تبليغاتX
مشکان

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

هفته نامه مشکان 49

یوسف قهرمان خوبی ها

قسمت سی ونهم

یکی از درس های مهم این بخش از داستان معنای حقیقی پناهندگی یوسف به خداست.او از درون به خدا پناه برد و با زبان گفت :پناه بر خدا و در عمل از صحنه ی گناه گریخت

صرف این که انسان به زبان استغفار کند  یا به خدا پناه ببرد ایمنی و مصونیت از گناه فراهم نمی کند  و یاری خدا را شامل حال انسان نمی کند.

یوسف می توانست صرفا بایستد و مدام بگوید :(پناه بر خدا)اما حقیقت پناهندگی به خدا آن است که از صحنه ی گناه دور شویم

اگر بیماری در مطب پزشکش اطراق کند و بگوید من به شما پناه آورده ام این هرگز سبب شفای او نمی شود .حقیقت پناهندگی بیمار به پزشک آن است که نسخه ی او را بگیرد و دارو های تجویز شده را مصرف کند و به توصیه های او عمل نماید .حقیقت پناه بردن به خدا هم آن است که انسان فرمان های خدا را گردن نهد و امر و نهی او را اطاعت کند

در اینجا ذکر لطیفه ای شاید خالی از لطف نباشد: مرد جوانی در اتوبوس نشسته بود و در هر ایستگاه عده ای سوار می شدند . مرد جوان نگاهش به جلو بود و هر خانمی که سوار می شد نگاهی سر تا پا می کرد و می گفت: (استغفرالله)و باز خانم بعدی که سوار می شد دو باره نگاه طولانی به او می انداخت و استغفار می کرد

تا این که در یکی از ایستگاه ها خانمی سوار شد اما حواس مرد جوان جای دیگری بود و او را ندید. پیر مردی که کنار او نشسته بود دستی به پای او زد و با انگشت جلوی اتوبوس و خانم تازه وارد را نشان داد و گفت: (یک استغفرالله دیگر سوار شد) حقیقت استغفار توبه و پناه بردن به خدا آن است که گناه را ترک کنیم و وارد محیط گناه نشویم وگرنه بر زبان آوردن این اذکار چه بسا صرفا مسخره کردن خود باشد

نکته ی بسیار زیبای دیگر این که یوسف اگر می خواست گناه را نزد خود توجیه کند شاید بهانه های بسیار داشت .می توانست بگوید خدای من چه کنم؟  من غلام این خانه ام و باید مطیع امر ارباب خود باشم

می توانست بگوید: خدایا چه کنم در بسته است

می توانست بگوید: خدایا چه کنم اگر حرف زلیخا را گوش نکنم ممکن است مرا مجازات کند   به زندان بیندازد و... میتوانست بگوید:خدایا چه کنم محیط خراب است   جامعه آلوده است

اما زیبا اینجاست که قرآن در این بخش از داستان یوسف را بنده ی مخلص خدا (خالص شده) معرفی می کند .یوسف به خدای خود راست می گوید . در اطاعت و بندگیش صادق است و نه خود را می فریبد و نه عملکرد خود را توجیه میکند . او از صحنه ی گناه می گریزد حتی به قیمت نافرمانی از همسر عزیز مصر و مجازات احتمالی

متاسفانه ما گاهی خطا های رفتاری خود را توجیه می کنیم و حتی خود را می فریبیم و همین که به خدا و با خدا (راست)نمی گوییم مانع رشد و کمال ما می شود

خطا می کنیم و می گوییم :همه خطا می کنند   سیستم غلط است   جامعه خراب است    چاره ای نداشتم   تقصیر او بود    او شروع کرد     آبرویم در خطر بود     یکبار و یک دفعه عیبی ندارد    کاری که من کردم در مقابل خطای دیکران هیچ است و.........اما بنده ی خوب و مخلص خدا تنها در این فکر است که الان وظیفه چیست ؟ و محبوب من از من چه می خواهد؟

اتفافا وقتی شرایط مهیا باشد و کسی خود را از خطا حفظ کند مرد میدان است .اگر تو در جایی که هم کلاسی های تو به دنبال رابطه با نامحرم هستند خود را از ارتباط با نا محرم حفظ کنی برنده ای .در جایی که مجالس عروسی همه پر از گناه و نافرمانی خداست ارزشمند این است که: جشن عروسی تو پاک باشد . در جایی که نماز خواندن عقب ماندگی محسوب می شود  و نماز خوان ها مسخره می شوند ارزشمند این است  اول وقت به نماز بایستی .در جایی که تمام بازار به ریا و نزول و کلک آلوده است ارزشمند این است کسب و کار تو پاک باشد .در جایی که اگر خانمی پوششی خدا پسند داشته باشد سرزنش و تحقیر می شود مهم است که  پوشش انسان کامل باشد .خطا نکردن در جایی که کسی نیست یا اگر هست تو را نمی شناسد    مهم  است     وگرنه در پیش آنان که ما را به خوبی می شناسند همه خوبیم  و دست از پا خطا نمی کنیم

 

