تبليغاتX
مشکان

مشکان

گاهنامه علمی ـ فرهنگی ـ اجتماعی و امدادی

او هیچ چیز را نمی دانست3

او هیچ چیز را نمی دانست

 

قسمت سوم و آخر

 

برای دیدن قسمت های قبلی رو هر کدام کلیک کنید

قسمت اول                                          قسمت دوم

 

دو ماه بعد شهره همراه مادرش ـ كه پانزده روز قبل به ايران بازگشته بود تا دخترش را پيش خودشان ببرد ـ سوار بر هواپيما شد و به سوي آمريكا پرواز كرد. او سي و هشت روز تمام، پس از شنيدن آن خبر شوك آور در بيمارستان بستري بود، حتي دكتر ها به خانواده شوهر شهيدش تذكر هم داده بودند كه وضع عروسشان زياد خوب نيست، آخر سر به خانواده شهره زنگ زده بودند و ...

موقعي كه شهره وارد خانه پدرش در كاليفرنيا شد، دكتر حرفي به دخترش زد كه باعث آرامش او شد: درسته كه من هميشه با اين ازدواج مخالف بودم ... اما وقتي امير حسين تو رو خوشبخت كرده بود، براي من هم عزيز بود ... در ضمن يادت باشه شهره، حتي براي آدمي مثل من كه از مملكتش فرار مي كنه، شهيد جنگ يك قهرمان ملي محسوب ميشه!

و شهره هر چه سعي كرد با زندگي جديد خو بگيرد، نتوانست. ماه به ماه از خانه بيرون نمي رفت و تنها سرگرمي اش ورق زدن آلبوم عكس شب عروسي بود... تا سه ، چهار سال وضع به همين صورت بود تا بالاخره يك روز كه مادرش حرف از زندگي جديد و ازدواج دوباره زد، شهره پاسخ داد: اگه يك بار ديگه اين حرف رو بزنين براي هميشه از پيش شما ميرم ... از آن به بعد بود كه هيچ كس با شهره كاري نداشت.

تا بالاخره هفت سال از حضور شهره در آمريكا گذشت، تا آن روز فرا رسيد. آن روز كه پدرش جلو تلويزيون نشسته بود و به گزارش شبكه CNN كه از عراق پخش مي شد گوش مي داد، شهره كه در اين چند سال از تبليغات دروغ رسانه هاي آمريكايي بيزار شده بود، طبق معمول تا اخبار شروع شد خواست از روي مبل، جلو تلويزيون بلند شود كه يك لحظه پايش لرزيد؛ گزارشگر تلويزيون CNN از عراق، خبر قرارداد صلح ايران و عراق را اعلام مي كرد و تلويزيون عراق نيز ـ در يك كار تبليغاتي ـ اسراي ايراني را كه قرار بود به عنوان اولين گروه آزادگان به ايران برگردند، نشان مي داد كه دارند در حرم امام حسين (ع)‌ زيارت مي خوانند و ... شهره لحظه اي احساس كرد چشمانش دارد آتش مي گيرد ... باور كردن آنچه مي ديد برايش سخت و غيرممكن بود. به سوي تلويزيون خيز برداشت و با صداي بلند گفت: اين برنامه رو ضبط كن پدر ...

دكتر در صداي دخترش چيزي را حس مي كرد كه مانع شد علت درخواست او را بپرسد و لذا بلافاصله از طريق ويدئو كه به تلويزيون وصل بود، صحنه هاي آن گزارش سه دقيقه اي را ضبط كرد و ... و بعد نوبت شهره بود كه آن گزارش سه دقيقه اي را دهها بار عقب و جلو كند و سه ساعت تمام نگاهش را به چهره مرد بلند بالايي كه يك پا نداشت و به ضريح سيد الشهداء (ع) چنگ زده بود و اشك مي ريخت، بدوزد تا سرانجام حوالي ساعت نه شب بغضش بتركد و فرياد بزند: خودشه ... به خدا قسم خود امير حسينه.

مادر و پدرش ابتدا حرف دخترشان را توهم فرض كردند، اما وقتي شهره سالكي را كه زير گوش چپ آن اسير بود نشان داد و بعد، چانه چاله اش را و سپس حالت نگاه او را به پدر و مادرش يادآور شد، آن وقت بود كه مادر زد زير گريه و دكتر با خودش زمزمه كرد: خدايا تو چي هستي؟

 

***

 

چند روز بعد، وسط كوچه اي كه تابلو شهيد امير حسين ... بر سر درش خودنمايي مي كرد، در لابلاي جمعيت تكبيرگو، جلو در خانه اي كه دود اسفند از آن بيرون مي زد، امير حسين در حالي كه بر روي تك پايش تكيه داده بود و بغض كرده بود مدام از مادرش مي پرسيد: «پس شهره كجاست؟» و معصومه خانم كه هجوم اشك مجالش نمي داد تا به پسرش بگويد كه آنها فكر مي كردند او شهيد شده، دنبال پاسخي مناسب مي گشت كه ناگهان از ميان صلوات هاي پي در پي جمعيت، صدايي تن امير حسين را لرزاند:

ـ من اينجام امير حسين ... گفته بودم كه منتظرت مي مونم ...

و بعد ولوله و صداها خاموش شد، همه كساني كه مي دانستند زن جوان سالها قبل به آمريكا رفته، گريه مي كردند. حالا معصومه خانم نمي دانست كه بايد براي برگشتن كدامشان اشك بريزد؛ پسرش يا عروسش؟ امير حسين اما، شكسته شدن زنش را مي ديد امير حسين نمي دانست كه شهره، همسرش، براي بازگشت او چه انتظاري را تحمل كرده ...!

 

پايان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 19:42  توسط حمید رضا الوندی  | 

میلاد مهدی بادا مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 12:19  توسط حمید رضا الوندی  | 

ویژه نامه میلاد امام مهدی (عج)

به نام خدای منتظران

ویژه نامه

ماه پنهان

 

میلاد با سعادت یگانه منجی عالم بشریت، امام منتظر ، حضرت صاحب العصر والزمان مهدی موعود (عج) را بر همه دوستداران و عاشقان آن امام همام تبریک و شادباش عرض می نمائیم.

