، از کیفر ما نجاتش نمی بخشد.

خداوند را رشد و هدایت را به شما نشان دهد و به رحمت خود وسایل توفیق را به آسانی برایتان فراهم سازد»6

 

 پی نوشت ها :

 1 ـ توقیع در لغت بمعنای امضا کردن و مهر کردن و یا حاشیه نویسی نامه و کتاب است.

 2 ـ بحارالانوار،علامه مجلسی، ج 51 ، ص 33.

 3ـ اثبات الهداة ، شیخ حر عاملی، ج7، ص460.

 4 ـ دادگستر جهان، ابراهیم امینی، ص 133 .

 5 ـ بحارالانوار ، علامه مجلسی، ج 51، ص 350 .

 6 ـ احتجاج طبرسی ، ج 2؛ ص 497.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 43

ترفند رایانه ای:

 

آشنایی با Microsoft Office 2003 (4)

 

حقوق
محافظت از مستندات و صفحات گسترده به وسيله كلمه عبور چيزي است كه از مدت ها پيش در اختيار كاربران قرار داشته است ولي مايكروسافت اين روش را يك گام به جلوتر برده است و به ابزاري دست يافته كه مديريت حقوق اطلاعات ( Information Rights Management ) نام گرفته است. به وسيله اين ابزار كه تنها در ويرايش حرفه اي يا در برنامه هاي مستقل ( Standalone ) موجود است، نويسنده يا صاحب يك مستند مي تواند دسترسي را بنا به كاربر محدود كند. براي بهره مندي كامل از اين خدمت، سازمان شما مي بايد به يك سرويس دهنده مديريت حقوق مجهز شود، در غير اين صورت مي بايست با ثبت يك گذرگاه Net . رايگان در مايكروسافت به صورت آزمايشي از آن استفاده كنيد.

Word
علاوه بر نمايش ( view ) هاي معمولي ( Normal )،طرح چاپ ( Print Layout )، وب و طرح كلي ( Outline )، ورد به يك نمايش تكميلي ديگر نيز مجهز شده كه Reading view نام دارد. اين وضعيت نمايش كه در درجه اول براي كاربران لپ تاپ طراحي شده است آن قدر كه از نامش بر مي آيد مسخره نيست. اين نمايش همه جعبه ابزارهاي اضافي را پنهان مي كند و به صورت اختياري نقشه مستند يا تصاوير كوچك ( thumbnail ) صفحه جديد را نشان مي دهد، خط پوشاني ( Line-wrapping ) طرح را ناديده مي گيرد و مستند را روي سطحي كاغذ مانند نمايش مي دهد. در اين وضعيت هنوز هم مي توانيد متن را ويرايش كنيد، ابزارهاي نشانه گذاري را به كاربريد و تا حد دلخواه زوم كنيد. همان طور كه پيشتر ذكر شد مي توانيد مستندات را در فرمت XML ذخيره كنيد. اگر از ويرايش حرفه اي آفيس استفاده مي كنيد، مي توانيد يك طرح كلي XML به هر مستند از ديالوگ هاي قالب ها يا Add-ins الحاق كنيد. برخلاف تيم اكسل، توسعه دهندگان ورد هرگز نتوانسته اند به طور كامل بر چالش هاي قرار دادن دو مستند در يك پنجره و در كنار يكديگر غلبه كنند. آنها در آفيس 2000 به كلي از خير اين قابليت گذشتند، به طوري كه هر مستند در نمونه جداگانه اي از برنامه به نمايش در مي آمد. اين كار در آفيس XP ممكن است ولي نيازمند انبوهي از تغييرهاي دستي انداره ها است. ورد 2003 تا حدودي بهتر است و يك دستور “ Compare-side-by-side “ در آن پيش بيني شده است. نامناسب بودن رابط گرافيكي موضوع آزاردهنده ديگري است كه دستخوش بهبودي نشده است ، هنوز هم لازم است 10 بار كليك كنيد تا به پوشه اي كه مثلا در لايه سوم قرار دارد برسيد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:24  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هشتم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

پاييز فرا رسيده بود و كلاسهاي دانشگاه هم پس از آن شروع شد . اما سامان سر كلاس كمتر حواسش جمع بود و مدام بيرون را نگاه ميكرد و پشت سر هم  ساعتش را نگاه ميكرد و آرزو ميكرد كه زودتر كلاس تمام شود و با موبايل با الناز تماس بگيرد .

روزها مي گذشت و رابطه الناز و سامان گرمتر ميشد . تا اينكه روز تولد الناز كه روز 20 ماه آبان بود فرا رسيد . سامان ، امير و آرمين را دعوت كرده بود و در يك كافي شاپ يك تولد كوچك براي الناز گرفته بود . قرار بود بچه ها ساعت 7 بيايند و تولد هم تا ساعت 10 باشد ، تا آن موقع هم ميز را رزرو كرده بود . هر 3 دوست سر ساعت 6:45 روبروي كافي شاپ رسيدند و سر ميز نشستند . همه كارها را سامان انجام داده بود و تنها منتظر الناز بودند . ساعت 8 شده بود اما از الناز خبري نبود ، كم كم سامان نگران شده بود و با موبايل با الناز تماس گرفت . براي اينكه راحت تر با الناز صحبت كند بيرون كافي شاپ رفت و شماره را گرفت.