Mitr@

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

غرهايتان را به مسئله تبديل كنيد

من كارم را دوست ندارم! من محيط كارم را دوست ندارم! من از طولاني بودن ساعات كارم خسته شده‌ام! من در كارم موفق نيستم! اي كاش شغل ديگري داشتم! همه‌ي وقت من در راه هدر مي‌رود. كارم خيلي يكنواخت است. من اصلاً كار كردن را دوست ندارم! و ... من افراد زيادي را سراغ دارم كه به يكي از اين دلايل كارشان را بوسيده و كنار گذاشته‌اند و افراد خيلي زيادتري را هم سراغ دارم كه به يكي از همين دلايل، محيط كار را به چشم يك بازداشت‌گاه يا شكنجه‌گاه نگاه مي‌كنند و به خاطر نياز مالي يا ترس‌هايي كه دارند، همچنان به كار ادامه مي‌دهند اما نه انگيزه دارند، نه علاقه. در نتيجه سال‌ها بدون خلاقيت و بدون لذت و آرامش به كار خود مي‌چسبند، نه آن را رها مي‌كنند و نه خود رها مي‌شوند! به همين دليل مي‌خواهم به همه‌ي كساني كه شاغل‌اند و البته به نوعي از كار خود ناراضي هستند، يك پيشنهاد ساده بدهم. پيشنهاد اين است: از خودتان بپرسيد بزرگترين شكايت شما از شغلتان چيست؟ وقتي آن شكايت را پيدا كرديد چند دقيقه فكر كنيد و ببينيد آيا مي‌توانيد شكايت خود را به يك مسئله تبديل كنيد و بعدش هم براي حل مسئله راه‌حل يا راه‌حل‌هايي پيدا كنيد؟ تجربه نشان مي‌دهد تقريباً همه‌ي كساني كه كمي جدي‌تر با اين پيشنهاد ساده روبه‌رو مي‌شوند، به سرعت مي‌توانند به جاي گله و شكايت، مسئله‌اي طرح كنند و بعدش هم خودشان به راه‌حل‌هاي ساده و جالبي برسند. راه‌حل‌هايي كه گاه پيشرفت‌هاي شغلي غيرمنتظره‌اي برايشان به وجود آورده يا حداقل آرامش آنها را در محيط كار، بيشتر مي‌كند. به چند نمونه توجه كنيد: شكايت اول: محيط كارم خيلي كسل كننده است. راهروهاي طولاني و سرد، اتاق‌هاي خشك و رسمي، ميز و صندلي‌هاي قديمي بدرنگ، ديوارهاي ترك‌خورده و ... . حدود 8 ساعت در اين محيط كسالت‌آور كار مي‌كنم. اگر ‌چه كارم را دوست دارم اما اين محيط واقعاً مرا آزار مي‌دهد. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ چگونه مي‌توان يك محيط كسالت‌بار و سرد كاري را تبديل به يك محيط دلنشين و گرم كاري كرد؟ و راه‌حل؟ با خريدن چند گلدان كوچك، يك گياه پيچك كه ترك ديوار را بپوشاند، چند قاب ظريف با عكس‌هاي گل و منظره، يك قوطي رنگ براي رنگ زدن ميز و صندلي‌ها، يك قاليچة كوچك براي كف اتاق و تعدادي لوازم‌التحرير خانگي، مثل جامدادي رنگي و ... اتاق كار تغيير عجيبي كرد. جالب‌تر اين بود كه همكاران ديگر با ديدن اين اتاق و فضاي آن تصميم گرفتند مشابه همين تغييرات را به سليقه خود در اتاق‌هاي ديگر پياده كنند و كل اداره، رنگ ديگري گرفت. شكايت دوم: محل كارم از منزل خيلي دور است. رفت و برگشتم حدود سه ساعت طول مي‌كشد. جداً خسته كننده است. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بعد از كمي فكر كردن: بله، چگونه مي‌توان از 3 ساعت زماني كه در راه هستم بهترين استفاده را داشته باشم؟ و راه‌حل: وقتي با سرويس رفت و آمد مي‌كنم، كتاب و روزنامه به همراه مي‌برم و تا رسيدن به محل كار مطالعه مي‌كنم. موقع برگشتن يا در سرويس مي‌خوابم و يا اگر خوابم نيايد براي ساير شكايت‌هايي كه از محيط كار يا منزل دارم راه‌حل پيدا مي‌كنم. اگر با ماشين خودم رفت و آمد كنم، از نوارهاي آموزشي استفاده مي‌كنم. با بعضي ديگر از همكاران قرار گذاشته‌ام كه هر كدام يك سري نوار آموزشي تهيه كنيم و به نوبت به همديگر قرض بدهيم تا در راه آنها را گوش كنيم و از ترافيك حداكثر استفاده را ببريم. شكايت سوم: محيط كارم هيچ امكاناتي براي اوقات فراغت يا ورزش در اختيار ما قرار نمي‌دهد، مديران به فكر رفاه ما نيستند و همه‌اش دم از كمبود بودجه مي‌زنند. آيا مي‌تواني اين شكايت را به مسئله تبديل كني؟ بله، چگونه مي‌توانم موافقت مديرم را براي در اختيار گذاشتن امكانات تفريحي ـ ورزشي جلب كنم؟ و راه‌حل: راستش خوب كه فكر كردم ديدم هرگز چنين درخواستي را با مديرم مطرح نكرده‌ام و هميشه فرض را بر اين گذاشته‌ام كه خودش بايد همة نيازهاي ما را بداند. بنابراين به عنوان اولين قدم نامه‌اي نوشتم و مؤدبانه درخواست خود را به صورت پيشنهاد، با دليل كافي مطرح كردم. دو سه روز بعد مديرم مرا فراخواند و گفت با پيشنهادم موافق است و خيلي متأسف شده كه چرا خودش به اين موضوع توجه نداشته است. او با مرجع بالاتر خود صحبت كرد و توانست يك زمين فوتبال كه متعلق به شعبه‌ي ديگري از سازمان بود را براي دو روز در هفته در اختيار بگيرد، اما كماكان به دليل كمبود بودجه نمي‌توانست كار ديگري انجام دهد. در اين‌جا من مسئله را به شكل جديدي براي خود طرح كردم؛ آيا راهي وجود دارد كه بودجه يا تن‌خواهي براي اين كار فراهم شود؟ و راه‌حل؟ راستش راه‌حلي پيدا نكردم اما با يك پيشنهاد جديد به مديرم مراجعه كردم: آيا مي‌توانم از فكر همكاران كمك بگيرم تا راهي براي تأمين هزينه تفريحات پيدا شود؟ مديرم موافقت كرد، منتها سرپرستي كار را به خودم واگذار كرد. قبول كردم و يك طوفان ذهني دسته جمعي در اداره راه انداختم تا از مجموع راه‌حل‌هايي كه همكاران ارائه مي‌دهند، به يك راه ‌حل بهتر برسيم. بالاخره راه‌حل پيدا شد. يكي از همكاران پيشنهاد كرد از پاركينگ بزرگ محل كارمان كه از قضا در وسط يك مركز تجاري بازاري بدون پاركينگ واقع شده، به عنوان پاركينگ عمومي استفاده كرده و ورودي بگيريم. هماهنگي‌هاي لازم با مراجع بالاتر توسط مديرمان انجام شد و از وجوه دريافت شده برنامه‌هاي تفريحي و حتي مسافرتي خانوادگي، استفاده از استخر، نمايش فيلم و... به راه افتاد. خودم هم باورم نمي‌شد كه توانسته‌ام چنين كاري را به نتيجه برسانم! به نظرم ديگر لازم نيست شكايت‌هاي كاري را برايتان بگويم، در عوض مي‌خواهم پيشنهاد كنم كه خودتان ساير شكايت‌هايي را كه در حوزه‌ي تحصيل، خانواده و ساير مسايل و مشكلات داريد، با همين روش به صورت مسئله در آوريد و راه‌حل برايشان پيدا كنيد. من يكي كه اين را خوب فهميده‌ام كه با غر زدن هيچ كاري درست نمي‌شود. غر‌ زدن را به مسئله طرح كردن تبديل كنيد، پشت موانع نمانيد و باور كنيد كه هر مشكلي راه‌ حلي دارد. از همين حالا شروع كنيد. حالا كه اين روش را خوب ياد گرفتيد بگوييد با اين شكايت‌ها چه مي‌توان كرد: ـ از دست همكارم خسته شده‌ام او هميشه مرا جلوي جمع تحقير مي‌كند. ـ همسرم پرخاش‌گر است، همه كارها را مي‌خواهد با داد و فرياد به نتيجه برساند. آبرويم را جلوي همسايه‌ها برده است. ـ فرزند 10 ساله‌ام درس نمي‌خواند. از بس گفتم برو مشقت را بنويس و درست را بخوان، ‌زبانم مو در‌آورده. ـ من اين درس رياضي لعنتي را ياد نمي‌گيرم، خيلي سخت است، حوصله‌اش را ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:1  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 48