تحریریه مشکان

 

سخنی با شما

اشاره مستقيم و بشارت صريح آيه الله العظمي بهجت در جمعي در مورد نزديكي ظهور امام زمان ( عج ) كه فرمودند : “ تا كنون به جوانان بشارت مي داديد كه منتظر باشيد ظهور مولايتان را خواهيد ديد اينك ( ظهور آنقدر نزديك شده است كه ) به سالخوردگان و پيران هم بشارت دهيد كه ظهور را خواهيد ديد . ” بسياري از منتظران و شيفتگان ولي عصر ( عج ) را سرشار از شور و شوق ظهور نموده است و براي آنها دليلي محكم و برهاني قاطع در يقين به نزديكي ظهور ايجاد كرده است .

سلام! حالتان چطور است دوستان؟

این روز بزرگ و سراسر نور را خدمت همه شما عاشقان حضرت مهدی موعود (عج) تبریک و تهنیت عرض می نمایم و امیدوارم که همه جزو یاران آن امام همام باشیم.

آنچه در ابتدا خواندید سخنان آیت الله بهجت بود پس بیائید همه با هم و با دل های خالص و پاک به درگاه حضرت دوست استغاثه نمائیم که:

اللهم عجل لولیک الفرج

 

شعر

انتظار

 

ای روح سبز آینه در فصل شادی

ای آنکه بر دریای دل گوهر نهادی

روی تو از یک پرنیان آسمانی است

از یمن تو روی تو زمین رنگین کمانی است

ای یادگار فاطمه هجرانمان بس

ای سرور این قافله هجرانمان بس

ای قاب قوسین از تو گردیده مهیا

ای باغ مینوی بهشت از تو مصفا

ای پیچک آبی سعادت بخش معنا

ای کشتی طوفان ما را تو مأوا

آقا تو تفسیر بلند آفتابی

در سینه ی شیدای ما تو شعر نابی

تو معنی آیات سبز آفرینش

پیغام دار رازبخش اهل بینش

ای گوهر نایاب فصل روشنایی

ای محور اندیشه سبز خدایی

با تو حضور عشق را باور نمودیم

نام تو را در هر زمان محور نمودیم

با تو حضور سبز آئینه سرورم

صبح پر از امید آدینه مرورم

می آیی از آن دورها با چفیه ای نور

می آیی از آوازهای پاک و مستور

چشم حوادث از ظهور تو شده کور

می بارد از زلف دل آرای تو هم نور

آری صدای پاک پاکت را شنیدم

هر چند روی بس دل آرایت ندیدم

آری صدای تو حریر است و حلاوت

در چشم تو جاری است دریای صداقت

آری دوباره باز باران خواهد آمد

امیدبخش خوب یاران خواهد آمد

در را گشاید از در دیگر بیاید

عطر تفاهم، پاکی حیدر بیاید

 

عبدا... آقایی

 

متن ادبی

نگفتند وقتی تو بیایی

 

نگفتند وقتی تو بیایی

راستش را به ما نگفتند یا لااقل همه راست را به ما نگفتند.

گفتند : تو که بیایی خون بپا می کنی، جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.

درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند .

ما از همان کودکی، تو را دوست  می داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.

عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

اما...اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان، وقتی که تو بیایی .

همه، پیش از آنکه نگاه مهر گستر و دست های عاطمه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.

آری، برای اینکه گل ها و نهال ها رشد کنند، باید علف های هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین، ممکن نیست.

آری، برای اینکه مظلومان تاریخ، نفسی به راحتی بکشند، باید پشت و پوزه ظالمان و ستمگران را به خاک مالید و نسلشان را از روی زمین برچید.

آری، برای اینکه عدالت بر کرسی بنشیند، هر چه سریر ستم آلوده سلطنت را باید واژگون کرد و به دست نابودی سپرد.

و اینها همه، همان معجزه ای است که تنها از دست تو برمی آید و تنها با دست تو محقق می شود.

اما مگر نه اینکه اینها همه مقدمه است برای رسیدن به بهشتی که تو بانی آنی.

آن بهشت را کسی برای ما ترسیم نکرد.

کسی به ما نگفت که آن ساحل امید که در پس این دریای خون نشسته است، چگونه ساحلی است؟!

کسی به نگفت که وقتی تو بیایی :

پرندگان در آشیانه های خود جشن می گیرند و ماهیان دریاها شادمان می شوند چشمه ساران می جوشند و زمین چندین برابر محصول خویش را عرضه می کند.(1)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

دل های بندگان را آکنده از عبادت و اطاعت می کنی و عدالت بر همه جا دامن می گسترد و خدا به واسطه تو دروغ را ریشه کن می کند و خوی ستمگری و درندگی را محو می سازد و طوق ذلت و بندگی را از گردن خلایق برمی دارد.(2)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

ساکنان زمین و آسمان به تو عشق می ورزند، آسمان بارانش را فرو می فرستد، زمین، گیاهان خود را می رویاند... و زندگان آرزو می کنند که کاش مردگانشان زنده بودند و عدل و آرامش حقیقی را می دیدند و می دیدند که خداوند چگونه برکاتش را بر اهل زمین فرو می­فرستد.(3)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

همه امت به آغوش تو پناه می آورند همانند زنبوران عسل به ملکه خویش.

و تو عدالت را آنچنان که باید و شاید در پهنه جهان می گستری و خفته ای رابیدار نمی کنی و خونی را نمی ریزی.(4)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

رفاه و آسایشی می آید که نظیر آن پیش از این، نیامده است. مال و ثروت آنچنان وفور می یابد که هرکه نزد تو بیاید فوق تصورش، دریافت می کند.(5)

به مانگفتند که وقتی تو بیایی :

اموال را چون سیل، جاری می کنی، و بخشش های کلان خویش را هرگز شماره نمی کنی.(6)

به ما نگفتند که وقتی تو بیایی :

هیچ کس فقیر نمی ماند و مردم برای صدقه دادن به دنبال نیازمند می گردند و پیدا نمی کنند. مال را به هرکه عرضه می کنند، می­گوید: بی نیازم.(7)

ای محبوب ازلی و ای معشوق آسمانی!

ما بی آنکه مختصات آن بهشت موعود را بدانیم و مدینه فاضله حضور تو را بشناسیم تو را دوست می داشتیم و به تو عشق می ورزیدیم.