 

- الو ، الناز تو كجايي ؟ الان ساعت 8:15 هست ، پس چرا نيامدي ؟ بابا بچه ها منتظرت هستند .

- سامان تويي ، ببين يك جوري خودت مهماني را با بچه ها تمام كن ، من الان جايي هستم كه نميتوانم بياييم .

 

-          چي ! مگر اينها مسخره تو هستند ؟ مگر قرار نبود تو بيايي اينجا ؟ بچه ها ناراحت ميشوند ، اين همه تدارك ديدم ، آخر مگر تو كجايي كه نميتوانيي بيايي ؟

-          من الان منزل يكي از دوستهايم هستم ، 20 نفر را دعوت كردند ، من نميتوانم بيايم از اينكه به فكر من بودي خيلي متشكرم . باهات قرار مي گذارم ، سعي ميكنم از خجالتت در بيام .

سامان با قيافه اي مهموم وارد شد و در نظر اول آرمين فهميد كه چه اتفاقي افتاده است ولي به روي سامان نياورد . اما امير سامان را اذيت ميكرد .

ببينم چرا الناز نيامد ؟ نكنه ميخواستي كلك بزني ؟ مي خواستي ما برايت كادو بياريم و آن وقت تو بدون اينكه كادو بخري اينها را بدي الناز ؟ خرجش با ما عشق و حالش با تو ....

ناگهان دردي در قوزك پاي امير او را از ادامه صحبتش منصرف كرد . با نگاهي كه آرمين به او كرد فهميد ديگر نبايد صحبت كند . پس از چند دقيقه سامان به حرف آمد : بچه ها من واقعا" شرمنده ام .  و نمي دانم كه واقعا" بايد چي بگم ... ميدانم كه شما را از كار و زندگي انداختم ... اما چي بگم ...

آرمين با مهرباني كه تنها خاص خودش بود گفت : مهم نيست ، ما براي تو آمديم حالا هم كه الناز نيامد بهتر ، مثل چند ماه پيش كه مجردي ميامديم مينشينيم و كلي حال ميكنيم . سامان نگاه تشكر آميزي به آرمين كرد و گفت : با دوستاني چون تو امير آدم ديگر هيچ چيزي را كم ندارد . اما بچه ها من سرم درد ميكند ، اگر اجازه بدهيد من بروم . شما ها هم اگر دوست داشتيد بمانيد وگرنه ...

آرمين گفت : نه من ميخواهم كه تو هم باشي .... اما سامان با نگاهي سرشار از التماس و تمنا بدون اينكه حرفي بزند از سر ميز بلند شد و دوستانش را تنها گذاشت .

ادامه دارد ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:23  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 42

گزارش ویژه هفته

 

