تبليغاتX
مشکان

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

داستان 12

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت دوازدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

در آن چند روزي كه آرمين شمال بود به تصميمش فكر كرد ، گرچه او قلب الناز را شكسته بود اما در دوستي و در مقابل وجدانش ديگر مديون نبود . يك هفته مثل برق و باد گذاشت و او ديگر بايد بر ميگشت تهران . در اين مدت هم يك هفته از دانشگاه غيبت كرده بود هم اينكه از دوستانش هيچ خبري نداشت . دل كندن از اين همه زيبايي واقعاً محال بود و به خود قول داد كه در تعطيلات ميان ترم باز به اينجا بازگردد و از اين طبيعت زيبا استفاده كند .

صبح جمعه از دايي اش خداحافظي كرد و رهسپار تهران شد و تنها در ميان راه چند توقف كوتاه داشت تا براي دوستانش سوغاتي بخرد و در آخر ناهار را در ميان راه صرف كرد تا اينكه عصر به تهران رسيد .

وقتي رسيد از شدت خستگي و رانندگي طولاني و طي اين مسافت به خواب عميقي فرو رفت . فردا صبح وقتي بيدار شد از اينكه چگونه 11 ساعت خوابيده تعجب كرد . مادر صبحانه را آماده ميكرد و ناگهان مانند اينكه چيزي به ياد آورده باشد گفت : آرمين يادم رفت ديروز به تو بگويم كه سامان دنبالت ميگرده ... چند بار تماس گرفت . آرمين جواب داد : مهم نيست امروز دانشگاه ميبينمش .

 

يك ساعت بعد آرمين به طرف دانشگاه براه افتاد و در طول راه به اين فكر ميكرد كه سامان ميخواستد به من بگويد كه حتما" آن را با الناز آشتي بدهم يا اينكه با هم آشتي كردند .

ساعت اول از سامان هيچ خبري نداشت تا اينكه ساعت دوم آرمين ، سامان را ديد كه با قيافه اي مهموم وارد دانشگاه شد . آرمين داد زد : آهاي سامان ، سلام و برايش دستي تكان داد . سامان سرش را بالا آورد و چون تيري كه از كمان رها ميشود به طرف آرمين دويد . آنقدر به سرعت اتفاق افتاد كه آرمين قدرت تفكر نداشت . سامان به روي آرمين پريد و تا ميتوانست او را كتك زد . آرمين غافلگير شده بود و ازا ين حركت سامان چنان متعجب بود كه هم چنان كتك ميخورد و حتي قدرت اين كار را نداشت كه از ضربات سامان جلوگيري كند . سامان هم به شدت او را ميزد شايد براي كساني كه اين صحنه را مشاهده ميكردند صدايي چون خرد شدن استخوان هم به گوش ميرسيد اما حركات سامان به قدري تند بود كه تنها ميديدند كه مشت و لگد سامان مدام به آرمين حواله ميشود . پس از مدتي كه آرمين سعي كرد سامان را دور كند باز موفق نشد ، آرمين گير افتاده بود . اگر وضع به همين منوال پيش ميرفت سامان ، آرمين را ميكشت .

اما چيزي چون معجزه اتفاق افتاد ، سامان روي هوا بود و آرمين ميديد كه سامان ديگر نميتواند او را بزند . وقتي چشمانش را كه حالا خوني شده بود به سختي بازتر كرد امير را ديد كه سامان را در بغلش گرفته و سعي ميكند كه او را آرام كند  . سامان مدام داد ميزد و به آرمين ناسزا ميگفت : من را ول ميكنيد ميخواهم جان اين كثافت را بگيرم . ميخواهم جان اين نامرد را بگيرم تا همه نامردها بدانند كه نميتوانند همه چيز آدم را بگيرند و قصر در بروند . آرمين گيج بود هم از كتكهايي كه خورده بود و هم از حرفهايي كه سامان به او ميزد . سامان هم مدام داد ميزد : بايد خون كثيفش را همينجا كه با هم پيمان دوستي بستيم بريزم ... لعنت به دوست نامرد ... من ميكشمش ...

بالاخره چند نفر ازبچه ها زير بغل آرمين را گرفتند  و او را خونين از زير لگد هايي كه گاه سامان به سوي آرمين پرت ميكرد نجات دادند . صورت آرمين خونين بود و با وضعيتي كه بيني او داشت معلوم بود كه شكسته است . از دهانش هم خون بيرون ميريخت . نفس كشيدن هم براي او مشكل شده بود . يكي از بچه ها او را سريع به بيمارستان رسانيد . كلي پرستار و دكتر روي او كار ميكردند ، هر جاي بدن او زخمي برداشته بود و يا شكسته بود ، اما تنها جايي را كه دكترها از آن غافل بودند زخمي بود كه دل او برداشته بود و قابل درمان هم نبود . در همين حين آرمين از هوش رفت .

بعد از چند روز كه آرمين در منزل استراحت ميكرد ، صداي زنگ در آمد .

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:21  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت یازدهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

آرمين گيج شده بود ، اصلاً از اين مقدمه نميتوانست به اصل موضوع پي ببرد . واقعاً وضعيت پيچيده اي داشت .

الناز باز شروع به حرف كرد : من براي اين با سامان بودم كه بتوانم ، كه هميشه ، كه همه جا تو را ببينم . من مجبور بودم كه عشق سامان را بپذيرم كه هم كنار تو باشم و هم در كنار سامان كه براي من زخمي شده بود .. ديگر گريه الناز را امان نداد و صداي هق هق اش بلند شد .

آرمين مبهوت الناز را مينگريست . سالها بود كه گريه دختري را نديده بود . مانند ديوانه ها خيره او را نگاه ميكرد ، قادر به تكلم نبود و هرگونه اختياري از او سلب شده بود . سوز سردي او را لرزاند گرچه اين سوز از ته دل او بلند ميشد و قوت ميگرفت اما تپش قلبش حكايت از موج جديد زندگي براي او بود . زمان برايش متوقف شده بود نه در حال بود نه در آينده ، گذشته تنها نوري مبهم بود .

الناز از عشقش ميگفت از گريه اش و از شبهايي كه به ياد او به خواب ميرود و تنها خواب او را ميبيند .

