داستان 12
تقاص معرفت
نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت دوازدهم
برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید
در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعاً محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .
صبح جمعه از دايي اش خداحافظي كرد و رهسپار تهران شد و تنها در ميان راه چند توقف كوتاه داشت تا براي دوستانش سوغاتي بخرد و در آخر ناهار را در ميان راه صرف كرد تا اينكه عصر به تهران رسيد .
وقتي رسيد از شدت خستگي و رانندگي طولاني و طي اين مسافت به خواب عميقي فرو رفت . فردا صبح وقتي بيدار شد از اينكه چگونه 11 ساعت خوابيده تعجب كرد . مادر صبحانه را آماده ميكرد و ناگهان مانند اينكه چيزي به ياد آورده باشد گفت : آرمين يادم رفت ديروز به تو بگويم كه سامان دنبالت ميگرده ... چند بار تماس گرفت . آرمين جواب داد : مهم نيست امروز دانشگاه ميبينمش .
يك ساعت بعد آرمين به طرف دانشگاه براه افتاد و در طول راه به اين فكر ميكرد كه سامان ميخواستد به من بگويد كه حتما" آن را با الناز آشتي بدهم يا اينكه با هم آشتي كردند .
ساعت اول از سامان هيچ خبري نداشت تا اينكه ساعت دوم آرمين ، سامان را ديد كه با قيافه اي مهموم وارد دانشگاه شد . آرمين داد زد : آهاي سامان ، سلام و برايش دستي تكان داد . سامان سرش را بالا آورد و چون تيري كه از كمان رها ميشود به طرف آرمين دويد . آنقدر به سرعت اتفاق افتاد كه آرمين قدرت تفكر نداشت . سامان به روي آرمين پريد و تا ميتوانست او را كتك زد . آرمين غافلگير شده بود و ازا ين حركت سامان چنان متعجب بود كه هم چنان كتك ميخورد و حتي قدرت اين كار را نداشت كه از ضربات سامان جلوگيري كند . سامان هم به شدت او را ميزد شايد براي كساني كه اين صحنه را مشاهده ميكردند صدايي چون خرد شدن استخوان هم به گوش ميرسيد اما حركات سامان به قدري تند بود كه تنها ميديدند كه مشت و لگد سامان مدام به آرمين حواله ميشود . پس از مدتي كه آرمين سعي كرد سامان را دور كند باز موفق نشد ، آرمين گير افتاده بود . اگر وضع به همين منوال پيش ميرفت سامان ، آرمين را ميكشت .
اما چيزي چون معجزه اتفاق افتاد ، سامان روي هوا بود و آرمين ميديد كه سامان ديگر نميتواند او را بزند . وقتي چشمانش را كه حالا خوني شده بود به سختي بازتر كرد امير را ديد كه سامان را در بغلش گرفته و سعي ميكند كه او را آرام كند . سامان مدام داد ميزد و به آرمين ناسزا ميگفت : من را ول ميكنيد ميخواهم جان اين كثافت را بگيرم . ميخواهم جان اين نامرد را بگيرم تا همه نامردها بدانند كه نميتوانند همه چيز آدم را بگيرند و قصر در بروند . آرمين گيج بود هم از كتكهايي كه خورده بود و هم از حرفهايي كه سامان به او ميزد . سامان هم مدام داد ميزد : بايد خون كثيفش را همينجا كه با هم پيمان دوستي بستيم بريزم ... لعنت به دوست نامرد ... من ميكشمش ...
بالاخره چند نفر ازبچه ها زير بغل آرمين را گرفتند و او را خونين از زير لگد هايي كه گاه سامان به سوي آرمين پرت ميكرد نجات دادند . صورت آرمين خونين بود و با وضعيتي كه بيني او داشت معلوم بود كه شكسته است . از دهانش هم خون بيرون ميريخت . نفس كشيدن هم براي او مشكل شده بود . يكي از بچه ها او را سريع به بيمارستان رسانيد . كلي پرستار و دكتر روي او كار ميكردند ، هر جاي بدن او زخمي برداشته بود و يا شكسته بود ، اما تنها جايي را كه دكترها از آن غافل بودند زخمي بود كه دل او برداشته بود و قابل درمان هم نبود . در همين حين آرمين از هوش رفت .
بعد از چند روز كه آرمين در منزل استراحت ميكرد ، صداي زنگ در آمد .
ادامه دارد ...