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهشتم

 

یادآوری الطاف و مهربانی های خداوند یکی از راهکارهای جدی پرهیز از گناه است.خوب است بیندیشیم آیا جوانمردانه است که انسان جواب خوبی را با بدی بدهد؟

آیا این خیانت در امانت نیست؟آیا شکرانه ی نعمت بینایی این نیست به آنچه او حرام کرده نگاه نکنیم؟

وآیا واداشتن این اعضائ و جوارح برای نافرمانی و معصیت خداوند    به ما عطا کرده (در حالی که ما سر سوزن از خداوند طلبی نداشته ایم )اختصاص دهید

 

ادامه ی داستان:

 

زلیخا که مخالفت جدی یوسف را در برابر پیشنهاد شیطانیش دید و یقین کرد که این جوان با تقوی که مدام به تربیت نفس خویش کوشیده هرگز اسیر اغواگری های او نمی شود  براشفته شد. او که خود را در عشق شکست خورده میدید و شاید تصور چنین مقاومت و پایداری را هم از جانب یوسف نمی کرد به سمت یوسف حمله ور شد

کامجویی شکست خورده ی او بیک باره تبدیل به روحیه ی انتقام جویی شد و اینبار به خشونت متوسل شد .جستی زد تا یوسف را در دستان خود بگیرد اما قهرمان قصه ی ما نیز به سرعت چرخی زد و به سمت در دوید.یوسف به سمت در می دوید تا از صحنه ی گناه بگریزد و زلیخا به سمت یوسف می دوید تا به گناه آلوده شود

ناگهان دستان زلیخا به پشت پیراهن یوسف رسید چنگی زد تا او را از رفتن باز دارد اما پشت پیراهن از طول پاره شد .یوسف که همچنان سرسختانه به سمت در می دوید.

دست به دستگیره ی در انداخت و آن را باز کرد .به محض باز شدن در و بیرون آمدن هردو ناگهان عزیز مصر را در جلوی در دیدند .عزیز مصر آندو را نفس نفس زنان  در شرایطی دید که یوسف با پیراهنی پاره در پیش است و زلیخا با زیبا ترین لباس ها و بهترین آرایش اما با چهره ای خشمگین در پشت او

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

نگاه زنانه و نگاه مردانه

 

تارهاي صوتي خانم‌ها از تارهای صوتي آقايان کوتاهتر است، تن صدای آقايان بم تر است و خونشان غليظ تر! تعداد نفس‌های خانم‌ها در واحد زمان بيشتر است اما تنفس آقايان عميق‌‌‌تر است، استخوان‌هاي مردها بلندتر است و ماهيچه‌هايشان آمادگی بيشتری برای چاق شدن دارد، در عوض در زير پوست خانم‌ها ذخيره چربی بيشتری وجود دارد در نتيجه طاقت آنها نسبت به مردها بيشتر است! اين روزها در هر گوشه و کنار با نوشته‌هايي رو به رو مي‌شويم که به تفاوت ميان زن و مرد اشاره دارند، اما به نظر من گرچه تفاوت‌های فيزيکی جالبند اما دانستن تفاوت‌های روانی زن و مرد، بيشتر مي‌تواند به ما کمک کند تا ارتباط مؤثری با يكديگر برقرار کنيم و توقعات يکسان و مشابهي از يکديگر نداشته باشيم. يکی از جالب‌ترين تفاوت‌های ميان زن و مرد که بر ساير رفتارهايشان هم اثر مي‌گذارد نگرش آنها به دنياست. مردان دنيا را از ديدگاه متمرکز نگاه مي‌کنند در حالی که زنان دنيا را از ديدگاه منبسط مي‌بينند. آگاهی جنس مذکر به تدريج يک جزء را به جزء ديگر مربوط مي‌سازد تا به کل برسد که اين با جزء يا کل‌نگری تفاوت دارد، اما آگاهي جنس مؤنث که منبسط است تصوير کلی را مي‌گيرد و به تدريج اجزای درون آن را کشف مي‌کند. همين آگاهی جنس مؤنث باعث مي‌شود زنان علاقه بيشتری به عشق، ايجاد ارتباط، مشارکت، همکاری و هماهنگی و سازش داشته باشند در حالی که آگاهی متمرکز مردها، آنها را بيشتر به سمت ايجاد نتايج، رسيدن به اهداف، رقابت، کار، منطق و تأثيرگذاری سوق مي‌دهد. حالا به برخی رفتارهاي خانم‌ها و آقايان اشاره مي‌کنيم که تا حد زيادی از اين نگرش نشأت مي‌گيرد: ورود به اتاق! وقتی مردی وارد اتاق جديدی مي‌شود نقطه‌ای را انتخاب مي‌کند، به طرف آن مي‌رود به چيزی نگاه مي‌کند و بعد به چيز ديگر و بعدش باز به چيزی ديگر. اين کار را ادامه مي‌دهد تا به تدريج تصويری از محيط بسازد. برعکس وقتي يک زن وارد همان اتاق مي‌شود در يک نگاه سريع، تقريباً خود به خود به خيلی چيزها نگاه مي‌کند و تمام اتاق را به يکباره مي‌بيند. او به رنگ ديوارها، عکس‌ها و اين که اتاق چگونه تزيين شده دقت مي‌کند سپس وقتی تصويری از کل محيط دارد، يک نقطه را برای نشستن انتخاب مي‌کند. وقتی زن و مردی وارد يک نمايشگاه مي‌شوند شما مي‌توانيد تمرکز مردانه را هنگامی که يک مرد بسيار سريع و هدفمند از يک غرفه به غرفه ديگری مي‌رود ببينيد، در عوض زن انگار همه چيز را در درون خود جای مي‌دهد و سپس به اکتشاف و تجسس جزئيات مي‌پردازد.