آرمين خشكش زده بود ، حرفهاي الناز را ميشنيد اما عكس العملي نشان نميداد . كم كم از گونه هايش قطرات اشك روان شد واين قطرات چون سيلي تمام صورتش را فرا گرفت . دوست داشت اين قلب منجمد را با دست در مي آورد و مي گفت اين چه سرنوشتي است كه من دارم ؟ من 4 سال عاشق بودم و عشقي را داشتم كه كمتر كسي چون اين عشق را تحمل كرده است اما در آخر با بي وفايي بي پايان رسيد . اما حالا كه نميخواهم عاشق باشم دختري با چنين احساسات و شوري من را ميخواست بدون اينكه من بفهمم . حالا ميفهمم كه چرا چشمانش را در ملاقات با سامان سرد ميافتم او عاشق من بود نه سامان .

يك ساعت و نيم در اين حالت هر دو اشك ريختند و به رويايشان و فردايي كه در كنار يكديگر خواهند بود فكر كردند . از هم با لبخندي تلخ جدا شدند و در حالي كه هيچ يك از آينده اي كه برايشان رقم خورده بود اطلاعي نداشتند هر يك بسوي منزل خويش رهسپار شدند .

آرمين آن شب اصلاً نخوابيد و به آينده اي كه ميتوانست با اين عشق دو طرفه بسازد فكر ميكرد . صبح شده بود و پرندگان نويد طلوع خورشيد را از قبل ميدادند . آرمين در رختخواب دراز كشيده بود با چشماني قرمز كه حاكي از بارش اشكهاي ديشب بودند به سقف چشم دوخته بود . روز جمعه بود و آرمين قبل از اينكه پدر و مادرش بيدار شوند نامه اي نوشت و در آن توضيح داد كه به كوه ميرود و تا عصر هم برنميگردد . هنوز 2 ساعت از طلوع آفتاب نگذشته بود كه سامان با قدمهايي سست و متزلزل به سمت قله به راه افتاد . در طول مسير به تمام ماجراهاي اين چند وقت از زمان دعوايي كه منجر به زخمي شدن سامان شد تا حرفهاي ديروز الناز فكر كرد . ناهارش را هم بالاي كوه خورد . هنگامي كه به بالاترين نقطه رسيد ، مردم كم كم برميگشتند . اما او در بالاي كوه به افقي دور دست خيره شده بود و هر كسي او را ميديد متوجه ميشد كه اين شخص در حال تفكر است . در درونش جنگي ميان عشق به يك دختر كه از ديروز شعله ور گشته بود و وفاي به عهد دوستي بر پا بود . او خوب ميدانست كه گرچه سامان با الناز با تندي حرف زده اما او را ميپرستد و اين مسئله يك موضوع زود گذر است . در ضمن سامان هم فرد زود جوشي است .

كم كم از كوه پايين آمد و به اين فكر كرد كه چرا ديشب فقط به فكر خودش و الناز بوده است . اصلاً چرا به سامان فكر نكرده بود . از اين بابت خودش را ملامت ميكرد . چرا الناز بايد بگويد كه من مجبور بودم كه با سامان دوست شوم ؟ از اينكه دوستي اش را فراموش كرده بود از خودش بدش مي آمد چرا در آن لحظه با الناز هم كلام شده بود ؟

ديگر گامهاي آرمين متزلزل نبود ، او با گامهايي استوار به منزل مي رفت و تصميم خودش را گرفته بود . صداي تپش قلبش تنها راهنماي او بود . به شعفي رسيده بود كه مدتها آرزو ميكرد كه چنين شوري را در خود احساس كند مزه اي را ميچشيد كه تلخ و شيرين بود ... او مزه عشق را چشيده بود .

نزديك غروب بود كه به منزل رسيد . طبق معمول قبل از ورود به منزل نفس عميقي كشيد و با چهره اي بشاش وارد منزل شد . كسي منزل نبود و براي او پيغام گذاشته بودند كه شب منزل خاله اش هستند و اگر خواست بياييد وگرنه كه غذا در يخچال است و در مايكروفر گرم كند .

يك دوش به او انرژي از دست رفته اش را برگرداند . غذا را گرم كرد و با يك بطري نوشابه جلوي تلويزيون نشست و همان طور كه تماشا ميكرد غدايش را روي كاناپه مي خورد . هر كس او را ميديد فكر ميكرد اين پسر در دنيا به هر چيزي كه ميخواسته رسيده است كه با اين بي خيالي تلويزين نگاه ميكند . صداي زنگ تلفن او را به خود آورد .

-          بفرماييد ؟

-          سلام آرمين جان خوبي ؟ ورزشكار كوه هم ميروي ... پس بايد اين را هم به ديگر صفات خوبت اضافه كنم . خسته اي ؟

-          آه ، سلام الناز و ممنونم ، از كجا ميداني من كوه بودم !!

-          صبح كه تماس گرفتم مادرت گفت كه رفتي كوه و تا عصر برنميگردي ... حالا چطوري خسته كه نيستي ؟

-          نه ، خسته نيستم ولي بهتر است كه يك چيزي را بهت بگويم . يعني بهتر است كه از احساسم بگويم و بعد خودت نتيجه گيري كني .

-          من منتظرم . حرفهايت را با جان و دل ميشنوم و مطمئن باش كه حرفهايت را به خاطر مي سپارم . وقتي كه تو حرف ميزني من جان تازه اي ميگيرم پس دريغ نكن و براي من هم كه شده صحبتت را شروع كن .

-          نميدانم كه آيا صحبتم تو را خوشحال ميكند يا نه ؟ ولي ميخواستم به تو بگويم كه من براي احساسات تو ارزش قائلم . ولي ديشب به خاطر جوي كه حاكم بود شايد حرفي زدم كه نبايد ميزدم . من فكر ميكنم كه احساسي كه تو داري احساس موقتي است و من نبايد به آن دلم را خوش كنم . در ضمن يك نفر تو را ميخواهد كه براي تو حاضر به انجام هركاري است .

-          الناز به گريه افتاد : تو فكر ميكني كه من دروغ ميگويم پس حتماً گريه هايم هم دروغ است و حتماً فكر ميكني كه من مثل دخترهاي مدرسه اي تا يك نفر را ميبينم عاشق او ميشوم ، اما اين احساس از درون من سرچشمه ميگيرد .

-          الناز تو اشتباه ميكني ، تو به خاطر يك بحث كوچك كه با سامان داشتي به طرف من جلب شدي در حالي كه دنبال يك هم صحبت ميگشتي نه بيشتر .

