روانـشـنـاسـی
(نگاهی به سوره مبارکه یوسف از منظر روانشناسی)
مسئول: Mitr@ (میترا)
ti_roz84@yahoo.com
لینک این بخش هر هفته در این آدرس :
http://moshkan2.blogfa.com
یوسف قهرمان خوبی ها
قسمت هفدهم
انسان اگر نمی تواند جلوی جرم و خطا و گناهی را بگیرد،دست کم باید تلاش کند تا شدت آن کم شود و در آن تخفیفی ایجاد شود .در داستان یوسف ، شاید اگر روبین سکوت می کرد یوسف به قتل می رسید اما پیشنهاد او از شدت خطا بسیار کاست.
شاید ما نتوانیم کسی راکه به انواع گناهان آلوده و مبتلاست نماز خوان کنیم ، اما شاید بتوانیم او را به زبان و بیانی از شرب خمر و کسب کار حرام و رابطه ی نا صواب باز داریم
ما شاید توان انجام کار های بزرک را نداشته باشیم اما این دلیل نمی شود که قدم های کوچک را هم بر نداریم
صفات غیر اخلاقی را قبل از این که در ما ریشه بدواند و در مانش سخت ودشوار شود در خود ریشه کن کنیم ، چرا که سهل انگاری ما در درمان خود خیلی زود تمام وجود ما را آلوده و مریض می کند.
اگر گمان می کنیم کمی حسودیم ، کمی تکبر داریم یا زبانمان کمی آلوده است ، قضیه را جدی بگیریم و در صدد اصلاح عیوبمان بر آییم
ادامه داستان:
برادران یوسف ، وقتی با هم متفق شدند و نقشه ی شوم به چاه انداختن یوسف را کشیدند ، در صدد بر آمدند این نقشه را عملی سازند. )) اینجا ممکن است سوالی برای شما مطرح شده باشد که در این زمان (( بنیامین )) کجا بود؟
و اگر برادران معتقد بودند یوسف و بنیامین هر دو مورد توجه پدر هستند پس چرا هر دو را مورد هدف خود قرار ندادند؟
و سوال دیگر این که موضع بنیامین در برابر تصمیم برادران بزرک تر چه بود؟
در پاسخ باید بگوییم درست است که برادران به یوسف و بنیامین(هردو)حسادت می کردند ، اما شدت حسادت به یوسف بیشتر بودو پدر ، یوسف را هم بیشتر دوست داشت.از طرفی این پسر ها شایدجرات آنرا هم نداشتند که دو برادر را با هم در بیابان رها کنند (تا همین جا هم احساس گناه می کردند) اما بنیامین آنقدر کوچک بود که شاید او را حتی در جمع خود راه نمی دادند .تا از طرح و نقشه ی آنان آگاه شود و احتمالا به پدر بگوید )
ده پسر بزرگ یعقوب هر روز گوسفندان را به چرا می بردند و عصرگاهان به خانه باز می گشتند (یوسف و بنیامین که حدودا ده و هشت ساله بودند به علت خرد سالی فعلا از کار معاف بودند) ) و در این زمان نزد پدر می ماندند
تا این که پسران روزی نزد پدر آمدند و گفتند: پدر جان ، اجازه بدهید یوسف را فرذا صبح با خود به صحرا ببریم و وقتی ما داریم گوسفندان را غذا می دهیم یوسف هم بازی و تفریح کند .و برای این که خیال پدر را راحت کرده باشند گفتند: ما همه مراقب او هستیم
اما پدر مخالفت کرد و گفت: نه!اجازه نمی دهم
اما پسر ها که هر طور بود می خواستند یوسف را با خود ببرند و نقشه ی خود را عملی سازند اصرار فراوان کردند و گفتند : چرا به ما اطمینان نمی کنی؟ما همه خیر خواه او هستیم .
پدر باز هم مخالفت کرد و اینبار گفت:
اگر یوسفم را از من جدا سازید ، من بسیار دلتنگ می شوم و از دوری او مرا غم فرا می گیرد .ضمن اینکه می ترسم شما از او غافل شوید و حواستان گرم کارتان شود و گرگ او را بخورد!!
پسران که اصرارشان تمامی نداشت گفتند:پدر جان ، ما پسران قوی، نیرومند و پر توان تو هستیم و اگر با حضور ما ، گرگ برادر ما را بخورد ما زیانکار و بدبخت خواهیم بود
مگر ما مرده ایم که بنشینیم و تماشا کنیم گرگ برادرمان را بخورد؟
گذشته از علائق برادری که ما را به حفظ برادر وا می دارد ،ما در میان مردم آبرو داریم .مردم در باره ی ما چه می گویند جز اینکه می گویند عده ای توانمند و گردن کلفت نشستند و حمله ی گرگ به برادرشان را تماشا کردند
اگر چنین شود ما اصلا نمی توانیم میان مردم زندگی کنیم.
این بخش داستان نکته ها و درس های مهمی دارد که هر کدام می تواند برای ما بسیار ارزنده و مفید باشد.
التماس دعا ـ میترا
ادامه دارد...
نقل از کتاب یوسف قهرمان خوبی ها اثر استاد م.حورایی موسسه فرهنگی موعود