کيف‌های زنانه؛ کيف‌های مردانه!

زنان اغلب از کيف‌های بزرگ و سنگين با روکش‌های زيبا استفاده مي‌کنند و در عوض کيف مردان سياه يا قهوه‌ای و مخصوص حمل وسايل کاملاً ضروری مانند: گواهينامه رانندگی، کارت ماشين، اسکناس و... است. در کيف خانم‌ها هر چيزی را که احتمالاً خودش يا ديگران ممکن است به آن احتياج داشته باشند، مي‌توان پيدا کرد. قرص سرماخوردگی، قرص‌های مسکن يا ويتامين، سنجاق سر، آئينه، ناخن‌گير، مداد، خودکار، کاغذ، دستمال کاغذی، دسته کليد، مسواک، خميردندان، يک آلبوم کوچک، چای کيسه‌اي، کتاب جيبی مورد علاقه، عينک آفتابی، سوهان ناخن و ده‌ها وسيله ريز و درشت ديگر. کمتر مردی مي‌تواند يک روز با چنين کيفی سر کند! مکالمه با تلفن! مردها در حين صحبت با تلفن دوست ندارند با کس ديگری صحبت کنند، انرژی مردانه خواهان آن است که در يک لحظه بر روي يک موضوع متمرکز شود، در حالي که يک زن قادر است با تلفن صحبت کند، از سوختن شام جلوگيری کند، بچه‌اش را آرام کند، متوجه شود شوهرش به او چه مي‌گويد و... هوشياری منبسط او اجازه مي‌دهد تا مراقب چيزهاي زيادی باشد. رانندگی! رانندگي اتومبيل وضعيت ديگری است که اين تفاوت‌ها را آشکار مي‌سازد. هرگز سعي نکنيد با مردی که در حال رانندگی است گفت و گوي خصوصی داشته باشيد. تمرکز يک مرد در رسيدن به هدفش در مؤثرترين شيوه ممکن است اما متأسفانه زن‌ها گوش ندادن مردها را بد تعبير مي‌کنند يا خيال مي‌کنند توجهی به آنها ندارند! اما کداميک از اين ديدگاه‌ها بهتر است؟ بديهی است هر دو طرز تلقی مي‌تواند صحيح و درست باشد. ديدگاه‌هاي همديگر را بشناسيم و ارتباط مؤثرتری برقرار کنيم.

منبع

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:59  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 47

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وهفتم

 

هر چه بیشتر به ضعف و ناتوانی خود واقف باشیم بیشتر و بیشتر به خدا پناه می بریم و از او بیشتر کمک می خواهیم .زمان هایی را به خاطر می آوریم که با تمام اراده مان حریف چشم و زبانمان نشدیم و دیدیم آن چه را نباید می دیدیم و گفتیم آن چه را نباید می گفتیم .

توجه به ضعف و ناتوانی انسان را بیشتر دست به دامان خدا می کند و او را از گناه دور می سازد .

آن چه یوسف را در اجتناب از گناه یاری کرد یادآوری نعمت هایی بود که خداوند به او عطا کرده بود .او به خود یادآوری کرد زمانی را که در تاریکی رعب آور چاه بود و خداوند به لطف خود کاروانیانی را از آن منطقه عبور داد و آنان را تشنه و نیازمند آبی قرار داد که باید با طنابی از دل آن چاه بیرون می کشیدند و این گونه او را نجات داد.

به خود یادآوری کرد جمالی را که خداوند در صورت او آفرید تا عزیز مصر خریدار او باشد .او که فرزندی نداشت شیفته ی یوسف شد تا با او برخوردی نه مانند غلامان بلکه چون فرزند خوانده داشته باشند.

او حتی به خود یادآوری کرد که شخص عزیز مصر محبت های بسیاری به او داشته و او را به طور خاصی گرامی داشته بود.

چنین بود که گفت من چگونه به کسی که مرا گرامی داشته و لطف و محبت کرده خیانت کنم؟این جمله ی یوسف هم می تواند اشاره ای به الطاف بی پایان خداوندی به او باشد هم به محبت های عزیز مصر.در هر صورت این ها معرفت و جوانمردی فوق العاده ی یوسف را نشان می دهد که وقتی نمک می خورد نمکدان نمی شکند .او که هرگز اهل خیانت نیست به زلیخا می گوید چگونه به کسی که به من محبتی داشته خیانت کنم ؟حتی به این هم بسنده نمی کند و تاکید می کند که خیانت در امانت و جواب خوبی را با بدی دادن از مصادیق بارز ظلم است و آنان که ظالمند هرگز رستگار نمی شوند .

این حرف تلنگری جدی به زلیخا است .چرا که زلیخا هم حتما تا به آن روز مورد لطف و محبت های الهی یکی از عوامل بازدارنده ی گناه است .جای آن دارد که هر روز و هر شب و بخصوص در موقعیت های گناه به خود یادآوری کنیم که آن مهربان چه لطف هایی که در حق ما نداشته و بدون این که شایستگی و لیاقتی از خود بروز داده باشیم چه خطرها از ما دفع کرده و چه خیرها به ما رسانده است .

یادآوری دعاهایی که اجابت نمود و دستگیری هایی که در هنگام ناتوانی از ما کرد  یادآوری آبرویی که حفظ نمود و خطاهایی که از چشم دیگران پوشاند همه و همه شاید زنگ بیدار باشی برای ما باشد که دست از گناه بشوییم.

 

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 46

مي خواهم خلاق باشم

 

مجدداً كودك شويد، در اين صورت خلاق خواهيد شد. همه‏ كودكان خلاق هستند. خلاقيت نياز به آزادى دارد. آزادى از بند ذهن، از بند دانش و از بند پيش‏داورى‏ها.

فرد خلاق كسى است كه چيزهاى جديد را مى‏آزمايد و ربوپات نيست. ربوپات‏ها هرگز خلاق نيستند، بلكه تكراركننده‏اند. پس مجدداً كودك شويد. از اين‏كه همه كودكان خلاقند، تعجب خواهيد كرد؛ همه كودكان صرف نظر از اين‏كه كجا زاده شده‏اند، خلاقند. اما ما  وقتي مى‏خواهيم راه معمول انجام دادن كارها را به آن‏ها بياموزيم، معمولا در جهت عكس پرورش خلاقيت آن‏ها عمل مي كنيم و به آن ميدان نمى‏دهيم. اين را بدانيد، يك شخص خلاق همواره راه‏هاى متنوعي را مى‏آزمايد. اگر هميشه راه معمول انجام دادن كارى را در پيش بگيريد، هرگز خلاق نخواهيد شد؛ زيرا راه معمول يعنى راهى كه ديگران آن را كشف كرده‏اند.