اسرار نيمه پنهان

پروفسور حميد مولانا
يكي از تأثيرات سياسي و رواني، توسعه فن آوري انرژي هسته اي ايران، توجه هرچه بيشتر به سياستگذاري تسليحات اتمي آمريكا و رابطه بين اين كشور با اسرائيل و به ويژه همكاري واشنگتن با تل آويو در مورد توسعه تسليحات كشتار جمعي و بمب اتمي بوده است. به عبارت ديگر، رويدادهاي يكسال اخير و انتخاب دكتر محمود احمدي نژاد به رياست جمهوري نه تنها ايران را در كانون توجه قرار داده است بلكه همين موضوع باعث شده است كه بسياري از مسائل و روابط و اطلاعات مربوط به سياست خارجي آمريكا و اسرائيل كه تا امروز از نظر افكار عمومي مردم آمريكا و جهانيان دور نگاه داشته شده بود مورد توجه قرار گرفته و برملا شود. در نظامي كه ادعاي مردم سالاري دارد هيچ موضوع و رويدادي مثل تسليحات اتمي آمريكا و اسرائيل سري نگاه داشته نشده است ولي اكنون اين جعبه اسرار ترك برداشته است.
اسناد فاش شده اخير در واشنگتن و اطلاعات رسمي منتشر شده در مطبوعات در چند هفته گذشته نشان مي دهد كه سياستگذاران آمريكا از زمان رياست جمهوري ژنرال دوايت آيزنهاور و جان اف كندي در دهه هاي 1950 و 1960 تا امروز عمدا بيش از حد لزوم و بيش از آنچه امنيت ملي آمريكا احتياج داشته باشد اقدام به توليد تسليحات اتمي كرده است. اين اسناد همچنين براي اولين بار آشكار مي كند كه مقارن با عقد قرارداد عدم توليد و تكثير تسليحات هسته اي (ان.پي.تي) در اواخر دهه 1960، واشنگتن و تل آويو در مورد توسعه و توليد تسليحات هسته اي اسرائيل به تفاهم و همكاري كامل رسيده و سياست «چيزي (درباره بمب اتمي اسرائيل) نپرس و چيزي نگو» رسما در سال 1969 توسط رئيس جمهور وقت ريچارد نيكسون و مشاور امنيتي او هنري كيسينجر در كاخ سفيد رسمي گرديده است. افشاگري اين دو موضوع بر مبناي اسناد رسمي دولت آمريكاست كه قبلا سري بوده ولي اخيرا تجديد طبقه بندي شده و در مجله «دانشمندان اتمي» اين ماه (شماره مه و ژوئن 2006) براي اولين بار منتشر گرديده و خلاصه آن نيز هفته گذشته در واشنگتن پست (آوريل 30) در صفحه ويژه مقالات چاپ شده است.
موضوع سوم، خبري است كه طبق اظهارات رئيس «سازمان ملي هسته اي و امنيتي» آمريكا (ان.ان.اس.آ) در مورد «توليد نسل جديدي از تسليحات هسته اي در مقابله با تروريسم» از طرف روزنامه واشنگتن پست (15 آوريل 2006) منتشر شده است. طبق اين برنامه دولت آمريكا در هفته هاي آينده اولين قرارداد توليد اينگونه بمب اتمي ها را كه بالغ بر 3 ميليارد دلار مي شود با شركت هاي صنايع نظامي و هسته اي امضا خواهد كرد. مطابق قرارداد منع عدم تكثير و توليد تسليحات اتمي (ان.پي.تي) نه تنها توسعه جديد اينگونه سلاح ها ممنوع است بلكه طبق تبصره ويژه اي در همين قرارداد كشورهاي حائز تسليحات اتمي بايد در تقليل و انهدام آن كوشش كنند.
و اما موضوع چهارم كه خود مردم آمريكا را بيش از ديگران نگران كرده و كارنامه توسعه تسليحات هسته اي اين كشور را مورد توجه قرار داده است مشكل پيدا كردن جا و مكان مناسب در اين سرزمين براي دفن زباله هاي حاصل از توليد تسليحات اتمي است. ايالات متحده در 60 سالي كه از توليد تسليحات هسته اي مي گذرد اين زباله ها را در 120 مكان مشخص ولي موقت انبار كرده است. يكي از برنامه هاي دولت آمريكا اين بود كه مقدار زيادي از اين زباله هاي سمي و خطرناك را در كوه هاي يوكا در ايالت نوادا دفن كند ولي هر نقطه اي كه دولت فدرال براي اين عمل در نظر مي گيرد با مقاومت و اعتراض ساكنان آن ايالت مواجه مي شود.
از سال 1945 تا 1996 ميلادي مطابق آمار منتشر شده آمريكا 5 تريليون دلار براي تسليحات خود كه امروز 6000 عدد آن كلاهك هاي اتمي و هيدروژني آماده پرتاب دارند، خرج كرده است. جمع كل تسليحات آماده به پرتاب و ذخيره هسته اي آمريكا طبق گزارش وزارت دفاع آن كشور از 27 هزار تجاوز مي كند. طبق اسناد منتشره، چندي پس از بحران موشكي كوبا در اوائل دهه 1960 رئيس جمهور آنوقت آمريكا كندي در يك جلسه كاخ سفيد رو به مشاوران و وزير دفاع خود كرده مي گويد «چه مقدار (بمب اتمي) كافي است» و مي پرسد «آيا اين همه تسليحات اتمي ما شوروي را مهار خواهد كرد؟» رابرت مكنامارا وزير دفاع پاسخ مي دهد: «هر دو كار را مي كند. در اصل دشمن را مهار مي كند و علاوه بر آن به ما اعتماد به نفس مي دهد كه ما توانائي ترساندن آنها را داريم و به متحدين ما نيز قوت قلب مي دهد.»
مكنامارا سپس يادآوري مي كند كه قسمت هاي مختلف نيروي نظامي آمريكا از ارتش و نيروي هوائي و نيروي دريائي گرفته، همه مي خواهند مالك و دارنده تسليحات اتمي باشند. به خاطر داشته باشيم كه كندي كسي بود كه در مبارزه انتخاباتي خود با نيكسون مسئله شكاف موشكي يا عقب ماندن آمريكا از شوروي را علم كرد تا به اعتراف خود «انگيزه وطن دوستي» آمريكائي ها را برافروزد.
امروز آمريكا بيش از اهداف مورد نظر تسليحات و بمب اتمي دارد. يك حمله عظيم تسليحات نظامي طبق تخمين هائي كه به عمل آمده مي تواند در 24 ساعت اول بين 360 تا 450 ميليون مردم را به هلاكت برساند! ولي پرسش اين است كه حتي براي چنين اقدام مهمي احتياج به 27 هزار بمب اتمي و هيدروژني داريم. مگر نفوس يك كشور، يك منطقه و يك ناحيه را مي شود بيش از يكبار منهدم كرد. چند بار مي توان يك نفر را كشت؟ آيا طمع براي قدرت، انگيزه براي پول به جيب ريختن صنايع نظامي، نقشي در اين فجايع احتمالي و عيني انساني ندارد؟ رابطه بين عامل طمع و عامل ترس (هم ترسيدن و هم ترساندن) چيست؟ و تا چه حد جهالت كه ضلع سوم اين بحران را تشكيل مي دهد بر فضيلت و حكمت حكومت كرده و بر آن غلبه مي كند؟ «جروم واي زنر»، مشاور فن آوري و علوم كاخ سفيد در زمان كندي كه مدتي نيز رياست دانشگاه ام.آي.تي را در ايالت ماساچوست عهده دار بود، در جلسه اي كه رئيس جمهور و مشاورين امنيتي او حضور
داشتند گفت: «چيز اضافي كه مرا نگران مي كند اين است كه (علي رغم اين همه تسليحات اتمي) ما كنترل بازي را در دست نداريم.»
طمع زياده خواهي، خودپرستي مي آورد و آسيب هاي وارده از طمع به ترس و وحشت منجر مي شود و اين جريان افراد و نظام ها را كور كرده و بيش از پيش به گرداب جهالت مي كشاند. ژنرال آيزنهاور رئيس جمهور آمريكا در دهه 1950 در مورد برنامه تسليحات هسته اي آمريكا گفت: «ما اين تسليحات (اتمي) را رويهم مي چينيم براي اينكه ما نمي دانيم چه كار ديگري مي توانيم براي امنيت خود بكنيم.»
15 سال قبل ايگلبرگر قائم مقام وزارت خارجه آمريكا در رياست جمهوري جرج بوش ارشد (پدر رئيس جمهور كنوني) در آستانه فروپاشي شوروي به همكاران خود توصيه كرد كه زياده از حد براي سقوط شوروي دست و پا نشكنند زيرا ممكن است روزي برسد كه به جنگ سرد حسرت برند. امروز روسيه با تكيه به هزاران تسليحات هسته اي و بمب اتمي خود همان مسير سرمايه داري را انتخاب كرده كه آمريكا بدان افتخار مي كند منهاي دردسرهاي يك ابرقدرت و امپراتوري كه در اين صورت به آمريكا محول شده است. براي آمريكا وجود و توليد و تكثير تسليحات هسته اي گناه نيست، آنچه مهم است اينكه چه كساني و چه كشورهائي آن را كنترل كرده و درباره آن تصميم مي گيرند. آمريكا مي خواهد امتياز اهداي اين فن آوري را به سايرين داشته باشد ولي دنيا عوض شده است و هيچ كس زير بار زور نمي رود.
چند هفته قبل وقتي كه دكتر احمدي نژاد رئيس جمهور ايران دستيابي ايران به چرخه كامل سوخت هسته اي را به جهانيان اعلام كرد، جرج بوش رئيس جمهور آمريكا در عكس العمل به اين خبر گفت «دنيا متحد و نگران است» درباره ايران نه تنها درباره تسليحات اتمي بلكه درباره دانش فن آوري هسته اي. به عبارت ديگر، نه تنها كنترل تسليحات اتمي بلكه كنترل دانش نيز بايد در اختيار آمريكا باشد. در اينجا آمريكا نمي خواهد يا نمي تواند واقعيت را درك كند. در قرون وسطي نيز كليساي مسيحيت كاتوليك با ائتلاف با پادشاهان اروپا اصرار مي كرد كه دانش و روند آن بايد در اختيار آن سازمان باشد.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:25  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 42