 الناز گريه ميكرد و اين گريه بيشتر دل آرمين را مي سوزاند . ولي او تصميم خويش را گرفته بود .

-          من تو را دوست دارم و فكر ميكنم كه تو هم مرا ....

-          نه الناز اشتباه تو همين است . من تنها تو را به عنوان دوست سامان دوست دارم نه بيشتر ...

ناگهان صداي جيغي كوتاه آرمين را به خود آورد . تلفن قطع شده بود . آرمين براي الناز نگران شد و تند و تند شماره را گرفت ولي هيچ كس جواب نميداد . نگران شده بود اما فكر ميكرد شايد با اين كار الناز پيش سامان برگردد .

از اين خوشحال بود كه در دوستي جوان مردي به خرج داده است اما در دردرونش به خاطر دروغي كه گفته بود عذاب مي كشيد . او به الناز دروغ گفته بود كه او را دوست ندارد بلكه احساس علاقه اي او را آزار ميداد اما او بايد اين حس را ميكشت . حداقل پيش وجدانش راحت بود كه همراه آينده بهترين دوستش را از او نگرفته است . اما وقتي به ياد گريه الناز افتاد گريه اش گرفت .

تصميم گرفت چند روزي را به شمال نزد دايي آش كه آنجا تربيت اسب داشت برود .صبح اين نظر را با پدر ومادرش در ميان گذاشت و طبق معمول هم پدر ومادرش در مقابل نظر تنها فرزندشان مقاومتي نشان ندادند .

غروب پس از كلي رانندگي بالاخره آرمين به منزل دايي اش كه در وافع ميتوان گفت باغ عمويش كه روبه دريا بود رسيد و دايي و زن دايي اش به گرمي از او استقبال كردند . در اين مدت او از تمام اتفاقاتي كه در تهران مي افتاد بي خبر بود و نميدانست كه در آينده اين اتفاقات چقدر در سرنوشت او موثر خواهد بود . او تنها ميخواست چند روزي از هياهوي تهران و مسائل آن به دور باشد

 

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:19  توسط حمید رضا الوندی  | 

داستان

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت دهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

اين چه بدبختي است كه هر چه سعي ميكنم فراموشش كنم باز به سراغم مي آيد . چرا پارك ساعي ؟ من 2 سال است كه آنجا نرفتم و اين فقط به خاطر .... آرمين اين جملات را تكرار ميكرد و به ياد گذشته اش حلقه اي اشك در گوشه چشمش جمع شد . ولي تصميم خود را گرفته بود . براي كمك به سامان حاضر بود حتي بر خلاف خواسته قبلي اش به پارك ساعي  برود . سامان طاقت اين را نداشت كه الناز از او جدا شود و مطمئنا" خيلي اذيت ميد ، آرمين نمي خواست كه سامان نسخه دوم او باشد .

پس با افكاري مغشوش به رختخواب رفت و در فكر آشتي دادن الناز و سامان مدتي روي تخت غلت زد ، مطمئنا" با انجام اين كار باز سامان شور و نشاط خود را باز مي يافت .

صبح آرمين با كابوسي از خواب برخاست . ساعت 6 صبح بود و او حتي 2 ساعت هم نخوابيده بود . براي اينكه از شر اين افكار رها شود به حمام رفت . سر كلاس هم حواس درستي نداشت . نيم نگاهي به سامان ميكرد كه او مانند آرمين به كلاس توجهي نداشت و پس از آن آرمين با لبخند مخصوصش به اين فكر ميكرد كه به زودي اين مشكل به دست او حل ميشود . تا ساعت 2 سر كلاس بود .

پس از آن با ماشين به پارك ساعي رفت . مثل هميشه جاي پارك پيدا نميشد . اما با هر مكافاتي بود در يكي از فرعي ها پارك كرد . براي رفع خستكي روي نيمكتي در زير سايه درختي نشست . پس از نيم ساعت الناز آمد . آرمين براي اداي احترام از جايش بلند شد . بعد از احوالپرسي براي او هم نوشيدني گرمي را سفارش داد . الناز گفت : من روي شما حساب ويژه اي باز كردم ،  چون شما نسبت به دوستانتان بيشتر اهل تفكر هستيد .

آرمين حرف او را قطع كرد . گفت : نظر لطف شماست ولي من فكر ميكنم كه سامان هم پسر خوب و سر براهي است . در ضمن من فكر ميكنم بهتر است به جاي تعارفات براي رفع اين كدورت اقدامي بكنيم نه ؟

الناز از اين حمله آرمين كمي ناراحت شد و سعي كرد خودش را جمع و جور كند و گفت : من در اين ماجرا تقصيري نداشتم و شما اگر جاي من در آن مهماني گير مي افتاديد چه ميكرديد 

آرمين بدون فكر گفت : مطمئنا" به قولي كه داده بودم وفا ميكردم  .

الناز ابروانش را در هم كشيد و گفت : شما مي خواهيد از سامان دفاع كنيد اما من كه تماس گرفتم از سامان معذرت خواهي كنم چرا سامان به سردي با من برخورد كرد ؟

آرمين جواب داد : شما بايد به سامان حق بدهيد او از دست شما دلخور است و در ضمن سامان پسر حساسي است و مطمئنا" الان خود سامان از اين رفتارش هم پشيمان شده است . من فكر ميكنم به جاي متهم كردن سامان و عذاب خودتان بهتر است كه كه با او صحبت كنيد و اين مشكل را به خوبي و خوشي به پايان ببريد .

الناز گفت : من براي اين موضوع اينجا نيامدم و اگر شما اين را متوجه نشده ايد تقصير من است كه درست توضيح ندادم . ميدانيد در آخرين لحظه اي كه با سامان صحبت كردم به من چي گفت ؟ به من گفت بهتر است بروي پيش همانهايي كه آن شب پيش آنها بودي ... تو آنقدر براي من ارزش قائل نبودي كه وقتي دعوتت كردم بيايي ، پس بهتر است بروي و ديگر برنگردي ... تو لياقت پسري مثل من را نداري ...

آرمين با تعجب گفت : مطمئنم اشتباه شده و الا سامان اينگونه حرفها را نميزند و اگر هم احياناً زده مطمئناً از روي عصبانيت بوده حالا شما كوتاه بيا ...