يك فرد خلاق سرگردان است و نمى‏داند راه درست انجام دادن يك كار چيست؛ بنابراين بارها و بارها در جهت‏هاى مختلف جستجو مى‏كند. دفعات بسيارى در جهت غلط حركت مى‏كند، اما به هر سو كه مى‏رود، مى‏آموزد؛ غنى و غنى‏تر مى‏شود. كارى را انجام مى‏دهد كه هرگز تا به حال كسى به آن اقدام نكرده است. اگر راه معمول انجام دادن كارها را دنبال مى‏كرد، قادر به انجام دادن آن نبود.

دوقلوها

نطفه كوچك به دو نيم شد و دوقلوها شكل گرفتند.

هفته ها گذشت و دوقلوها رشد مي كردند. زمان مي گذشت و آگاهي و دركشان از محيطي كه در آن بودند نيز رشد مي كرد. با ذوق و شادي مي خنديدند و شگفت زده از هم مي پرسيدند: "آيا اين جالب نيست كه ما به وجود آمده ايم؟ آيا زنده بودن ما يك اتفاق عظيم و مهم نیست؟"

دو قلوها در كنار هم دنيايشان را سياحت مي كردند. وقتي كه ريسمان جفت را كه به بدن مادرشان متصل بود و به آنها زندگي مي داد، ‌يافتند،‌ با شگفتي مي گفتند: "عشق مادر ما چقدر جالب است! چطور زندگيش را با ما شريك شده است!"

هفته ها به ماهها تبديل مي شد؛ دوقلوها به خوبي متوجه تغييرات خود بودند. اولي پرسيد:‌"معني اين تغيير و تحول چيست؟" دومي پاسخ داد:‌"اين به آن معناست كه اقامت ما در اين دنيا رو به پايان است."

اولي گفت: "اما من نمي خواهم بروم، ‌من مي خواهم براي هميشه اينجا بمانم."

دومي گفت:‌ "ما انتخابي نداريم. تو چه مي داني؟‌ شايد زندگي ديگري بعد از تولد وجود داشته باشد."

اولي پاسخ داد: "تو از كجا مي داني كه آنجا چطور جايي است؟ ما بند جفت را از دست خواهيم داد، بدون آن چطور زندگي ممكن است؟ از اين گذشته، كجاست كسي كه براي ما از زندگي بعد از تولد بگويد. آه. نه! اين پايان زندگي است. شايد بعد از آن به كل مادري وجود نداشته باشد."

ديگري در جواب او با اعتراض گفت: "اما بايد وجود داشته باشد. اگر غير از اين باشد، ما براي چه اينجا هستيم؟ اصلا چرا زنده ايم؟"

اولي گفت:‌"آيا تو تا به حال مادرمان را ديده اي؟ شايد او تنها در ذهن ما زندگي مي كند. شايد ما خودمان او را ساخته ايم تا احساس خوبي از زندگي داشته باشيم."

...

با اين حساب روزهاي آخر زندگي در رحم مادر پر از سوالهاي مبهم و ترس شد.

...

بالاخره،‌ لحظه تولد فرا رسيد. دوقلوها هنگام عبور از دنياي خودشان، چشمها را باز كردند و از شادي گريه سر دادند. از شادي آنچه كه مي ديدند، آنچه فراتر از روياهايشان بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:57  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 45

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وششم

گاهی والدین برای موفقیت ورشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرندتا به او علم و هنری بیاموزاند .اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

سخن این نیست که آن دختر جوان آلوده است یا آن معلم یا استاد خدای ناکرده انسان فاسدی است .اما همین خلوت با نا محرم زمینه ی نفوذ و وسوسه ی شیطان را فراهم می کند و اتفاقا شیطان برای اغفال نیکان سرمایه گذاری می کند.

شما آقای محترم که صاحب شرکتی هستید چرا باید در محیط کاری که ارباب رجوع فراوان ندارید و معمولا درب این دفتر بسته است و مشتری باید زنگ بزند تا در را باز کنید خانمی را به عنوان منشی گزینش می کنید که گاهی زمینه های خلوت بانامحرم فراهم شود ؟باور کنید که شیطان به شما و چنین خلوتی نیاز دارد .

و شما خانم محترم چرا چنین شغلی و چنین محیطی را انتخاب می کنید ؟آیا کار خوب و پر درآمد و مورد علاقه می تواند ما را مجاب کند که خود را در معرض گناه قرار دهیم؟

آقای محترم ضرورت مسافرت شما به کشورهای خارجی چیست؟

تفریح و دیدن دنیا منعی ندارد اما این تورهای آنتالیا و دبی و تایلند زمینه های خلوت و افتادن در دام های شیطانی را فراهم نمی کند؟

اشکال کار این است که گاهی به خودمان هم دروغ می گوییم.با خود صادق نیستیم و خطای خود و دیگران را توجیه می کنیم .

یک تله ی بزرگ:(حواسم هست)

متاسفانه یکی از حربه های موثر شیطان این عبارت است :(حواسم هست).وقتی کسی را متوجه خبری می کنیم که او را تهدید می کند به جای آن که تذکر را به جان بخرد و جانب احتیاط را رعایت کند می گوید:حواسم هست حواسم هست.

وقتی کسی از لبه ی پشت بام حرکت می کند وقتی موتورسواری لابلای خودرو ها به شیوه ای خطرناک رانندگی می کند وقتی راننده ای با سرعت زیاد حرکت می کند و به او توصیه می شود که چنین نکند می گوید حواسم هست.

ارتباط و گفتگوهای غیرضروری و خلوت با نامحرم همه و همه از مواضه خطرند که باید از آن اجتناب کرد اما طبع آدمیزاد چنان است که می گوید:(من بلدم قوی هستم می توانم مراقبم و حواسم هست(.

هر ساله وقتی آمار غرق شدگان در دریای مازندران را می شنویم بسیار تعجب می کنیم که این عده که شمارشان هم بسیار زیاد است چرا غرق شده اند و عجیب آن که عده ی قابل توجهی از آنان هم شنا بلد بوده اند .