خــبـــر

 

اعتراض رئيس جمهور به مشاور هنري خود

در پي اظهارات آقاي جواد شمقدري مشاور هنري رئيس جمهور پيرامون مسئله حجاب كه در همايش «انتقام ابابيل» مطرح شده و با اعتراض بسياري از صاحبنظران اصولگرا روبرو شده بود، گزارش هاي بعدي حاكيست كه آقاي احمدي نژاد از اظهارات مشاور هنري خود اعلام برائت نموده و با وي برخورد كرده است.
گفتني است در همايش «انتقام ابابيل» كه به منظور بررسي ابعاد واقعه طبس برپا شده بود خانم فروز رجايي فر، يكي از سخنرانان همايش نسبت به دستور اخير رئيس جمهور براي حضور بانوان به عنوان تماشاچي در مسابقات فوتبال اعتراض كرد و شمقدري كه سخنران بعدي و دبير همايش بود در دفاع از تصميم رئيس جمهور، مطالبي غير كارشناسي درباره حجاب مطرح كرد كه به علت مغايرت با آموزه هاي صريح اسلامي، در همان جلسه با اعتراض برخي از شركت كنندگان روبرو شد و پس از آن نيز اعتراض و انتقاد فراواني در ميان صاحبنظران و اصولگرايان را به دنبال داشت.
شمقدري در بخشي از اظهارات خود با اشاره به دستور سال 59 حضرت امام(ره) براي حفظ حجاب خانم ها در ادارات دولتي گفته بود؛ «... حتي در اين هم (دستور امام) ابهام وجود دارد كه امام زماني فرموده باشند كه در همه حوزه هاي شهري اين اتفاق بيفتد(!)، من ترديد دارم، البته پسند من اين است، برويد تحقيق كنيد»! در همين هنگام يكي از حضار با طعنه خطاب به شمقدري گفت: «پس انشاءالله ما اميدوار باشيم كه در دولت نهم، اجبار حجاب هم برداشته مي شود؟! پس مشاوراني كه چنين نظري را به رئيس جمهور مي دهند شما هستيد.» كه شمقدري در پاسخ گفته بود «من نظر خودم را گفتم ولي بنده به آقاي احمدي نژاد چنين مشاوره اي ندادم و اين تصميم در جاي ديگري گرفته شده است»!
شمقدري در بخش ديگري از اظهارات خود با اشاره تلويحي به اعتراض مراجع نسبت به تصميم اخير رئيس جمهور گفته بود «... مي دانيم كه شمشير امام زمان(عج) چقدر گردن علما را مي زند»!