که عشق تو با سرشت­ها عجین شده بود و آمدنت طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.

ظهور تو بی تردید بزرگترین جشن عالم خواهد بود و عاقبت جهان را ختم به خیر خواهد کرد.

 

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد

هر که اقرار بدین حسن خداد نکرد

سید مهدی شجاعی

پی نوشت ها :

1ـ پیامبر اکرم(ص) ینابیع الموده ج2 ص136.

2ـ پیامبر اکرم(ص) بخارالانوار ج51 ص 75.

3ـ پیامبر اکرم(ص) بحارالانوار ج51 ص 104.

4ـ پیامبر اکرم(ص) منتخب الاثر ص 478.

5 ـ پیامبر اکرم(ص) البیان ص 173.

6 ـ پیامبر اکرم(ص) صحیح مسلم ج8 ص185

 

نگاهی کوتاه به زندگینامه حضرت

حضرت مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى در شهر سامرا قدم به عرصه گيتى نهادند. نام مادر آن حضرت، نرجس خاتون و نام پدر بزرگوارشان، حضرت امام حسن عسكرى عليه السلام است.
امام حسن عسكرى عليه السلام در طول دوران امامت خويش زمينه را براى حضور و معرفى امام بعد از خود آماده ساخته بودند و به اين ترتيب بسيارى از مردم از حضور امام بعدى آگاهى كامل داشتند. امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشريف در روز هشتم ماه ربيع الاول پس از شهادت پدر خويش مسئوليت امامت را در سال 260 هجرى و در سن پنج سالگى بر عهده گرفتند.
به دليل برخى از مصالح روزگار و از جمله تلاش هاى پيگير معتمد، خليفه عباسى و پس از او معتضد، براى دستگيرى آن حضرت، ايشان مدت كوتاهى بين سال هاى 260 هجرى تا سال 329 هجرى از ميان مردم غايب شدند كه اين خود مقدمه اى براى غيبت ايشان شد.
امام عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف در دوران غيبت صغرى با برخى از ياران نزديك خود به طور مستقيم در تماس بوده و به اوضاع و احوال شيعيان رسيدگى مى كردند. در اين دوران نيز وظايف نواب آن حضرت علاوه بر رسيدگى به امور مالى، گرفتن سؤالات و رساندن آن به امام عليه السلام و رساندن پاسخ امام عليه السلام به مردم بود. نواب در اين 69 سال به ترتيب عثمان بن سعيد العمرى، محمد بن عثمان بن العمرى، حسين بن روح نوبختى و على بن محمد سمرى بودند. پس از اتمام دوران غيبت صغرى، دوران غيبت كبرى آغاز مى شود.
آن حضرت در زمان و شرايط مساعد به اذن بارى تعالى ظهور خواهند كرد و زمين را پر از عدل و داد خواهند نمود. يكى از اهداف آن حضرت كه در قرآن كريم نيز بر آن تأكيد شده است، تشكيل حكومت واحد جهانى الهى و تحقق مدينه فاضله است.

 

خدا کند تو بيايی و صبح سر بزند

که بی ستاره ترين شب شب جدايی توست

 

بيا که ديدن رويت بهشت موعود است

بهشت آيتی از جلوه خدايی توست

 

 

 

دیدار یار مهربان

 

 

نجات از مرگ آيت ا... مرعشي

 

از جمله ديگر تشرفات حضرت آيت ا... مرعشي نجفي تشرف ذيل است كه از كتاب شيفتگان حضرت مهدي (عج) نقل مي شود و از زبان مبارك خودشان ذكر مي كنيم:

در زيارت عسكريين (ع) در جاده طرف حرم سيد محمد را گم كردم و در اثر تشنگي و گرسنگي زياد و وزش باد در قلب الاسد از زندگي مأيوس شدم. غش كردم، به حالت صريح و بيهوشي روي زمين افتادم.

ناگهان چشم باز كردم ديدم سرم در دامن شخص بزرگواري است. پس به من آب خوش گوارايي داد كه مثلش را از شيريني و گوارايي در مدت عمرم نچشيده بودم. بعد از سيراب كردنم سفره اي باز كرد و در ميان سفره دو يا سه عدد نان بود. خوردم! سپس اين شخص كه به شكل عرب بود فرمود: « سيد، در اين نهر برو و شستشو نما.» گفتم: برادر اينجا نهري نيست، نزديك بود از تشنگي بميرم. شما مرا نجات داديد.

آن مرد عرب فرمود: « اين آب گوارا است.» با گفته او نگاه كردم ديدم نهر آب باصفايي است. تعجب كردم و با خود گفتم: اين نهر نزديك بود و من نزديك بود از تشنگي بميرم؟!

به هر حال فرمود: اي سيد، اراده كجا داري؟ گفتم: حرم مطهر سيد محمد (ع). فرمود: اين حرم سيد محمد است. نگاه كردم ديدم در زير بقعه سيد محمد قرار داريم و حال آنكه من در جادسيه (قادسيه) گم شده بودم و مسافت زيادي بين آنجا و بقعه سيد محمد است. ( البته اينجا هم آقا دستورهايي به آيت ا... مرعشي نجفي فرموده اند كه خلاصه آنها در كتاب شيفتگان موجود است) به ذهنم خطور نكرد اين آقا كيست، مگر وقتي كه از مد نظرم غايب شد.

 

غيبت روی تو برده ز دلم صبر و قرار

کی فتد بر گل رخسار تو ما را نظری

 

به اميد فرجت روز و مه و سال گذشت

عمر با درد فراق و غم تو شد سپری

 

 

 

یک سؤال

 

 

 

مهدي آل محمد (ص) كيست و ما چرا در انتظار

 آمدن وي به سر مي بريم؟

 

از مسائلي كه شرايع آسماني بر آن اتفاق نظر دارند، مسئله ي «مصلح جهاني» است كه در آخر الزمان ظهور مي كند. نه تنها جامعه ي اسلامي بلكه جامعه هاي يهود و نصاري نيز منتظر آمدن اين عدل گستر جهان هستند. در اين مورد پيامبر گرامي اسلام نيز گفتاري دارد كه محدثان اسلامي آن را نقل كرده اند. آنجا كه مي فرمايد : «اگر از روزگار بجز يك روز باقي نماند، همانا خداوند مردي را از خاندان بر مي انگيزد تا جهان را پر از عدل و داد كند، چنانكه پر از ستم شده بود.»