این افراد معمولا در دریا جلو و جلوتر می روند و وقتی دیگران می گویند:(جلوتر نرو خطرناک است 

خیلی ها غرق شده اند .)با غرور و افتخار اعلام می کنند که :(حواسم هست(

باور کنید این جمله از زبان خیلی ها تکرار شده و بخش عمده ای از آنان که غرق شده اند (حواسشان )بوده است .آیا همه ی آنان که امخروز به دام اعتیاد افتاده اند حواسشان نبوده؟

وقتی اولین بار مواد مخدر استعمال می کند با خود یا به دیگران می گوید:(نه من که معتاد نیستم و نمی شوم .حواسم هست.تفریحی و تفننی است.اگر ببینم دارم وابسته و معتاد می شوم دیگر نزدیکش هم نمی شوم.اراده ام قوی است.هر وقت بخواهم ترک می کنم.خلاصه (حواسم هست)

آن دختر و پسر که با هم رابطه ای را تدارک دیده اند می گویند دوستیمان پاک است وحواسمان هست.آن آقایی که در محل کار خود با خانم هم کارش هر روز در خلوت درددل و خلوت می کند هم حواسش هست.

آن دختری هم که برای یادگیری سنتور!نزد فلان استاد می رود تا به طور خصوصی آموزش ببیند هم حواسش هست.آن آقایی هم که برای راهنمایی و کمک فکری به فلان خانم به ارتباط مداوم و تلفن های طولانی و حرف های بعضا غیر ضروری دامن می زند حواسش هست.

معلوم نیست پس چه کسی حواسش نیست؟! آیا هیچ یک از آنان که به دام آلودگی افتاده اند مراقب نبوده اند؟

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 11:56  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 20

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت بیستم و آخر

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

صورت الناز كبود شده بود و ناخنهايش را در دستان آرمين فرو ميكرد . از دستان آرمين خون ميچكيد اما حاضر نبود كه او را رها كند . تقلاي الناز كمتر شده بود و آثار از بين رفتن حيات در صورتش بيشتر پيدا ميشد . ناگهان دست امير سست شد ولي باز سعي كرد دستانش را محكم تر بفشارد . اما ناگهان صداي فريادي خفيف از گلوي آرمين بلند شد و چشمانش از شدت درد گرد شد .

او هم چنان مي خواست كه گلوي الناز را بفشارد اما نمي توانست . درد امانش را بريد . ناگهان دستي قدرتمند او را از الناز جدا كرد و هر دو بر روي زمين افتادند . الناز سرفه ميكرد ، اما آرمين حس ميكرد از او مايعي خارج ميشود وقتي بسختي كمرش را گرفت و خون را ديد تمام ماجرا را فهميد . پشتش را نگاهي كرد و سياوش را با كارد بزرگي پشتش ديد . اشك در چشمانش حلقه زد ، زيرا ميديد كه نتوانسته كه الناز را از بين ببرد . الناز هنوز سرفه ميكرد و اين نشان از سلامت او بود . اما آرمين چند ضربه اي چاقو خورده بود و كف زمين از خون او رنگين بود . آرمين با باقي مانده قدرتش در خون خود مي غلتيد و خود را بسوي الناز ميكشيد . دستانش نزديك الناز بود كه اينبار دردي را در سينه خود احساس نمود . فريادي سامعه خراش زد و نقش بر زمين شد . كارد را ميديد كه لاي دنده هايش گير كرده بود و قلب پاره اش هم چنان مي تپيد . سياوش الناز را بغل كرد و بسرعت دور شد

اما آرمين هنوز روي زمين بود . ميدانست تقلا فايده ندارد اما غريزه اش او را راهنمايي ميكرد . او هم چنان خود را روي زمين به دنبال رد خيالي از الناز ميكشيد.

چشمانش تار شده بود . ديگر هيچ كجا را نميتوانست ببيند . ناگهان صدايي او را بخود آورد . امير او را در آغوش گرفت : پسر چي بسر خودت آوردي تو كه ميدانستي ....

آرمين فقط گفت : مرا ببخش من هم مثل سامان تو را تنها ميگذارم . اما خوبيش

اين هست كه من الان ميرم پيش سامان .

آرمين فرياد زد : نه ديگر ، تو نبايد بميري .. من بدون تو چيكار كنم . تنها مي شوم ... من اگر تو بري مي ميرم ...

آرمین جواب داد : نه تو بايد زنده بماني و بدبختي الناز را ببيني .. تو چشمهاي ما در اين دنيا هستي و پيمانمان هم ، هم چنان پابرجاست . آرمين دست در جيب كرد و گردنبندي را در آورد هم چنين گردنبند خودش را . هر دو را به امير داد و گفت اين گردنبند را سامان قبل از اين كه از پيش ما برود تو جيب من گذاشته بود .... حالا هر 3 مال تو هست و تو مي تواني با چسباندن آنها به هم هر 3 ما را در كنار هم ببيني ... حالا صورتت را جلو بياور . در آخرين لحظه آرمين بوسه اي از صورت امير گرفت و امير همچنين .

اما در آخر آرمين نگاهي به دست امير كرد و دست او را هم بوسيد و با لبخندي مشابه آنچه بر لبان سامان بود دم از جهان فرو بست .

امير تا مدت زيادي در حالت بهت بود . زيرا در مدت زمان كمي دو دوست خود را از دست داده بود . آرمين و سامان را در دو قبر كنار هم دفن كردند  . امير هم قبر كنار آنها را براي خود خريد . احساس ميكرد به زودي خواهد مرد كه هرگز چنين نشد .

پس از آن در آخرين جمعه هر ماه دختري بر سر قبر سامان و آرمين مي آمد و همان گونه كه براي سامان اشك ميريخت براي آرمين هم به همان گونه گريه ميكرد . بر سر مزار هر دو ، دو دسته گل رزش را پرپر ميكرد و به ناكامي هر دو اشك ميريخت . ما او را خوب ميشناسيم . او سارا بود كه برادرش را كه تنها همدم او در دنيا بود از دست داد و پس از آن تنها كسي را كه عشقش را در دل داشت از دست داده بود . او بر سر قبر آرمين از احساس ، دردش و از شوق ديدارش كه هيچ گاه خجالت به او مجال نداد به آرمين بگويد . از اين جهت افسوس ميخورد شايد با گفتن اين حرفها سرنوشت هم متفاوت ميگشت . اما اين مهم بود كه او دو نفر را از دست داده بود .

امير هم تجرد اختيار كرد و از خيلي از عادتهايش فاصله گرفت . هميشه گردنبندي ارغواني را كه نشانه دوستي آن 3 نفر بود بر گردن داشت و هميشه صورت دو دوستش را در آن گردنبند ميديد .