ابطحي: خانم عبادي! چرا كمك نكردي؟

معاون پارلماني سيدمحمد خاتمي از شيرين عبادي خواست توضيح بدهد براي تحريم انتخابات رياست جمهوري در ايران چه استدلالي داشته است؟ محمدعلي ابطحي طي يادداشتي در پايگاه اينترنتي شخصي خود كه به بهانه اظهارات عبادي درباره ايستادگي تمام ايرانيان در مقابل هرگونه تهاجم نظامي به كشورشان نوشته شده، آورده است: من به خانم عبادي علاقمند هستم و همواره از مواضع شجاعانه ايشان دفاع كرده ام... اما اگر ايشان و تاثيرگذاران ديگر كمك مي كردند تا نتيجه انتخابات رياست جمهوري چيز ديگري باشد، امروز كشور با اين خطرات بيروني مواجه نبود.
ابطحي خطاب به عبادي گفته است ما بايد پاسخگو باشيم به خاطر فرصت سوزي و شما بايد پاسخگو باشيد به خاطر تحريم.
ابطحي به ميزان توان «خانم عبادي و ديگر تاثيرگذاران» براي تغيير نتيجه انتخابات اشاره اي نكرده است.

رفتارهاي پرشتاب يك نماينده

 رفتارهاي غيرمعمول يكي از نمايندگان دوم خردادي مجلس درباره عزل و نصب برخي مديران صنعتي واكنش هاي جدي يكي از نهادهاي امنيتي را برانگيخته است.
مسئولان اين نهاد امنيتي اخيرا ابراز نگراني كرده اند كه رفتارهاي پرشتاب اين نماينده در زمينه عزل و نصب برخي مديران صنعتي در شهري كه نمايندگي آن را برعهده دارد سؤال برانگيز بوده و احتمالا مشكلاتي را براي صنعت اين شهر ايجاد خواهد كرد.
چند روز پيش نيز يكي ديگر از نمايندگان فراكسيون اقليت مجلس با تهديد به استيضاح خواهان انتصاب افرادي شده بود كه گفته مي شود از رفقاي او بوده اند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:23  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 42

دیــنــی

 

نظرات علمي قرآن در مورد باد و باران:

 

گردش باد (جاثيه/5) و(فرقان/48)،وزن داشتن ابر يا هوا(اعراف/57) و(رعد/12)،مراحل متوالي بادهاي مهاجر(ذاريات/4-1)،بادها به عنوان مقدمه ي ابر و باران(نمل/63)،پيدايش ابر(روم/48)،بادها عامل تلقيح ابرها(حجر/22)، پديده ي تقطير در ابرها(نبأ/14)،جزئيات تشكيل ابر و بارش باران(روم/48) و (نور/43) و

 

نظرات علمي قرآن درمورد جهان جنين:

 

آفرينش جنين از عناصر خاك(مؤمنون/12)،(روم/20)و(حج/5)،تبديل موادخاكي به نطفه ورشد تدريجي جنين(مؤمنون/14-12)،اشاره به بافتهاي كامل و ناقص در جنين (حج/5)،تخمك وسلول تخم(انسان/2)، تشكيل توده ي سلولي(قيامت/38)،وجود پرده هاي سه گانه ي آمينوس،كوريون و آلانتوئيد و يا پرده ي شكمي،پرده ي رحمي و پرده ي آلانتوكوريون در اطراف جنين(زمر/6)،آب در ساختمان جنين(فرقان/54)،دوران شيرخوارگي (بقره/233)،نقش مرد در تعيين جنس جنين(نجم/46-45)، (قيامت /39-37) و(بقره/233) ،به كار افتادن حس شنوايي قبل از بينايي(نحل/78)، و.. .

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:22  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 42

ترفند رایانه ای:

 

آشنایی با Microsoft Office 2003 (3)

 