مجموعه روايات، خصوصيات و نشانه هاي اين مصلح را بگونه اي معين نموده كه درست بر فرزند بلافصل امام حسن عسگري (ع) يازدهمين پيشواي شيعه تطبيق مي كند. بر اساس اين روايات آن حضرت همنام پيامبر گرامي و دوازدهمين پيشوا، و از نوادگان حسن ابن ابي طالب مي باشد. مهدي موعود (عج) به امر الهي در سال 255 هجري به دنيا آمد و هم اكنون به طور ناشناس بسان ساير افراد روزگار مي گذراند.

لازم به گفتن است كه اين عمر طولاني نه با علم و دانش ناسازگار است و نه با منطق وحي. جهان دانش درصدد افزايش عمر طبيعي انسان هاست و بر اين باور است كه بشر استعداد و شايستگي عمر طولاني را دارد و اگر بخشي از آفات و آسيب ها پيشگيري شود، امكان افزايش آن زياد است. تاريخ نيز اسامي كساني را كه داراي عمر طولاني بوده اند ضبط كرده است. مانند حضرت نوح (ع)، يونس (ع) همچنين حضرت خضر پيامبر و عيسي مسيح (ع) از ديدگاه قرآن و به اتفاق آراي مسلمانان جهان هنوز زنده اند و به حيات خود ادامه مي دهند.

برگرفته از كتاب: شيعه پاسخ مي دهد، تأليف سيدرضا حسيني نسب

 

 

مردم به خدا از غم هجران و جدايی

ای دلبر دور از نظرم پس تو کجايی

 

بهر دل زار تو خود خوب گواهی

جز عشق تو ما را نبود هيچ گناهی

 

یک داستان

 

 

به مولايم مهدى!

 

امشب شب عروسى پسرم است. آن‏قدر كار براى انجام دادن دارم كه نمى‏دانم به كدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را كه مى‏دهم، صداى در حياط را مى‏شنوم. هيچ‏كس در خانه نيست. چادرم را به سرم مى‏اندازم و از ميان حياط چراغانى‏شده و ميز و صندليها مى‏گذرم. لحظه‏اى مى‏ايستم. به آسمان نگاه مى‏كنم. ابرهاى سفيد زير نور خورشيد صورتى شده‏اند. هوا دارد تاريك مى‏شود و الان مهمانها از راه مى‏رسند. پس محمد كجاست؟

كنار در حياط، دو شاخه ريسه‏ها را به برق مى‏زنم. حياط روشن مى‏شود. قدمهايم را تندتر مى‏كنم. پشت در كه مى‏رسم، رويم را مى‏گيرم و در را باز مى‏كنم. مرد بلند بالايى پشت در ايستاده. حتماً از دوستان محمد است. سلام مى‏كنم و تعارف كه داخل شود. مى‏گويد كارى برايش پيش آمده كه نمى‏تواند در مراسم شركت كند. نمى‏دانم چه بگويم. اگر محمد بفهمد خيلى ناراحت مى‏شود. دست و پايم را گم كرده‏ام. برمى‏گردم. مى‏روم و يك ديس شرينى از روى يكى از ميزها برمى‏دارم.

 وقتى تعارف مى‏كنم، دستش را دراز مى‏كند و دانه‏اى برمى‏دارد. بعد پاكتى به طرفم مى‏گيرد. پاكت كارت عروسى محمد است. پاكت را مى‏گيرم و خداحافظى مى‏كنم كه محمد از راه برسد.

 چقدر دير كرده! چرا اينقدر نگران شده‏ام. خودم را تنها حس مى‏كنم. تنهاتر از هميشه. بايد اسمش را بپرسم. سرم را بلند مى‏كنم كه نشانيهايش را ببينم و اسمش را بپرسم؛ اما كسى جلو در نيست. مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ايستاده‏ام. انگار هيچ‏وقت كسى آنجا نبوده! انگار خواب ديده‏ام! انگار...

يك هفته از عروسى محمد مى‏گذرد. امشب محمد و عروسم مهمان من هستند. نزديك اذان مغرب است. به طرف تلويزيون مى‏روم و آن را روشن مى‏كنم. صداى قرآن در اتاق مى‏پيچد. كمى بعد بچه‏ها از راه مى‏رسند. خيلى خوشحالم. نمى‏گذارم دست به كارى بزنند. قسمشان مى‏دهم كه بنشينند. عروسم به حياط مى‏رود و آب را روى درختان آن مى‏گيرد.

 سفره را پهن مى‏كنم و بشقابها را مى‏چينم و گلدان گلهايى رإ؛ كه از حياط چيده‏ام، وسط سفره مى‏گذارم. در يخچال را كه براى برداشتن سبزى باز مى‏كنم، چشمم به بشقاب شيرينى مى‏افتد كه از شب عروسى مانده. به ياد دوست محمد مى‏افتم. سبزى را برمى‏دارم و برمى‏گردم كه ماجرا را برايش تعريف كنم. اما محمد سجاده‏اش را روى زمين باز مى‏كند. مى‏نشيند. قرآنش را از ميان آن برمى‏دارد و مى‏بوسد و دوباره روى سجاده مى‏گذارد. بعد بلند مى‏شود. دستانش را بالا مى‏برد و صداى حمد و سوره‏اش اتاق را پر مى‏كند.

 سبزى را در سبدهاى كوچك مى‏چينم و با تربچه زيبايش مى‏كنم و آن را در سفره مى‏گذارم. مى‏روم و كنارش مى‏نشينم. وقتى نمازش تمام مى‏شود، صدايش مى‏كنم. خم مى‏شود. تسبيح شاه مقصودش را از جانماز برمى‏دارد و به طرفم برمى‏گردد. جريان آن شب را برايش مى‏گويم. به فكر مى‏رود، اما چيزى يادش نمى‏آيد. آخرين دانه‏هاى تسبيح را كه از ميان انگشتانش رد مى‏كند، شانه‏هايش را بالا مى‏اندازد. تسبيح را دور مهر حلقه مى‏كند و بلند مى‏شود.