الناز گفت : نه من براي رضايت او هم كه شده حاضرم از زندگيش بيرون بروم . ولي اينجا آمدم تا حرف دلم را بزنم . اصلاً در اين مدت ميدانستيد من چرا با سامان دوست شدم ؟ چرا هميشه قرارهايمان با شما بود و شما هميشه در كنار ما بوديد ؟ براي اينكه .... اشك در چشمانش حلقه زد و سرش را پايين انداخت .

ادامه دارد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 22:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

گزارش ویژه هفته

 

سرگيجه هاي بي اساس


مهدي محمدي
نامه رئيس جمهور به همتاي آمريكايي خود بسياري را در داخل و خارج ايران سردرگم كرده است. اين البته نخستين بار نيست كه عده اي در تحليل رفتاررئيس جمهور اصولگرا در مي مانند و اين درماندگي را كه عمدتاً ناشي از ضعف چارچوب هاي تحليلي، فقر مفهومي و افق ذهني محدود آنهاست، به فهم ناپذير بودن رفتارهاي احمدي نژاد حمل مي كنند. روشن است كه احمدي نژاد به نسبت آنچه مطلوب هاي تكنوكراسي محسوب مي شود انسان ويژه و متمايزي است و معيارهاي اهل اين فرقه را چندان به چيزي نمي گيرد. اين هم بي نياز از توضيح است كه رئيس جمهور اصولگرا از همان روز نخست بنا را بر اين گذاشته است كه بي اعتنا به سر و صداهايي كه پس از هر اقدام دولت به طور پروژه اي و به نحو انبوه توليد مي شود، كار خود را بكند و چندان در بند خوشايند و بدآيند كساني كه تكليفشان حتي با خودشان هم به درستي معلوم نيست نباشد. مشكل احمدي نژاد - يا درست تر بگويم، مشكل اين جماعت با احمدي نژاد- قبل از هر چيز پيش بيني ناپذيري اوست و اينكه رفتار و گفتار خود را مطابق با معيارهاي كهنه و غبار گرفته كساني كه فقط جهت وزيدن باد بايد معلوم باشد تا بتوان جهت چرخش آنها را هم معين كرد، تنظيم نمي كند. پس عجالتاً معلوم باشد كه ما مي فهميم حال آنهايي را كه اين روزها سخت از دست اين مرد ساختار شكن در محنتند و آشفتگي جان ،گاه در زبانشان هم نمودي مي يابد.
اما بعد، به راستي رئيس جمهور اصولگرا مگر چه كرده است؟ مي گويند او رئيس جمهور است و مردم هم بابت رتق و فتق امور زندگي روزمره شان به او رأي داده اند پس لزومي ندارد به كسوت پيامبران درآيد و ارزش هاي فراموش شده الهي و انساني را به اين و آن يادآوري كند. بعد هم براي اينكه حسابي شيرفهم شويم مقصودشان را روشن تر بيان مي كنند كه يعني كار رئيس جمهور عمل كردن است نه حرف زدن . بسيار خوب، همين مقدار كه آقايان بالاخره بعد از 9-8 سال فهميده اند پرگويان بي عمل جايشان برصدر قوه اجرايي كشور نيست، جاي صد شكر بي شكايت و حمد بي نهايت دارد. از اين پرسش هم كه پس تكليف اين همه سرمايه مادي و معنوي كه از اين ملك در دوره صدارت حرافان بي عمل هدر رفته چه مي شود، عجالتاً مي گذريم. اما اگر دقيقاً روي نقطه اصلي بحث متمركز شويم معلوم مي شود كه اساس آن بريك سوء تفاهم استوار است. احمدي نژاد به شهادت همين چند ماه كه رئيس الوزراست، عملگراترين رئيس جمهور ايران پس از انقلاب اسلامي است. حجم كار احمدي نژاد- يك تنه- از حيث كارهايي كه در داخل پايتخت و سپس استان ها چه در زمينه اصلاح ساختارها و كاركردهاي پيشين و چه از حيث تأسيس نهادهاي جديد انجام داده، با هيچ موردي در گذشته قابل قياس نيست. پس كسي نمي تواند احمدي نژاد را به سكون و بي عملي متهم كند. آنچه مي ماند اين است كه او در اين مدت حرف هم فراوان زده است. اما اجازه بدهيد؛ چه اشكالي دارد؟! مشكلي هم اگر باشد آنجاست كه كساني فقط حرف مي زدند و در قاموس آنها از عمل خبري نبود. و الا چه عيبي دارد كه كسي در عين حال كه در ميدان عمل و تحرك، گوي سبقت از همگنان ربوده و رشك اين و آن را به جان خريده، از گفتن آنچه مي انديشد هم مضايقه نداشته باشد. اين ادعا هم كه آنچه رئيس جمهور اصولگرا تا امروز گفته براي ملك و ملت هزينه هاي غير ضروري دربر داشته را چندان جدي نبايد گرفت، اگرچه فعلاً در مقام بحث از آن نيستيم.
علاوه بر اينها يك نكته را هم درباره تفاوت هاي حكومت داري ديني و سكولار به ياد بايد داشت كه در واقع بنياد نظري نامه نگاري احمدي نژاد به بوش را مي سازد. همه آن وظايفي را كه حكومت هاي سكولار در تدبير دنياي مردم برعهده دارند، حكومت هاي ديني هم عهده دارند اما يك وظيفه هست كه حاكمان سكولار خود را در مقابل آن فاقد مسئوليت مي دانند در حالي كه جزو مهم ترين مسئوليت هاي حكومت ديني است و آن مسئله توجه به مباني ديني است. حكومت هاي ديني همانقدر كه نسبت به دنياي مردم دغدغه دارند و بايد داشته باشند بايد دلمشغول ارزش هاي ديني آنها هم باشند و اين مقدور نيست الا اينكه به هنگام خطاكاري و كج روي -كه عموماً تشخيص آن چندان هم پيچيده و دشوار نيست- در امر تذكر و يادآوري كاهلي نكنند. نامه احمدي نژاد به بوش نمونه روشني از عمل به اين وظيفه اجتناب ناپذير است. احمدي نژاد حتي نخواسته است راه درست را به بوش نشان دهد. همه آنچه رئيس جمهور انجام داده اين است كه رئيس جمهورايالات متحده را با همان معيارهايي سنجيده كه او با آن معيارها ديگران را مي سنجد و درباره آنها داوري مي كند. حاصل اين سنجش هم اين بوده كه بوش صلاحيت كافي براي نمايندگي هيچ كدام از آن معيارها را ندارد چه رسد به اينكه خود را موظف به بسط آنها در سراسر جهان بداند.
رئيس جمهور اصولگرا واسطه غيب و حضور نيست؛ چنين ادعايي ندارد و نمي تواند داشته باشد. اما مردي متوكل و متوسل، است و از ياد نمي برد كه اين عالم را صاحبي است و به جز آنچه ما به چشم ظاهر مي بينيم و به عقل معاش درمي يابيم، موثرات ديگري هم در اين عالم هست. موثراتي كاملا واقعي كه خود به خود به تاثير مطلوب خويش مي انجامند به شرط اينكه آداب آنها درست به جاي آورده شده باشد: اگر خداوند را ياري كنيد، او شما راياري خواهد كرد؛ هر كس تقوا بورزد خداوند براي او راه برون رفت از سختي ها قرار مي دهد و روزي بي حساب به او عطا مي نمايد، ميان خود و خداوند را اصلاح كنيد تا او ميان شما و خلق را اصلاح كند و... اگر احمدي نژاد اين توفيق را دارد كه رفتار خود را بر مبناي چنين فرمول هايي تنظيم كند، در عين حال كه از تدبير و انديشه اين جهاني حداكثر بهره را مي برد، بايد او را به سبب اين توفيق ستود و آن را مهم ترين نقطه قوت او به حساب آورد. والا ما ديده ايم آنها را كه خود را بي نياز از امداد الهي مي دانستند و در همان حال ادعاي معجزه هم داشتند و به ياد داريم كه بهشت زميني كه آنها وعده مي دادند چه سان بدل به بيغوله اي خوفناك شده است. اين البته هيچ ربطي به اين ندارد كه دولت خود را مقدس يا مصون از خطا بداند. دولت تا آنجا كه مجموعه اي از سياست ها و عملكردهاست، امري كاملا عرفي است و آنكه مقدس است فقط اصل نظام جمهوري اسلامي است و سكاندار آن. به اين معنا انتقاد از دولت، در افتادن با مقدسات نيست و دولت را گاهي خطاكار انگاشتن هرگز نمي تواند ملاك اسلام و كفر كسي تلقي شود.
در نهايت يك مسئله ديگر را هم نبايد فراموش كرد. برخلاف آنچه اين روزها گاه از اين سو و آن سو شنيده مي شود، نامه احمدي نژاد هرگز نبايد يك اقدام نمادين صرف و بدون تاثير واقعي در صحنه روابط بين الملل دانسته شود. اين نامه تاثير خود را بر نقطه اي كه هدف خويش قرار داده بود گذارده و امروز هراس از مواجه شدن با آن به جايي رسيده كه بسياري از شبكه ها و خبرگزاري هاي معتبر جهاني از بيم سيل سؤالاتي كه ناگزير از جانب افكار عمومي با آن مواجه خواهند شد، ترجيح داده اند با عدم انتشار متن كامل نامه خاطر خود را علي الظاهر آسوده كنند. احمدي نژاد، بوش را با معامله اي مواجه ساخته كه ورود در هر دو سوي آن ضرر مطلق است. اگر به نامه پاسخ بدهد ناچار بايد بسياري از حقايقي را كه اين نامه در مورد زشت كاري هاي ايالات متحده به آنها مستند است بپذيرد و اگر پاسخي در كار نباشد، ننگ خاموشي و گنگي در مقابل سخن حق تا ابد بر پيشاني كساني كه ادعا مي كنند حامل شفابخش ترين نسخه ها براي جانكاه ترين دردهاي بشري اند، خواهد ماند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:12  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