جست و جو
ويژگي بعدي پنجره Research است و زماني كه آفيس فعال شود به صورت مجموعه اي از منابع برخط ( Online ) و نابرخط ( Offline ) شكل مي گيرد. منظور از منابع نابرخط، thesaurus واژنامه و منظور از منابع برخط، Gale,Factiva,Elibrary,Microsoft Encarta و Commpany profiles است. هنگامي كه جست و جو انجام مي دهيد، پنجره Research با يافته هاي فشرده اي انباشته مي شود كه هر كدام در زير منبع خود گرد آمده اند و شامل يك لينك به مقاله اصلي هستند. با اينكه يك نمايش اين چنيني از قابليت كاري XML خيره كننده است،ولي انچه واقعا به دست مي آيد كمتر از چيزي است كه در برابر ديدگان شما قرار مي گيرد. ما بسياري از لينگ هايي به مقاله هاي Encarta اشاره داشتيد را امتحان كرديم. اين لينك ها در بيشتر مواقع به “‌ Pay to join ” منتهي مي شدند و اين در حالي بود كه يك جست و جوي مستقيم در Encarta ، مقاله را به صورت كامل و به رايگان در اختيار ما قرار مي داد. لينك هايlibrary E و Factiva نيز بدون پرداخت امكان دسترسي به مطلب را فراهم نمي كردند، گرچه بسياري از مطالب Factiva برگرفته از صفحات Observer,BBC و Times بودند كه به راحتي از سايت هاي خودشان قابل دسترسي هستند. با وجود اين كه مي توانيد خدمات جست و جو را مطابق نياز خود تنظيم كنيد ولي امكان افزودن سايت هاي دلخواهي همچون Wikiped و Google را نداريد. اين تا حدودي شرم آور است و ما را به اين نتيجه مي رساند كه اين ويژگي نه براي فني كردن دانش كاربر، بلكه براي غني كردن جيب شركاي مايكروسافت در نظر گرفته شده است. اعلام شده است كه قرار است يك قرار داد با آمازون ( http://www.amazon.com ) بسته شود تا كاربران بتوانند با انجام يك دان لود ( download ) رايگان، از امكان جست و جو در آمازون نيز بهره مند شوند. بدين ترتيب مي توان جزييات كتاب ها با جلد آنها را به صورت مستقيم به آفيس كپي كرد يا اينكه بدون ترك محيط آفيس كتاب خريد. نكته مثبتي كه مي توان به آن اشاره كرد، امكان ترجمه است كه توسط Worldlingo فراهم شده است. ما توانستيم يك مستند 3000 كلمه اي ورد را در عرض چند ثانيه از انگليسي به فرانسه ترجمه كنيم. متن ترجمه شده در يك پنجره IE پس داده شد. كيفيت ترجمه با توجه به اين كه توسط يك ماشين انجام شده بود، قابل قبول مي نمود. ولي بايد گفت كه هيچ كس انتظار ندارد ترجمه URL هايي كه به .co.uk منتهي مي شوند در زبان فرانسوي به صورت .co.r-u باشد! هنوز جا دارد زبان هاي بيشتري افزوده شوند- مانند يوناني، روسي و چيني. بخش ديگري از Task Pane كه مي توان از آن سخن گفت Shared Workspace است كه در Powerpoint, Excel, word موجود است كه براي ايجاد تبادل ميان اعضاي يك تيم در نظر گرفته شده است. اعضاي يك تيم مي توانند بدين وسيله مستندات خود را روزآمد كنند، وظايف را مشخص كنند و لينك هايي كه به منابع خارجي دارند به اشتراك بگذارند.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:21  توسط حمید رضا الوندی  | 

تقاص معرفت 7

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هفتم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

امير با حضور الناز مشكلي نداشت ، اما آرمين از همان اول دوستي با بچه ها صحبت كرده بود كه در جمع آنها دختري در ميان نباشد . امير هم اين روش را ميپسنديد و به قول خودش از صبح تا شب با دخترها بود حالا بهتر است كه با چند تا مرد سر و كار داشته باشد . اما اين اواخر سامان اصلا" رعايت نميكرد و به همين علت مدت توقف آرمين در ملاقاتهاي دوستانه اش با سامان و امير كمتر شده بود . نه  اينكه آرمين آدمي حسود باشد كه اصلا" اينگونه نبود ، در حالي كه در دانشگاه دختراني بودند كه بيشتر تمايل داشتند با آرمين باشند تا امير و سامان و البته در آخر هميشه به طرف امير ميرفتند . يعني اصلا" براي آرمين مهم نبود كه در كنارش دختري باشد يا نه . در اين ميان كار و كاسبي امير سكه بود ، چون همه كلاسها را دو دره ميكرد و به نام آرمين از دخترها جزوه ميگرفت و يا حتي بعضي از كارهايش را به آنها ميداد . اين كار زياد ادامه پيدا نكرد زيرا پس از مدتي كه آرمين فهميد با يك صحبت دوستانه به امير حالي كرد كه اگر مي خواهد اين دوستي ادامه پيدا كند بهتر است دست از اين كارهايش بردارد . خوشبختانه امير با اينكه كارهايي ميكرد كه در مذاق آرمين خوش نمي آمد اما در دوستي هم جوان مرد بود و هم اينكه مراعات حال دوستانش را ميكرد . در هر دعوا و مشاجره اي ميتوانستند روي او حساب كنند ، حتي حاضر بود با استاد گلاويز شود  آن هم براي دوستانش . در دانشگاه به اين 3 نفر 3 تفنگدار ميگفتند و به حق هم اين 3 نفر چون 3 تفنگداران الكساندر دوما در كنار يكديگر و براي يكديگر بودند .