 پاكت آن روز را از روى كمد برمى‏دارم و كنار سجاده‏اش مى‏گذارم. پرده را كنار مى‏كشم. بوى خاك مرطوب را به ريه‏هايم مى‏فرستم و در اتاق راه مى‏روم تا نمازش تمام شود. بعد از نماز دستش را دراز مى‏كند و قرآنش را برمى‏دارد. آرام بازش مى‏كند. آن را ورق مى‏زند. بين ورقهايش را مى‏گردد. كم‏كم حركاتش تندتر مى‏شود. يك بار هم از آخر ورق مى‏زند. نگاهش مى‏كنم. رنگش پريده و دستهايش مى‏لرزند. دوباره ورق مى‏زند. دوباره بين ورقهاى قرآن را مى‏گردد. تپش قلبم تندتر مى‏شود. جلو مى‏روم و كنارش مى‏نشينم. آرام قرآن را مى‏بندد و روى سجاده‏اش مى‏گذارد. عرق از كنار پيشانيش به راه افتاده. پاكت را مى‏بيند. آن را برمى‏دارد و كارت دعوت را از آن بيرون ميكشد. كارت را باز مى‏كند. نگاه مى‏كند. با همان نگاه. با همان حال. بعد كارت را مى‏بندد و روى لبهايش مى‏گذارد. اشك از گوشه چشمش سرازير مى‏شود. خم مى‏شود. كارت را بين ورقهاى قرآن مى‏گذارد و به سجده مى‏افتد. اشكهاى من هم مى‏جوشد. خودم را جلو مى‏كشم و كارت را برمى‏دارم. شانه‏هاى محمد در سجده مى‏لرزند. بازش مى‏كنم. محمد با خط زيبايش در آن نوشته است:

«به مولايم مهدى(ع)»

 

و یک سؤال دیگر

 

امام مهدى(ع) از ما چه انتظارى دارند؟

در بسيارى از مقاله‏ها و كتابهايى كه در زمينه وظايف منتظران نوشته شده‏اند، صحبت از اين شده كه ما بايد در زندگى خود آن‏گونه سخن بگوييم و رفتار كنيم كه امام مهدى(ع) مى‏پسندند و يا زندگى خود را آن‏گونه سامان دهيم كه آن حضرت مى‏خواهند. حال پرسش اين است كه: از كجا مى‏توان فهميد كه امام زمان(ع) از ما چه مى‏خواهند و چه كارى را مى‏پسندند؟

در پاسخ اين سؤال خوب است كه دو نكته را يادآور شويم:

. امام زمان(ع) ادامه دهنده راه پيامبر(ص) و ائمه معصومين(ع) است:

از آنجا كه به اعتقاد ما همه امامان معصوم(ع) مفسران كتاب خدا و بيان‏كنندگان سنت رسول خدا(ص) هستند، رضايت و خشنودى امام زمان(ع) در چيزى جز آنچه كه در كتاب خدا آمده يا در كلمات رسول خدا(ص) و ديگر امامان معصوم(ع) به آن اشاره شده نيست. به بيان ديگر اگر كسى به همه تكاليف و وظايفى كه در قرآن و روايات معصومين(ع) به آنها امر شده عمل كند و از همه محرمات و گناهانى كه در اين دو منبع الهى از آنها نهى شده، دورى جويد خواهد توانست كه رضايت امام عصر(ع) را چنان‏كه بايد و شايد به دست آورد.

امام زمان(ع) به عوامل خرسندى و ناخرسندى خود اشاره كرده‏اند:

در احاديث، زيارتها و دعاهايى كه در طول دوران غيبت صغرا و پس از آن به صورت توقيع و يا به صورتهاى ديگر از امام مهدى(ع) براى ما به يادگار مانده است به صراحت تمام آنچه كه موجب خرسندى يا ناخرسندى آن حضرت مى‏گردد بيان شده و چگونه عمل كردن، چگونه سخن گفتن و چگونه انديشيدن به ما آموخته شده است. از اين رو با مراجعه به مجموعه ارزشمند يادگارهاى آن حضرت و تأمل و تدبر در آنها مى‏توان به راحتى هدايت را از گمراهى و صراط مستقيم را از كژراهه‏ها باز شناخت1.

براى روشن‏تر شدن موضوع، خوب است كه نگاهى داشته باشيم به يكى از اين يادگارهاى گرانقدر امام عصر(ع)؛ يعنى دعاى معروفى كه با جمله »أللّهمّ ارزقنا توفيق الطاعة...« شروع مى‏شود و در اوايل مفاتيح‏الجنان نيز آمده است.

در اين دعاى كوتاه و مختصر، امام مهدى(ع) همه آنچه را كه شايسته است ما خود را بدانها آراسته يا از آنها پيراسته سازيم در قالب درخواست از خدا بيان كرده و به صورت غير مستقيم به ما فهمانده‏اند كه به عنوان حجت خدا، چه انتظارى از ما دارند و چگونه شيعه‏اى را براى خود مى‏پسندند.

با هم قسمتهايى ازاين دعا را مى‏خوانيم:

بار خدايا! توفيق فرمانبردارى، دورى از گناهان، درستى و پاكى نيت و شناخت حرامها را، روزى ما فرماى. و ما را به راهنمايى و پايدارى گرامى دار و زبان ما را در درست‏گويى و گفتار حكيمانه استوار ساز و دل ما را از دانش و معرفت سرشار كن و درون ما را از حرام و مال شبهه ناك پاكيزه گردان و دست ما را از ستمگرى و دزدى بازدار و چشم ما را از فجور و خيانت بپوشان و گوش ما را از شنيدن سخن بيهوده و غيبت بربند و... .

در ادامه اين دعا، امام عصر(ع) صفات و ويژگيهايى را كه شايسته عالمان، دانش‏پژوهان، پيران، جوانان، زنان، توانگران، تنگدستان، جنگ‏جويان، حكمرانان و... است برمى‏شمارند و از خداوند مى‏خواهند كه به هر يك از اين گروهها و اقشار اجتماعى صفات و ويژگيهايى را كه شايسته آنهاست عطا فرمايد. بياييد يك‏بار اين دعا را با ديد كسى كه مى‏خواهد بداند امامش از او چه انتظارى دارد مرور كنيد تا ببيند آيا مى‏توانيد با استفاده از اين دعا بفهميد كه امام عصر(ع) به طور خاص از شما چه توقع و انتظارى دارند؟!