خــبـــر

 

ريگي به كفش سلطنت طلبان


مجري يك راديوي متعلق به سلطنت طلبان طي يك «گفت وگوي اختصاصي» با عبدالمالك ريگي سركرده تروريست هاي جاده زاهدان وي را «مبارز راه رهايي و آزادي ايران و همه ايرانيان» خواند و در عين حال از او درخواست كرد گروگانگيري بكند، آدم هم بكشد اما به جاي سربريدن گروگان ها، آنها را تيرباران كنند! ريگي نيز در پاسخ وي گفت خود و دوستانش فعلا قصد دارند از روش تيرباران براي كشتن گروگان ها استفاده كنند. عبدالمالك ريگي كه به تازگي ارتباطاتي را با برخي «دوستان رسانه اي» خود برقرار كرده به فاصله حدود يك هفته پس از مصاحبه با سايت روزنت به اين راديوي سلطنت طلب گفت: با كساني مانند منوچهر محمدي و رامين جهانبگلو احساس نزديكي مي كند و به عقايدشان احترام مي گذارد.
ريگي در بخش ديگري از اين گفت وگو كه فايل صوتي آن از آدرس اينترنتي
http://WWW.tik.ir/downloud/01.WMV قابل دريافت است، هرگونه ارتباط خود را با عوامل فاجعه تروريستي دارزين انكار كرد اما گفت كه اگر گروه انجام دهنده اين حادثه حاضر به تبعيت از او باشند، حاضر است آنها را بپذيرد. ريگي همچنين درباره منابع مالي خود گفت كه از برخي كشورهاي خارجي كمك مالي دريافت مي كند.
در پايان اين گفت وگو مجري با گفتن جمله «خدا حفظت كند، خدا پشت و پناه تو و يارانت» با ريگي خداحافظي كرد.
لازم به يادآوري است كه ريگي هفته گذشته نيز با پايگاه اينترنتي روزنت كه مسعود بهنود از فعالان اصلي آن است به طور اختصاصي گفت وگو كرده بود. روزنت پس از مواجهه با افشاگري كيهان در اين باره در مقاله اي به قلم بهنود گفت وگو با يك تروريست را انجام يك «وظيفه حرفه اي» دانست. خبرنگار انجام دهنده مصاحبه هم در مقاله اي كه روزنت آن را منتشر كرد، اقدام خود را يك «مصاحبه عادي» خواند!
بهنود و خبرنگار مورد اشاره درباره لحن حمايت آميز خود از عبدالمالك ريگي سكوت كرده و توضيحي ندادند.
گفتني است كه مسعود بهنود در اسناد ساواك علاوه بر همكاري با اين سازمان، سابقه همكاري با «شبكه زيتون»، شاخه موساد در ايران رژيم پهلوي را نيز دارد.