در ملاقاتهايي كه اين 3 دوست با الناز داشتند آرمين دريافت كه نگاه هاي الناز تنها معطوف به سامان نيست و اين در حالي بود كه اگر قانونا" او عاشق سامان است نبايد اين گونه باشد . آرمين به عشق الناز شك پيدا كرده بود . ولي پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه به علت بدبيني نسبت به دختر ها الناز را هم چون ديگران ميبيند . اما دقيقا" به علت همين نتيجه گيري سعي كرد كمتر سامان را ببيند كه كمتر مزاحمتي براي سامان ايجاد كند . البته اين امكان هم وجود داشت كه اين رفتار آرمين را سامان جور ديگري برداشت كند .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:51  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 41

گزارش ویژه هفته

 

سنجيده نبود

 

روز دوشنبه آقاي دكتر احمدي نژاد با ارسال نامه اي خطاب به رئيس سازمان ورزش به ايشان دستور داد «بخشي از مرغوب ترين مكان هاي تماشاگران در مسابقات فوتبال ملي و مهم به طور ويژه به بانوان و خانواده ها اختصاص داده شود.»
اين تصميم بلافاصله با واكنش هاي فراوان و البته متفاوت روبرو شد و به سرعت از مرزها عبور كرد و بسياري از خبرگزاري ها و شبكه هاي راديو تلويزيوني خارجي، ضمن مخابره اين خبر، به تفسير و تحليل آن پرداختند. نقطه اشتراك رسانه هاي خارجي در بازتاب اين خبر، ابراز تعجب آنان بود و تصميم اخير رئيس جمهور را با بينش و منش اصولگرايانه وي ناهمخوان ارزيابي مي كردند.
در داخل كشور نيز، روزنامه هاي وابسته به طيف مدعيان اصلاحات، با اختصاص عكس، تيترهاي درشت و درج سرمقاله، يادداشت و گزارش به استقبال از تصميم رئيس جمهور رفته و آن را ستودند. اين طيف از مطبوعات ضمن تقدير از اقدام اخير آقاي احمدي نژاد، يادآور شدند نمي توان اين تصميم را از جمله «ابتكار»ها و «افتخار»هاي آقاي احمدي نژاد دانست، بلكه افتخار اين ابتكار متعلق به آقاي سيدمحمد خاتمي، رئيس جمهور سابق است كه سمبل اصلاح طلبي و آزادي خواهي بود و خيلي جلوتر از آقاي احمدي نژاد تصميم گرفته بود درهاي استاديوم هاي ورزشي را به روي بانوان بگشايد و با مخالفت اصولگرايان روبرو شد ولي اكنون آقاي احمدي نژاد با استفاده از محبوبيت خود در ميان اصولگرايان، اجراي تصميم ناتمام و بر زمين مانده آقاي خاتمي را پي گرفته است.
برخي از روزنامه هاي مدعي اصلاحات نيز در پاسخ به اين سؤال كه چرا رئيس جمهور زمان و شرايط كنوني را براي اعلام تصميم خود انتخاب كرده است، به اعتراض هاي اخير عليه مفاسد اجتماعي و بدحجابي اشاره كرده و نوشتند، اين اعتراض ها به محبوبيت رئيس جمهور لطمه زده بود و احمدي نژاد براي حفظ محبوبيت خود، دست به اين اقدام زده است و پرسيدند؛ «آيا طرح تازه به نوعي در تعارض با شعارهاي دولتي كه به اصولگرايي مشهور است، نيست؟»
و اما، علي رغم استقبال طيف مدعي اصلاحات از تصميم اخير رئيس جمهور، اقدام وي در ميان اصولگرايان و مردم مؤمن و انقلابي كه انتخاب كنندگان اصلي ايشان بوده و بر حمايت خود اصرار داشته و دارند، نه فقط با استقبال روبرو نشد، بلكه اعتراض همراه با تعجب و ناباوري آنان را هم به دنبال داشت.
اصولگرايان -تا آنجا كه طي دو روز گذشته در مجامع و محافل خود مطرح كرده و در تماس هاي پي در پي با كيهان ابراز داشته اند- حضور خانم ها در استاديوم هاي ورزشي براي تماشاي فوتبال را، در صورتي كه شئونات لازم و ضروري رعايت شود، با ارزش هاي اصولگرايانه در تعارض نمي دانند و البته برخلاف آنچه ابراز شده، حضور آنان را يك «نياز مبرم»! و «خواسته حياتي»! و بر زمين مانده نيز تلقي نمي كنند كه دستورالعمل اخير را، گامي بلند! در احقاق حقوق خانم ها بدانند. در اظهارنظرهاي اين طيف، نوعي دلشوره و نگراني از بي هنگام بودن اين تصميم ديده مي شود و بيم آن دارند، حريم قابل احترام خانم ها اولاً به علت فراهم نبودن زمينه ها و شرايط لازم براي اجراي اين تصميم شكسته شود و ثانياً؛ حضور خانم ها در جايگاه تماشاچيان فوتبال را در مقايسه با ارزش هاي گرانقدر زنان و نيازهاي بعضاً بر زمين مانده ديگر آنان در عرصه هاي علمي، فرهنگي، اجتماعي و... كم اهميت تر از آن مي دانند كه تصميم اخير را به ديده يك ابتكار! از سوي دولت و يا يك افتخار! براي بانوان بنگرند.