 

پى‏نوشت:

. براى مطالعه سخنان امام عصر(ع) ر.ك: محمد خادمى شيرازى، مجموعه سخنان، توقيعات و ادعيه حضرت بقيةاللَّه؛ جواد قيومى اصفهانى، صحيفة المهدى(ع)؛ سيد مرتضى مجتهدى، صحيفه مهديه؛ الشيخ محمد الغروى، المختار من كلمات الإمام المهدى،

ج3.موعود شماره 46

 

احادیثی از امام مهدی (عج)

 

قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام):

«إِنّا غَيْرُ مُهْمِلينَ لِمُراعاتِكُمْ، وَ لا ناسينَ لِذِكْرِكُمْ، وَ لَوْ لا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ اللاَّْواهُ، وَ اصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ. فَاتَّقُوا اللّهَ جَلَّ جَلالُهُ وَ ظاهِرُونا.»

ما در رعايت حال شما كوتاهى نميكنيم و ياد شما را از خاطر نبرده ايم، كه اگر جز اين بود گرفتارى ها به شما روى ميآورد و دشمنان، شما را ريشه كن ميكردند. از خدا بترسيد و ما را پشتيبانى كنيد.

قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام):

«فَلْيَعْمَلْ كُلُّ امْرِء مِنْكُمْ بِما يُقَرَّبُ بِهِ مِنْ مَحَبَّتِنا، وَلْيَتَجَنَّبْ ما يُدْنيهِ مِنْ كَراهِيَّتِنا وَ سَخَطِنا، فَإِنَّ امْرَأً يَبْغَتُهُ فُجْأَةً حينَ لا تَنْفَعُهُ تَوْبَةٌ، وَ لا يُنْجيهِ مِنْ عِقابِنا نَدَمٌ عَلى حَوْبَة.»
هر يك از شما بايد به آنچه كه او را به دوستى ما نزديك مىسازد، عمل كند و از آنچه كه خوشايند ما نبوده و خشم ما در آن است، دورى گزيند، زيرا خداوند به طور ناگهانى انسان را ميگيرد، در وقتى كه توبه برايش سودى ندارد و پشيمانى او را از كيفر ما به خاطر گناهش نجات نمىدهد.

قالَ الاِْمامُ الْمَهْدِىُّ(عليه السلام):

«إِذا أَذِنَ اللّهُ لَنا فِى الْقَوْلِ ظَهَرَ الْحَقُّ وَ اضْمَحَلَّ الْباطِلُ، وَ انْحَسَرَ عَنْكُمْ.»
هرگاه خداوند به ما اجازه دهد كه سخن گوييم، حقّ ظاهر خواهد شد و باطل از ميان خواهد رفت و خفقان از [سرِ] شما برطرف خواهد شد.

 

و متن ادبی پایانی

خدا كند تو بيايي

مي گويند جمعه غريبي است آنزماني كه بيايي ، محشري است،قيامتي است ز قامت سرو تو و جهان منور از روي مه تو سيدي تو خود بگو كه اين جمعه رخ مي گشايي ؟موعود، بيا كه بي تو خسته ايم همه.خسته از رنج فراق چنانكه  سوز نهان به كس نگوئيم و ساز جهان ز كس بخونيم كه تو خود همان سوز و همان سازي. عشق تو چون شراره سراي پاي وجود ما را مي سوزاند. بي تو چشما نمان پر آب است و اشكبار چرا كه هجران تو قلب را مي خراشد سينه را مي كشافد و اينك ، اي عزيز رمضان است و شب قدر در آن.افسوس ما قدري نداريم خدا كند تو بيايي تو خود قدر قدر گمشده مايي ،آن چنان بي  مقداريم كه تو از ما روي برتافته اي و فراق خويش نصيبمان كرده اي چه بلايي بالا تر از اين؟اما بدان اي عزيز كه ما در هجران روي تو  چون آتش در سوز و گدازيم و چه مي دانيم تو در فراق ما چگونه اي؟

باري شايد تو سرگشته تر از مايي و مشتاق تر به وصال چرا كه ما به عشق تو زنده ايم و به دعاي تو پاينده.

محبوب بيا كه بي تو ما را تاب رنج فراق و شوق وصال نيست.

جمعه ها از پي هم مي آيد و چشمها بر اهميت منتظر تا تو اي عزيز منتظر نقاب از روي ماه خويش بر گيري و بنمايي جمال خويش كه عاشق را هيچ دم نيكو تر از دم وصال نباشد.

 

از همه شما دوستان عزیز و گرامی التماس دعا داریم.

با آرزوی توفیق برای همه شما

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 11:50  توسط حمید رضا الوندی  | 

نگاهی به سوره یوسف از نظر روانشناسی3

نگاهی به سوره مبارکه یوسف از نظر روانشناسی

 

قسمت سوم

 

و کذالک یجتبیک ربک و یعلمک من تاویل الاحادیث

یعقوب علیه السلام میگوید:  تو داری آسمانی می شوی  خدای تو، تو را برگزیده

یوسف در زندگی کوتاهش  بسیار مودب بود و کاملا طوری که پدر خواسته بود تربیت شده بود ولی انتخاب شدن به تنهایی کافی نیست و باید آزمون الهی را هم بگذراند.

یعقوب گفت: خدا نعمت را بر تو تمام میکند؛ و از همان وقت کتک خوردن ها... به چاه افتادن ها... اذیت شدن ها... تهمت زدن ها و ... آغاز شد.

تا به عزیزی مصر رسید.

میتوانست بگوید  این چه انتخاب شدن است؟

 میتوانست مثل ما که معمولا تا مشکلی پیش میاید داد و فغانمان به آسمان میرودو کفر میگوییم  اعتراض کند

ولی

شروع کرد به گذراندن و موفق شدن در امتحانات. اگر قرار باشد چیزی به کسی بدهند کاملا آزمایشش میکنند

  هرکه در این بزم مقرب تر است

جام بلا بیشترش میدهند

ادامه دارد...