 

در حاشيه سفر رئيس جمهوري


¤ عبدالمحمد خراساني از پيشكسوتان كشتي آزاد دليجان و بنيانگذار كشتي اين شهر به هنگام ديدار با رئيس جمهوري شخصاً مدال برنز مسابقات پيشكسوتان سال 2004 فنلاند خود را به گردن دكتر احمدي نژاد انداخت.
¤ در پي سفر رئيس جمهوري به استان مركزي عضو هيئت مديره كانون شوراهاي اسلامي كار استان در نامه اي به دكتر احمدي نژاد خواستار رفع مشكل صنفي كارگران اين استان شد.
¤ وزير آموزش و پرورش در بازديد از بيت امام خميني(ره) در شهر خمين گفت: آرزوي قلبي من بود تا در مكاني نماز بخوانم كه در همان مكان امام عزيز با خداي خود مناجات كرده است.
¤ ناظمي اردكاني وزير تعاون و هيئت همراه در سفر به استان مركزي با خانواده شهيد رحيم اوايي هزاوه در اراك ديدن و به خانواده آن شهيد لوح تقدير و هديه اهدا كرد.
¤ فرماندار تفرش در جريان سفر رئيس جمهوري به تفرش گفت: آقاي رئيس جمهوراگر مي خواهيد بشاگرد استان مركزي را ببينيد به تفرش بنگريد.
¤ جلسه پنج ساعته هيئت دولت موجب شد برخي از خبرنگاران كه منتظر مصاحبه با رئيس جمهور بودند در محل مصاحبه به خواب روند.
¤ زماني كه رئيس جمهور وارد سالن مصاحبه با خبرنگاران شد خطاب به خبرنگاران گفت: شما مگر كار و زندگي نداريد كه اين موقع شب اينجا هستيد و خبرنگاران هم خطاب به رئيس جمهور گفتند آقاي دكتر الان شب نيست يك بامداد است.
¤ هيئت دولت پس از مصاحبه رئيس جمهور با خبرنگاران در ساعت يك و 30 دقيقه بامداد، شام خود را صرف كردند.
¤ پس از پايان جلسه هيئت دولت و مصاحبه دكتر احمدي نژاد هنگام خروج آقاي احمدي نژاد از استانداري بسياري از مردم كه از ساعتها قبل در مقابل استانداري اجتماع كرده بودند با ديدن وي فرياد زدند دسته گل محمدي به شهر ما خوش آمدي.
¤ رئيس جمهور نيم ساعتي را در بين جمعيت مشتاقي كه منتظر وي بودند از داخل خودرو با آنان صحبت و حدود ساعت 2 بامداد محل استانداري را ترك كرد.
¤ در آشتيان رئيس جمهور متوجه شد كه دو دختر بچه مايل هستند به بالاي جايگاه بيايند وي آنها را پذيرفت و تا پايان مراسم در كنار خود جاي داد.
¤شهروندي از كرج به همراه خانواده و بچه 5/1ساله خود از كرج به زرنديه آمده بود تا از نزديك رئيس جمهور را ببيند.
¤پيرمردي ويلچر سوار كه به استقبال رئيس جمهوري در زرنديه آمده بود ، پس از ديدن رئيس جمهور اشك شوق بر ديدگانش جاري شد.
¤وزير آموزش و پرورش در اراك با معلمي كه بيماري صعب العلاج داشت ملاقات و از وي دلجويي كرد.
¤وقتي رئيس جمهور از تخصيص اعتبار به شهرستان ساوه در جمع مردم اين شهر سخن مي گفت: مردم يك صدا فرياد زدند بودجه به ما نمي رسد.
رئيس جمهور با خنده تكرار كرد: مي رسد، مي رسد.
¤دكتر محمد سليماني وزير ارتباطات و فناوري اطلاعات براي افتتاح طرح هاي مخابراتي استان به وسيله تلفن با فرزند شهيد رحيم پاگلي تماس گرفتند و به وي گفتند كه ما هر چه داريم از خون شهيداني همچون پدر شما داريم و با اين گفت وگو طرح ها را افتتاح كردند.
¤مردم تا ساعت يك بامداد جمعه در پشت درهاي استانداري تجمع كرده بودند كه براي آخرين بار رئيس جمهور را پس از پايان جلسه هيئت دولت ببينند و ابراز احساسات كنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:11  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

روانـشـنـاسـی

 

مسئول: Mitr@ (میترا)

 

یوسف قهرمان خوبی ها

 

قسمت سی وپنجم

 

گفتگوهای غیرضروری باکسی که محرم ما نیست یکی از دام های شیطان است فکرورفتار ماراآلوده کند.اگرجدا بنای پاک بودن و پاک ماندن داریم باید تصمیم بگیریم این توطئه ی شیطان را خنثی کنیم.

درهرارتباطی وپیش از هر گفتگویی با جنس مخالف از خود بپرسیم آیا این صحبت ضروری است؟واگر نیست از آن پرهیز کنیم.

دامی دیگر از سوی شیطان

نکته ی دیگری که در این فراز داستان مشهود است خلوتی است که همسر عزیز مصر آن را تدارک می بیند.او به دنبال موقعیتی می گردد تا یوسف را در تنهایی به دام اندازد .همه ی درها می بنددومی خواهد به خود و یوسف اطمینان دهد که هیچ کس از این ماجرا خبردار نمی شود.

چه بسا بسیاری از ما در محیط های جمعی (به خصوص در جمعی که روبایستی داریم)از سرحیا و خجالت خطا نکنیم.وقتی بیم آن داریم که پدر و مادر همسر بستگان یا معلم و استادان ما را در لحظه ی انجام گناه نمی بیند و متوجه رفتار زشت ما نمی شود موجب لغزش مان می شود.

به عنوان مثالی ساده بسیاری از جوانانی که به سیگار یا مواد مخدر آلوده شده اند ابتدا از خلوتی آغاز کرده اند که هیچ کس آنان را نمی دیده یا اگر می دیده نمی شناخته است.

حال که خلوت با نا محرم زمینه ی جدی به دام افتادن شیطان را فراهم می کند باید به شدت از این خلوت ها اجتناب کنیم.

شیطان(ابلیس)قسم خورده است که من در سه موضع یا موقعیت حتما حضور پیدا می کنم که یکی از آن سه زمان و مکانی است که دختر و پسر یا زن و مرد نا محرم را در زندگی خود شناسایی کنیم.