الناز چند بار توسط پليس دستگير شد . اما بعداً امير شنيد كه او مبتلا به بيماري است كه جنبه اي ناشناخته دارد . بدنش بر اثر اين درد تكه تكه و متعفن ميشد . او هر روز بدتر از ديروز ميشد اما جان نمي آمد . شايد براي او عذاب اين دنيا كافي بود كه تقاص تمامي بديهايش را بدهد .

 


 

در پايان طبق معمول پايان هر داستانم عرض ميكنم كه شايد اين داستان ريشه اي در واقعيت ندارد اما ممكن است كه قرينه هايي در اين كره خاكي برايش موجود باشد.

مهم اين است كه هر يك از مطالعه اين داستان چه نتيجه اي را استنباط ميكنيم و براي آينده چه تلاشي را ميكنيم .               رامین مولوی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:59  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 19

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت نوزدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

آرمين در ابتدا نميخواست كه با ملاقات سامان برود اما  وقتي بي تابي سامان را ديد وارد اتاق سامان شد . آرمين از قيافه سامان خوب متوجه شد كه اين بيمار ديگر به ماندن اميدي ندارد . گرچه جاي جاي صورت او هنوز پانسمان داشت اما چشمانش كم فروغ بود آن قسمتي از صورتش هم كه پانسمان نداشت بي رنگ بود .

آرمين دست سامان را گرفت و چقدر اين دست سرد وبود . سامان از اين حركت تكاني خورد و از چشمان اشكبار آرمين پي به موضع برد . گرچه ميدانست كه الناز نيامده اما چون تشنگان كه حتي در سراب باز دنبال آب هستند با نگاه هايش جا جاي اتاق را نگاه كرد تا اينكه يقين حاصل كرد كه الناز در اينجا حضور ندارد . نا اميد به دوستش نظري افكند و گفت : من تو را پيش كسي فرستادم كه ميدانستم دعوت من را اجابت نميكند ولي اين حق من بود ؟؟؟ آيا من خطايي بزرگ كرده بودم كه بايد اين چنين عذاب ميديدم . آرمين من را ببخش . من درباره تو زود قضاوت كردم و به تو تهمتهاي بدي نسبت دادم و بدتر از آن تو را پيش اين شيطان فرستادم ... من را ببخش ..

سامان به گريه افتاد و آرمين او را بغل كرد و گفت : بابا بي خيال اين حرفها ... مهم اين است كه حالا پيش هم هستيم . سامان سري تكان داد و امير را صدا زد . 3 دوست هميدگر را در آغوش گرفتند و مدتي با هم گريه كردند . ديگر شوخي در كار نبود آنها تنها ميخواستند كه در كنار هم باشند .

پس از چند دقيقه دكتر و پرستاري كه براي معاينه آمده بودند آن دو را بزور از اتاق خارج كردند . اما امير و آرمين نميتوانستند دوستشان را تنها بگذارند گويا هر دو نگرا ن اين بودند كه شايد در غيبت آنها دوستشان را از دست بدهند ... خب اين دو دوست تا صبح بيمارستان ماندند . ساعت 10 صبح حال سامان باز بد شد  و  به زودي خطر مرتفع گرديد و پس از چند ساعت به آنها اجازه ملاقات دادند . سامان با نيرويي جديد و خارق العاده صحبت ميكرد از هر چيزي سخن ميگفت و سربه سر دوستانش ميگذاشت . با اين نيروي تازه هيچ شكي نبود كه حال آرمين رو به بهبودي است . امير سمت چپ سامان نشسته بود و آرمين هم سمت راست و كلي در اين چند دقيقه شوخي كردند .

ناگهان صداي اين شور و خنده كم شد چون همه متوجه شدند كه يكي از آن ها نمي خندد . سارا سريع به همه نگاه كرد و نگاهش بر روي برادرش متوقف ماند . در اين موقع آرمين نگاه سارا را ديد و سريع سامان را به طرف خودش برگرداند . سامان بي حركت بود و تنها لبخند تلخي گوشه لبش بود .

همه متوجه سامان شدند و امير پرستار را صدا زد . آرمين قادر  به انجام هيچ كاري نبود فقط نگاهش مدام روي اطراف متمركز ميشد . پدر سامان اشك ميريخت و مادرش او را تكان ميداد مدام جيغ ميزد . گروه احياء با همراه چند نفر وارد اتاق شدند و همه را از اتاق بيرون كردند . آرمين روي زمين نشسته بود و مبهوت بود كه چگونه اين اتفاق افتاد ... يك ربعي گذشته بود كه دكتر از اتاق بيرون آمد و با تاسف سرش را تكان داد و رفت .

تمام بيمارستان دور سر آرمين ميچرخيد . مرگ سامان اصلا" قابل باور نبود .. به اين فكر ميكرد كه آنها چه روزهايي با هم داشتند و چه آرزوهايي براي فتح دنيا كرده بودند . پاهايش ميلرزيد و به اتاق وارد شد . صورت سامان پيدا نبود . ملحفه را كنار زد .  از گونه اش بوسه اي گرفت . هنوز بر لبانش لبخند تلخش بود . اين لبخند حرفهاي زيادي را در دل خود داشت . آرمين در برابر سامان سوگند ياد كرد كه او را فراموش نكند ...

به سرعت از اتاق خارج شد . امير دنبالش ميدويد و او را صدا ميزد . ولي وقتي ديد كه آرمين پشت ماشين نشست ترسيد .. ميخواست برگردد اما  او هم به دنبال آرمين روانه شد . حسي به او ميگفت كه واقعه اي ناگوار در شرف وقوع است .

آرمين به طرف جايي ميرفت كه بايد قول خود را آن جا عملي ميكرد . از ماشين پياده شد و به طرف دختري كه تنها در گوشه اي منتظر ايستاده بود رفت . در چند قدمي دختر ، او متوجه حضور آرمين شد و با ديدن قيافه آرمين جا خورد . بدنش از ترس يخ كرد و حدس زد كه چه اتفاقي براي او مي افتد . آرمين به طرفش رفت ، از اينكه ميديد شكارچي خود طعمه شده است راضي بود . الناز شروع به التماس كرد ولي متوجه شد كه اين چيزها در آرمين موثر واقع نيست . خواست جيغ بزند اما آرمين محكم گلوي او را گرفت و با چشماني قرمز به او گفت : عفريت حالا چه احساسي داري ؟ حالا ميخواهم بفرستمت پيش استادت تو جهنم .. برو به او بگو كه توانستي دوستي ما را از بين ببري . برو بگو توانستي يكي از ما را از غصه دق بدهي ... ولي اين را هم بگو كه ما پيمانمان را براي هميشه تجديد كرديم و براي همين هم ميخواهيم همه شما همكاران شيطان را از بين ببريم .