التماس دعا

 

با مسئولیت: میترا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 19:44  توسط حمید رضا الوندی  | 

ایمان سطحی یا عمیق

ایمان سطحی یا عمیق؟

 

اعتقادات در مذهب شیعیان ریشه ای عمیق دارد اما با گذشت زمان مسائلی وارد این مذهب شده است که به مرور زمان اصل موضوع که یکتا پرستی است به دست فراموشی سپرده شده است احیانا شنیده اید که افرادی برای رفع مشکلات روزمره متوسل به روشهایی می شوند که شان ومنزلت مقدسات را متزلزل می نمایند به نمونه هایی از آن اشاره می کنم و در نهایت نتیجه گیری را به خود شما می سپارم.

 

بی شک دیده اید افرادی برای رفع مشکلات اقتصادی متوسل به امامان می شوند می خواهم از این افراد سوال کنم که اگر ما در زندگی سعی و تلاش کنیم و طبق برنامه ریزی های مناسب به پیش رویم آیا احتیاج به تقاضا از امامان داریم؟

 

احتمالا دیده اید که در جمکران مردم درخواستهایشان را روی کاغذ می نویسند و درون چاهی می اندازند تا امام زمان خواسته آنها را برآورده کند سوال اینجاست که چرا به تواناییهای خودمان شک داریم که دائم به این در و آن در می زنیم ضمن اینکه آیا نمی توان همین درخواست را با کلام یا با قلب به خداوند اعلام کرد؟

 

می بینم افرادی در ایام محرم گریه و زاری فراوان می کنند که گناهشان بوسیله این گریه برای امام حسین بخشیده شود سوال می کنم چرا باید گناه کنیم تا گریه و زاری کنیم ممکن است بگویند گناه نکردن امکان پذیر نیست در جواب بگویم فرض بر اینکه گناه نکردن اجتناب ناپذیر باشد اما در درجه اول آیا نباید سعی کنیم که مرتکب خطا نشویم؟ حال اگر مرتکب شدیم چرا با عذر خواهی از خداوند آنرا جبران نکنیم آیا این گریه و زاری کار ساز خواهد بود یا طلب بخشش از خداوند؟

 

دیده ام عده ای دفترچه هایی می خرند که در آن انواع نماز ها را نوشته است مثلا برای بخشیدن تمام گناهان این نماز را بخوانید یا ... . سوال می کنم آیا به عدل خداوند معتقد نیستید که انتظار دارید با خواندن یک نماز تمام گناهان بخشیده شود پس آنکه تمام عمر سعی در سالم زیستن نموده است فرقش با آنهایی که  خطا کارند چیست؟

 

از قرآن به عنوان وسیله ای برای استخاره استفاده می کنند آیا تا به حال آن را حتی برای یک بار خوانده ایم اگر خوانده ایم مگر در خود قرآن انسانها را به تفکر و تعقل و مشورت با اهل خرد دعوت نمی کند پس چرا به این روش تصمیم گیری می کنیم؟

 

آیا می توان با توسل به امامان و نذر و نیاز نتیجه مطلوب گرفت مثلا نذر کنیم که اگر کارم درست شد در فلان سازمان استخدام شوم میروم سفر امام رضا. خوب حال فرض کنید که نذر نکنیم و استخدام هم نشویم چه اتفاقی می افتد ؟ آیا جز این است که سعی می کنیم دانش و تخصص لازمه را افزایش دهیم تا استخدام شویم؟ یا شاید انتظار داریم بدون تخصص بنشینیم پشت میز و برامون چای بیاورند و در ماه هم 2 میلیون به ما حقوق بدهند، چرا چون نذر کرده ایم؟ اگر نذر کنیم و نتیجه نگیریم آنوقت خدا و پیغمبر را فراموش می کنیم  ؟ آیا ایمان ما سطحی است یا عمیق؟

 

از این دست موارد زیاد است ما بقی را به خود شما می سپارم و نتیجه گیری نیز به عهده خود شما.                                     22/6/84

 

با مدیریت : پیام جهانشاهی

payam_jh@yahoo.com

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 19:42  توسط حمید رضا الوندی  | 

او هیچ چیز را نمی دانست2

او هیچ چیز را نمی دانست

 

بخش دوم

 

پدر و مادر رفتند. البته قبل از آن در جشن عروسي دختر يكي يكدانه شان شركت كردند. دكتر گفته بود:‌ « ما كه مي خواهيم بريم، پس لااقل بذار شهره بعد از رفتنمون  از خانواده شوهرش سركوفت نشنوه ... »

اتفاقاً كادو خيلي ارزشمندي هم به دختر و دامادشان دادند؛ يك خانه و يك اتومبيل شيك! امير حسين كه به خانه سازي براي مستضعفان مشغول بود، ضمن رعايت احترام خانواده همسرش، عزت خودش را هم حفظ كرد؛ خانه اهدايي دكتر را در جا اجاره داد تا اجاره اش را هر ماه به حساب شهره واريز كند و اتومبيل را هم انداخت زير پاي همسرش و به او گفت:‌ شندرغاز پول دارم و كمي هم از اداره وام مي گيرم و يك خونه كوچولو مي خريم، يه پيكان 49 هم دارم كه مال داداش بزرگم بود و حالا كه تويوتا خريده اون رو داده به من.

و به اين ترتيب زندگي شاد اين زوج جوان (كه خيلي ها معتقد بودند به شش ماه نمي رسد) آغاز شد. بيمه خوشبختي اين زندگي نيز خوش ذاتي شهره بود؛ دختر پولداري كه در ناز و نعمت يك خانواده مرفه بار آمده بود، اما چون؛ اولاً وطنش را دوست داشت و بعد هم عشق را مي شناخت، لذا هرگز فاصله فرهنگي و در حقيقت تفاوت اقتصادي دو خانواده باعث نشد كه قصر خوشبختي آنها ترك بردارد و ...

اما همه چيز مانند يك طوفان شروع شد و همچون يك گردباد تمام شد؛ گويي حق با آنهايي بود كه مي گفتند: اين دختر و پسر بيش از شش ماه نمي توانند با هم زندگي كنند.