گاهی والدین برای موقعیت و رشد فرزندشان برای او معلم خصوصی می گیرند تا به او علم و هنری بیاموزاند.اما گاهی از سر غفلت برای دختر جوان خویش آقایی را به عنوان مدرس گزینش می کنند.

 

التماس دعا ـ میترا

ادامه دارد...

نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:10  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

دیــنــی

 

نمی خوام نماز بخوانم!!! مگه زوره؟!

 

ساعت زنگ میزنه، از خواب می پرم. چشمامو می مالم یه نگاهی به ساعت می کنم، " ای بابا ساعت که 3/5 نصفه شبه" پاک کلافه شدم. بلند شدم یک کم آب بخورم از جلوی اتاق بابا رد شدم همزمان با من، بابا از اتاق اومد بیرون آستیناشو بالا زده بود، رو به من کرد و گفت "لااقل امشب که پا شدی نمازتو بخون". سرمو انداختم پایین و هیچی نگفتم رفتم آشپزخونه سراغ یخچال یک لیوان آب خنک خوردم و سریع برگشتم به اتاق و خودمو پرت کردم روی تخت و خوابیدم. وای که خواب چه لذتی داره. به خدا گفتم:  خدایا !!!!! از دست بابام چیکار کنم می خواد من به زور نماز بخونم، دوست ندارم بخونم مگه زوره. من که می دونم اینا همش برای ریا کاریه می خواد بگه منم نماز می خونم ولی نمیگه من بیچاره  نمی تونم بخوابم. تو همین فکرها بودم که صدای بلند الله اکبر بابا بلند شد. مثل این که بابا نمیخواد بذاره من امشب بخوابم.

داستان بالا داستان بسیاری از جوانهای مسلمونه، راستی  فکر کردین چرا !!

فکر کردین چرا ما اینقدر نسبت به خدای خودمون بی تفاوت هستیم و از او غافل؟

فکر کردین چرا دیگه از خدا نمی ترسیم؟ از آتش جهنم و از عقوبتهایی که در انتظار ماست؟ آیا خیلی شجاع شدیم؟ یا... فکر کردین چرا اینقدر بی تفاوت نماز می خونیم، اینقدر تند، بدون تفکر و ...؟ فکر کردین چرا عشق فرزند به پدر و مادر  خیلی کمتر از عشق پدر و مادر به فرزنده؟

فکر کردین چرا !!

اقامة نماز از نخستين وظايف همه مؤمنان است. نماد عملي حاكميت ديني در به پا داشتن نماز ، ايتاء زكات،  ترويج معروف ها و پرهيز و جلوگيري از زشتي ها و پليدي ها است.

(( الذين اِن مكّناهم في الارض اقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و اَمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عاقبۀ الامور))  [سورة حج / آية 41 ].

معنای اقامة نماز درآية فوق ، قرار دادن نماز در جايگاه والاي آن و محوري بودن نماز در همة كارها است. و اين با خواندن و انجام ظاهري نماز بدون داشتن روح حقيقي آن متفاوت است ، چه آنكه افراد بسیاري در طول تاريخ حتي از دشمنان اسلام و اهل بيت به خواندن آن اقدام مي نمودند.

همچنين اقامة نماز در آیه فوق، كه از صفات مؤمنين بر شمرده شده (نه تنها حاكمان و مسئولان حكومتي) بر به پا داشتن نماز در ميان جامعه و ساختن فرد و جامعه و نهایتاً برصلاح و فلاح همگانی ، دلالت دارد.

 

مقام معظم رهبري در اين زمينه مي فرمايد :

((اقامه نماز فقط اين نيست كه صالحان ، خود نماز بگذارند . اين چيزي نيست كه بر تشكيل حكومت الهي متوقف باشد ، بلكه بايد اين ستون دين در جامعه ، به پا داشته شود و همه كس با رازها و اشاره هاي آن آشنا و از بركات آن برخوردار گردد . درخشش معنويت و صفاي ذكر الهي همة آفاق جامعه را روشن و مصفا كند و تن ها و جان ها با هم به نماز بشتابند و در پناه آن طمأنينه و استحكام يابند . نماز ، ركن اصلي دين است و بايد اصلي ترين جايگاه را در زندگي مردم داشته باشد)).

 

 و به همين دليل است كه در قرآن کریم همواره تعبير از اقامه نماز شده است ، و تنها وقتي صحبت از خواندن نماز مي كند كه قصد مذمت آن را دارد : ((ولا یأتون الصلا ة الا و هم کسالی )) [سوره توبه / آیه 54 ] .همچنين در تمامي خطابات به ائمه اطهار، حتي اولياء الله آمده است: (( اشهد انك قد اقمت الصلوة و آتيت الزكاة و ...)) . در ضمن باید توجه داشت که اقامه و ادا شدن حق نماز دارای نشانهایی است که از آن جمله می توان به این  موارد اشاره کرد: (( همگانی شدن نماز در سطح جامعه؛ نیکو به جا آوردن نماز با توجه به معنی ومفهوم کلمات آن همراه با خشوع، خضوع وحضور قلب؛ آبادی مساجد و افزایش نمازهای جماعت؛ مطرح شدن نماز در عرصة مطالعات وتحقیقات علمی)) [مقام معظم رهبری ].

به همین خاطر برتمامی مسلمانان است که اين موهبت بي بديل و سر چشمه فيض الهي را قدر دانسته و در راه اقامه آن مجاهدت نمایند .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

ترفند رایانه ای:

 

آشنایی با Microsoft Office 2003 (5)

 

اكسل
كاربران اكسل به جز بستر مشترك XML ، مديريت حقوق و Wokspace براي به اشتراك گذاري از چند مورد ديگر نيز بهره مند مي شوند. مستندات هوشمند مانند قالب هاي Supercharched ( Supercharged templates ) كار مي كنند و مي توانند مثلا به عنوان گزارش و فاكتور هزينه هاي انجام شده در يك ماموريت اداري به كار روند. اين مستندات هوشمند خود فيلدهايي كه از آنها اطلاع دارند- مانند نام و بخش شما- را پر مي كنند و پس از اين كه شما ساير جزييات را پر كرديد، آن را به رئيس تان مي فرستد. كاركردهاي ليست ها بهبود يافته اند و با فضاي كاري ( Workspace ) به صورت مشترك كار مي كنند، برخي توابع آماري مانند CRITBINOM و HYPGEMDIST بهتر شده اند و همانند آنچه در ورد وجود دارد، مي توان مستنداتر را پهلو به پهلو ( side by side ) نمايش داد.