 

پایان ماجرا در شماره آینده

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:58  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان 18

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت هجدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

سامان از روي قدرشناسي نگاهي به او كرد و گفت : ميخواهم براي من الناز را پيدا كني و پيش من بياوري ... ميخواهم براي آخرين دفعه او را ببينم و با او صحبت كنم ... اين كار را براي من ميكني ؟

آرمين در محظور بدي گير كرده بود ... از اينكه بخواهد باز با الناز روبرو شود نفرت داشت ، از طرفي حال سامان هم مساعد نبود و اگر اين كار را انجام ميداد شايد او بهتر ميشد ... آرمين سرش را به علامت رضايت تكان داد .

ديدار با ابليس آن هم روي زمين براي آرمين كه در برابر اين ابليس چون فرشته اي بود كاري بس دشوار بود كه حتي ممكن بود به قيمت از دست رفتن بالهايش تمام شود .  

آرمين اصلاً نميدانست از كجا بايد شروع كند . نه شماره تلفن الناز را داشت نه اينكه ميدانست كجا زندگي ميكند نه اينكه اصلاً پاتوق الناز بيشتر كجاست .. پس از مدتي فكر به اين نتيجه رسيد كه بد نيست يك سري به پارك ساعي بزند ، براي اينكه يك بار الناز را آنجا ملاقات كرده بود . به طرف پارك رفت و تا غروب روي همان صندلي كه يكبار با الناز آنجا قرار داشت نشست . ديگر خسته شده بود و بلند شد كه برود كه ناگهان دختري را ديد كه به نظرش آشنا بود . با دقت بيشتر الناز را تشخيص داد كه با پسري كه آنهم براي آرمين بيگانه نبود قدم ميزد . پسر همان سياوش بود . سياوش همان پسري كه عشق او را ، مريم را از او گرفته بود . البته آرمين سياوش را تنها مقصر نميدانست بلكه بيشترين تقصير را متوجه مريم ميدانست . اما با حسي آكنده از نفرت سياوش را مينگريست زيرا او هم به مريم وفا نكره بود . گويا دنيا دار مكافات است . سياوش هم سنگيني نگاهي را احساس كرد ، كمي سرش را چرخاند  و آرمين را ديد كه او را مينگرد . از اين نگاه اصلاً خوشش نمي آمد . دوست داشت براي اين نگاه دعواي مفصلي با آرمين بكند كه با كمال تعجب ديد كه آرمين به طرف او مي آيد . آرمين چند قدمي الناز متوقف شد و بون هيچ سلام و عليكي به الناز گفت : براي تو از طرف سامان پيغام آورده ام.

الناز تازه متوجه حضور آرمين شده بود ، اما با اينكه سياوش در كنارش بود از آرمين ترسيد و خود را كنار سياوش پنهان كرد ، به گونه اي كه اگر اتفاقي در حال انجام بود سياوش براحتي از او دفاع كند . الناز از آرمين ميترسيد اما براي آزار آرمين پس از شنيدن اين جمله آرمين ، با بي تفاوتي شانه هايش را بالا انداخت .

آرمين از اين حركت به خروش در آمد بلند گفت : ميداني كه من از همان اول تشخيص داده بودم كه تو لياقت سامان را نداري .. ولي آن پسر بدبخت تنها به خاطر تو روي تخت بيمارستان افتاده و تنها يك كار از تو ميخواهد و آن ، اين هست كه بري به ديدنش ...

الناز گفت : من براي او متاسفم ، اما دوستي من و سامان هم تمام شده .. من تاب ديدن او را نداشتم ... اما سعي ميكنم كه آخر هفته آينده يك سري به سامان بزنم.

آرمين بيشتر عصباني شد : آخر هفته آينده ؟ تازه اگر شد ؟ تو اصلاً آدم نيستي ... تو لايق هيچي نيستي ... تو از پست ترين افراد پايين تري ...

الناز عصباني شد و گفت : حالا كه اين جوره اصلاً من نميام ... مگر نميگي كه من لايق هيچي نيستم ؟ پس برو پيش دوست عزيزت و ببين كه من چقدر ارزش دارم .

آرمين از شدت عصابانيت لبش را جويد .. به طوري كه خون از لبش بيرون جهيد اما سعي كرد كه ضبط نفس داشته باشد ... با ملايمتي ساختگي جواب داد : من شايد كمي تند رفتم ، ولي تو به خاطر دوستي قديميت با سامان برو پيشش ، به خاطر دوران خوشي كه با اون داشتي ... جان سامان به اين كار بستگي داره ...

الناز از روي تحقير نگاهي به آرمين كرد . ديگر ميدانست كه اين ببر خروشان را رام كرده است و برگ برنده دست اوست . پس بايد از اين برگ براي از بين بردن حريفش استفاده ميكرد . پس به آرمين گفت : ما دوستي خوبي نداشتيم ، ولي به يك شرط ميپذيرم ... قبول داري ؟ تو بايد التماس كني و به پاي من بيفتي ...

آرمين ديگر كنترلش را از دست داده بود ، ناخنهايش را در دستش فرو كرد و دست گره كرده اش را بالا آورد اما زود پشيمان شد و چون درختي كه از ريشه قطع شود بر زمين افتاد و زانوانش را بر خاك ساييد و با حالت تضرع گفت : من از تو خواهش ميكنم كه بيايي و سامان را ببيني ...

الناز با غروري باورنكردني آرمين را نگاه ميكرد ، اشك از چشمان آرمين سرازير بود و احساس شكست و خرد شدن در چهره اش هويدا بود اما با اين حال الناز گفت : من هفته آينده سري به سامان ميزنم .

ناگهان آرمين از زمين بلند شد ، سيلي محكمي به الناز زد . به طوري كه الناز بر روي زمين پرت شد . از اين حركت سياوش هم جا خورد و وقتي صورت بر افروخته آرمين را ديد از انجام هر گونه عملي ترسيد .

آرمين بلند داد زد : اگر براي سامان اتفاقي بيفتد من تو را ميكشم و مطمئن باش كه اين كار را براي اين انجام نميدهم كه من را خرد كردي براي اين ميكنم كه زندگي 3 نفر را به انضمام اطرافيانشان بهم ريختي .... الان هم بايد بروم وگرنه خونت را ميريختم ... پس از اين حرف به سرعت از پارك خارج شد و سريع به سمت بيمارستان رفت . پس از اينكه آنجا رسيد ، امير به او گفت كه حال سامان بد شده و ميخواهد آرمين را ببيند .

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:57  توسط حمید رضا الوندی  |