در اين باره اشاره به چند نكته ضروري است.
1- فقط نيم نگاهي به فضاي حاكم بر استاديوم هاي ورزشي در جريان برگزاري مسابقات فوتبال، به وضوح نشان مي دهد كه اين فضا نه تنها نامناسب و غيراخلاقي است بلكه در پاره اي از موارد، مشمئزكننده نيز هست و اگرچه مسئولان مربوطه تاكنون تلاش فراواني براي سالم سازي محيط و جلوگيري از حركت هاي زشت و غيراخلاقي برخي از تماشاگران- كه تعدادشان چندان هم كم نيست- به كار بسته اند ولي با كمال تأسف بايد اذعان كرد كه اين فضا همچنان آلوده و غيراخلاقي است.
رد و بدل فحش هاي ركيك، چه به هنگام برگزاري مسابقه و چه بعد از پايان آن، شكستن شيشه اتوبوس ها و مغازه ها، ايجاد مزاحمت براي رهگذران، تعرض به نواميس مردم و... ماجراي تلخ و تأسف آوري است كه تاكنون، تقريباً در تمامي مسابقات فوتبال اتفاق افتاده و كماكان جريان دارد.
آيا رياست محترم جمهوري از اين فضا باخبر نيست؟ به يقين پاسخ ايشان مثبت است. بنابراين، سؤال بعدي اين است كه چگونه با وجود اين فضاي ناسالم و به شدت آلوده و غيراخلاقي، حضور بانوان در اينگونه مسابقات را ضروري دانسته اند؟
البته آقاي احمدي نژاد در نامه خود خطاب به آقاي علي آبادي، رياست محترم سازمان ورزش تأكيد كرده اند: «ضرورت دارد با همكاري وزارت كشور و با برنامه ريزي صحيح و مقتضي شئون بانوان محترم، بخشي از مرغوب ترين مكان هاي تماشاگران... به بانوان و خانواده ها اختصاص يابد.» ولي بايد گفت؛ مگر تاكنون سالم سازي اين فضا وظيفه مسئولان ورزشي كشور و از جمله وزارت كشور و نيروي انتظامي نبوده است؟ و اگر بوده است- كه بوده است- آيا در انجام اين مأموريت موفقيتي داشته اند و يا اين كه اگر آلودگي اين فضا بيشتر نشده باشد، كمتر نيز نشده است.
2- علاوه بر رسانه هاي خارجي كه وانمود كرده اند حضور بانوان به عنوان تماشاچي در استاديوم هاي ورزشي با مباني ديني مخالفت دارد، برخي از مطبوعات وابسته به طيف مدعيان اصلاحات نيز در يادداشت ها و گزارش هاي خود به اين نكته اشاره كرده اند تا آنجا كه يكي از همين روزنامه ها در بخش پاياني سرمقاله خود بعد از تقدير فراوان از تصميم اخير آقاي احمدي نژاد، آورده است؛ «آيا طرح تازه، به نوعي در تعارض با شعارهاي دولتي كه به اصولگرايي مشهور است، نيست؟»
در اين باره گفتني است كه هيچ فقيهي، حضور بانوان با حفظ شئونات اسلامي در استاديوم هاي ورزشي و براي تماشاي مسابقات فوتبال را ممنوع اعلام نكرده است، بلكه شرايط كنوني و فضاي حاكم بر مسابقات فوتبال به اندازه اي ناسالم و آلوده است كه حضور بانوان در اين فضاي آلوده و مسموم، بي احترامي به مقام والا و گرانقدر زنان را در پي دارد، هرچند حضور در اين فضا، مادام كه پاك و سالم سازي نشده باشد، براي مردان نيز، پسنديده نيست، كه اين فقره، خود حديث مفصل ديگري است. بنابراين اگر اعتراض و انتقادي هست- كه هست- در حمايت از جايگاه زنان و پاسداشت حرمت آنان است و صد البته، كساني كه با ذوق زدگي از اين تصميم رياست محترم جمهوري استقبال كرده اند، صرفنظر از نگاه آنان به باورهاي ديني بايد به اين سؤال پاسخ دهند كه آيا براي حفظ حرمت و جايگاه ارزشمند زنان نگراني و دلشوره اي ندارند؟!
3- و بالاخره، انتظار مي رفت رياست محترم جمهوري در اتخاذ اين تصميم شتاب به خرج نمي دادند. بديهي است كه اصولگرايي، شجاعت، پاكباختگي و مردم دوستي ايشان بر هيچ كس پوشيده نيست و بسيارند كساني كه در جريان انتخابات در پي توهم پراكني هاي دروغين و بعضاً ناجوانمردانه عليه احمدي نژاد، به ايشان رأي ندادند ولي در فاصله اي كوتاه بعد از انتخاب ايشان، نه فقط بر رأي نداده خويش افسوس خوردند، بلكه از ژرفاي دل به حضور ايشان در رأس قوه مجريه كشورشان افتخار كرده و مي كنند و از اين روي يك تصميم شتاب زده و احياناً حساب نشده از جانب ايشان اگرچه كمترين گردي بر چهره محبوب وي نمي نشاند، ولي انتظار آن است كه جناب احمدي نژاد، در تصميم اخير تجديدنظر كنند تا اين دستور احياناً، زمينه اي براي سوء استفاده كساني نباشد كه حرمت زنان شريف اين مرز و بوم را پاس نمي دارند.

حسين شريعتمداري

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 19:37  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 41