آنها درست مي گفتند. جنگ ناجوانمردانه اي كه صدام جاهل جرقه اش را زد، خيلي از جوانها را به جبهه برد و امير حسين نيز جزو سري اول رفتني ها بود. هنگامي كه شهره داشت مردش را از زير آئينه و قرآن رد مي كرد، امير حسين نگاهش را در چشمان به باران نشسته زنش غرق كرد و بعد با همان لحن عاشقانه هميشگي اش گفت: يادت باشه شهره ... هيچ چيز و هيچ كس نمي تونست منو از تو دور كنه جز كشورم و دينم ... ولي اين رو بدون كه من هر جا باشم، لحظه به لحظه با عشق به تو نفس مي كشم ...

شهره كه به شوهرش قول داده بود پشت سرش گريه نكند، در حالي كه صدايش از پر شدن بغض در گلو مي لرزيد گفت: من هم اگر هر چيزي جز كشورمون و دينمون مي خواست تو رو از من دور كنه، تا اون طرف دنيا باهات مي آمدم ... حالا هم برو و مطمئن باش كه من با دعاهام به تو نزديك خواهم بود ...

امير حسين لحظه اي سكوت كرد و بعد گفت: شهره ميگن توي جنگ رفتنت با خودته، برگشتنت با خدا ... مي خوام بهم قول بدي منتظرم بماني.

ـ قول مي دم ... بهت قوي مي دم امير حسين كه تو اگر ده سال ديگه هم برگردي، من هميشه منتظر بازگشتت خواهم بود ...

اينها را زن گفت و امير حسين كه رفت، شهره با باران چشمانش پشت سر او آب ريخت تا او زودتر برگردد اما ...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 19:38  توسط حمید رضا الوندی  | 

او هیچ چیز را نمی دانست ـ قسمت اول

او هيچ چيز را نمي دانست

 

بخش اول

 

دكتر فخوري خنده معني داري كرد و با لحني تمسخر آميز گفت:

ـ چيكار كني؟ با امير حسين ازدواج كني؟

شهره كه لزومي براي جواب دادن به اين سؤال نمي ديد، با اين يقين كه پدرش متوجه حرف او شده، سكوت كرد و حرفي نزد و سرش را پائين انداخت. پدرش اما ... كه دكتراي معدن از آمريكا داشت در حالي كه از فرط عصبانيت مي لرزيد سيگاري آتش زد و با لحني تهديد آميز ادامه داد:

ـ اين غلط ها رو موقعي مي توني بكني كه توي خونه من نباشي ... حاليت شد؟ تا زماني كه سر سفره من نشستي ...

شهلا ، مادر شهره ـ كه همچون شوهرش تحصيل كرده آمريكا بود و رشته دكوراسيون خوانده بود ـ پريد وسط حرف دكتر و رو به دخترش گفت:

ـ امير حسين كيه دخترم؟ نكنه پسر همين معصوم خانم رو ميگي كه شوهرش خياطي داره؟ همين جوونه كه حزب اللهيه و ريش گذاشته؟ همون كه واسه كنكور و انتخاب رشته بهت كمك كرد، پدرت همون رو ميگه شهره؟

شهره در پاسخ سؤالات مادر فقط يك بله گفت و بعد رو به پدر كرد و گفت: من اميدوارم شما اين حرف رو از روي عصبانيت بزنين پدر ... در غير اين صورت من شايد ـ به قول شما ـ از سر سفره شما بلند بشم و از اين خونه برم، اما با امير حسين حتماً ازدواج مي كنم و ...

پدر سيگار را كوبيد داخل زيرسيگاري بلور و عربده كشيد: دهنت رو ببند دختر ... واسه من دم درآورده ... همچين ميگه امير حسين ... امير حسين كه انگار ما نمي دونيم طرف عمله است و بنايي مي كنه!

شهره كه آن روز پس از چهار ماه جنگ و جدل با خانواده اش مي خواست كار را يكسره كند، با صراحت تمام گفت: پدر شما حق ندارين به او بي احترامي كنين ... امير حسين عمله نيست و مهندسه و در ضمن چون توي جهاد سازندگي داره كار مي كنه و براي مردم بيچاره خونه مي سازه، به نظر شما بنايي مي كنه ...

ـ شهره تو حق نداري با پدرت اين طوري حرف بزني ... زود معذرت خواهي كن ...

اينها را شهلا به دخترش گفت. شهره در حالي كه سرخ شده و به نفس نفس افتاده بود حرف آخرش را زد: باشه، معذرت مي خوام ... ولي حرف آخرم رو هم مي زنم ... من تصميم خودم رو گرفتم ... بچه هم نيستم كه از تهديدات شما دو نفر بترسم ... من حرفهام رو با امير حسين زدم و فقط منتظر موافقت شما هستم، اگر قبول كردين كه بهتر، همه چيز به خير و خوشي و آبرومندانه برگزار ميشه، اما اگر بخواهيد لجبازي كنين و ...

دكتر فخوري نگذاشت دخترش اگر دوم را بگويد و حرفش را قطع كرد و با فرياد گفت: دختر مگه زده به سرت؟ مگه نمي بيني سفارت آمريكا رو گرفتن ... مگه نمي بيني هر روز چهار نفر رو مي كنند زندان ... يا نكند تو رو هم شستشوي مغزي دادن كي مي خواي با يكي از خودشان عروسي كني؟ از همه اينها گذشته؛ خودت كه داري مي بيني من همه دار و ندارم رو دلار كردم و فرستادم آمريكا، فقط مونده اين خونه و چند قواره زمين كه اگر اينها رو هم فردا بفروشم، سه تا بليت مي گيرم كه براي هميشه از اين مملكت فرار كنيم ... اون وقت تو حرف از عروسي، اون هم با يه جووني كه اصلاً توي قد و قواره ما نيست مي زني؟

شهره همه حرف ها كه شنيد شمرده شمرده پاسخ داد:

شما بيخود ترسيدين پدر ... اونهايي كه به قول شما افتادن زندان  يا درباري بودن يا دزدي مي كردن و يا ساواكي هستن ... كسي با شما كه ثروتتون رو از ارث پدري به دست آوردين و درآمدتون به خاطر شغل تخصصي تون هست كاري نداره.

ـ فايده نداره دكتر ... اين دختره پاك مغزش از بين رفته ...

اين را مادر گفت، پدر شهره اما به اين مي انديشيد كه آيا مي تواند بدون تنها فرزندش در خارج از كشور زندگي كند؟

 

ادامه دارد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 19:55  توسط حمید رضا الوندی  |