Powerpoint
بالاخره، پس از يك انتظار طولاني powerpoint به يك نمايش دهنده مستقل ارتقاء پيدا كرد كه روي ويندوز 98 و ويندوزهاي بعدي اجرا مي شود. يك CD وجود دارد كه به همراه Windows xp burner يا به كمك نرم فزار ديگري روي ويندوز 2000 كار مي كند. يك جعبه ابزار نمايش اسلايد جديد امكاناتي براي يادداشت كردن يا روشن كردن بخشي از متن و دكمه هايي براي جهت يابي در اختيار مي گذارد. و كاربران از همان مديريت حقوق اطلاعات و فضاي كاري مشترك كه در ورد اكسل وجود داشت در محيط Powerpoint نيز برخوردارند.

اكسس
اكسس از شماري بهبودي كوچك بهره مند شده است. از اين ميان مي توان به فعال سازي برچسب هاي هوشمند موجود در ورد و اكسل
XP اشاره كرد. مي توانيد اطلاعات مربوط به وابستگي اشياي بانك اطلاعاتي را به رو به بالا و رو به پايين ببينيد. يك سيستم كنترل خودكار خطا در فرم ها و گزارش ها موجود است. مورد ديگر رشد و گسترش خودكار خاصيت هاي فيلدهاست، يعني زماني كه خواص يك فيلد ارث برده را جرح و تعديل مي كنيد، كنترل هاي وابسته به آن فيلد بنا به وضعيت روزآمد مي شوند. همچنين يك ويژگي پشتيبان گيري جديد موجود است كه به شما امكان ذخيره كردن يك نسخه موضعي از بانك اطلاعاتي را پيش از اعمال تغييرات بزرگ مي دهد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:9  توسط حمید رضا الوندی  | 

هفته نامه مشکان 44

داستــان

 

تقاص معرفت

 

نویسنده: رامین مولوی ـ قسمت نهم

 

برای مطالعه قسمت های قبلی داستان کلیک کنید

 

امير ميخواست دنبال سامان برود اما آرمين مانع شد . هر دو سر ميز نشسته بودند و ساكت به يكديگر نگاه ميكردند و به قضيه امشب فكر ميكردند . امير گفت : آرمين جان آخر آدم وقتي زياد قربان صدقه دختر برود همين ميشود ديگر ، آنها هم خودشان را لوس ميكنند . راستي ميدانستي كه پول ميز را هم ما بايد حساب كنيم ؟ آرمين نگاه تندي به امير كرد و گفت : تو به چه چيزهايي فكر ميكني !! سامان را كه ديدي چه جوري بود ، آن وقت تو به فكر پول ميزي ؟ نميدانم چه اتفاقي افتاده است اما حس ميكنم كه اتفاق بدي پيش رو داريم .

امير به شوخي گفت : حتماً آرمين ميره خودكشي ميكنه ، اما اين هم برايش كمه ، با اين بدعتي كه براي پسرها گذاشته نفرين ما هميشه پشت سرش هست ...

آرمين ديگر از دست اين شوخي هاي امير كلافه شده بود . براي رهايي از دست امير فكري كرد ، پيشخدمت را صدا زد و پول ميز را حساب كرد . انعامي هم به پيشخدمت داد و رو به امير گفت : من ميروم تو هم بد نيست يك نگاهي به ميز چپي بيندازي . بد نيست كه اين يكي را هم به كلكسيون عتيقه هايت اضافه كني . امير نگاهي كرد و بلند شد و به طرف دختري كه تنها نشسته بود رفت تا با او گپي بزند . آرمين هم از كافي شاپ بيرون آمد ، ميخواست در تنهايي قدم بزند و به اين مدت فكر كند .

از آن روز تا چند روز پس از آن سامان خبري از الناز نداشت و با اينكه دوست داشت صداي او را بشنود اما از تماس گرفتن با او خودداري ميكرد تا ببيند كه بايد چه تدبيري را در اين باره بينديشد . براي الناز تولد گرفته بود و از دو هفته پيش به او گفته بود كه در چنين روزي دوستانش را دعوت كرده است ، اما در عوض براي الناز اصلا" اهميتي نداشت كه سامان جلوي دوستانش خرد شود . دوستان سامان به او خيلي نزديك بودند اما اين دليل نميشد كه سامان در مقابل آنها سرافكنده شود و يا اينكه آنها را براي يك مسئله واهي معطل كند . اين مسائل او را بدجوري عذاب ميداد .

شب آرمين روي يك تحقيق كار ميكرد كه تلفن زنگ زد . مادرش گوشي را برداشت و با صداي بلند داد زد : آرمين تلفن .... آرمين گوشي را برداشت و طبق معمول سلام كرد ، صداي دخترانه اي پاسخ داد : سلام آرمين ....

آرمين از اينكه دختري او را با اسم كوچكش مخاطب قرار داده است تعجب كرد اما پس از كنكاش در ذهنش  صداي الناز را شناخت .

-          خوبيد الناز خانم ، راستي تولدتان مبارك . از سامان چه خبر ؟

-          متشكرم ، از سامان خبري ندارم اما پس از آن شب كه باهاش تماس گرفتم با من اصلا" برخورد خوبي نداشت . من هم گوشي را قطع كردم . تماس گرفتم تا شما را جايي ملاقات كنم و كمي با شما صحبت كنم .

-          بسيار خوب ، من در خدمت شما هستم ، اما شما بايد به سامان حق بدهيد چون آن شب واقعا" اذيت شد و هم چنين كار شما هم درست نبود .

-          آرمين از شما ديگر انتظار نداشتم ، من آن شب يك جا گير افتاده بودم . براي من مهمان دعوت كرده بودند اصلا" نميتوانستم بيايم . شما هم كه از سامان دفاع ميكنيد .

-          نه من دفاع نميكنم ، چون قرار اين ملاقات از مدتي قبل به شما گفته شده بود و شما ...

-          حالا بهتر است از اين صحبتها نكنيم ، فردا ساعت 4 بعدازظهر پارك ساعي خوبه ؟

-          پارك ساعي ؟ ناخودآگاه افكار و خاطراتي ذهن آرمين را مشغول كرد و او هم بدون هيچ حرفي قرار را تاييد كرد .

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:8  توسط حمید رضا الوندی  |